
1-این هفته چه کتابی خوندی؟
-رمانِ همسایهها
2- همسایهها. خب؟
-خب چی؟
3-خب چطور بود؟
-عالی بود. خیلی دوستش داشتم.
4- عالی بود یعنی چطور بود؟ میشه در موردش حرف بزنی؟ اول از نویسندهاش بگو.
-رمان را احمد محمود نوشته. آقایی اهل خوزستان. مادرش دزفولی بوده و او هم خودش را دزفولی میدونسته. توی همین داستانش هم واژها و جملههای گویش دزفولی به کار برده.
5-معاصر هست یا قدیمی؟
معاصره. چهارم دی سال 1310 تو اهواز دنیا اومده.
6-چه جالب! اگر زنده بود الان 92 سالش بود. راستی مرده؟
-آره. بیماری ریوی داشته. انگار از جوونیهاش که توی زندان بوده درگیر شده. یه مدت بستری بوده. روز جمعه، دوازدهم مهر 1381 در بيمارستان مهرادِ تهران فوت میشه و توی امامزاده صالح کرج، خاک شده.
7-چطور آدمی بوده؟ چرا زندان بوده؟
-وقتی جوان بوده گرفتار سیاست و سیاستبازی میشه. تا سال 1336 چند نوبت زندان میفته.
8-تحصیلات دانشگاهیش چقدره؟ تو چه رشتهای درس خونده؟
-اینطور که من فهمیدم، تحصیلات دانشگاهی نداره. دلش میخواسته درس بخونه؛ ولی نتونسته. باید کار میکرده. انگار دیپلمه بوده.
9-خب دربارهی چی نوشته؟
-به خاطر این که شغلهای متفاوتی داشته، تونسته با آدمای کوچه و بازار آشنا شه و درموردشون داستان بنویسه.
10-مثل چی؟
-یکیش همین رمان همسایهها. این قدر قشنگ وارد جزئیات زندگی مردم شده که حرف نداره.
11-موضوع رمان همسایهها چیه؟
- اجتماعی، واقعگرایانه و سیاسیه. از خانههای اجارهای که چندین خانوار رو تو خودش جا میداده. ترک تحصیل. بیسوادی. خرافهگرایی. بیکاری. فساد. فقر و فحشا. روابط نامشروع. خودکشی به خاطر نداری. قاچاق، اعتیاد. شکاف طبقاتی. نابرابریهای اجتماعی. اعتصابهای کارگری. راهپیمایی. شکنجه. زندان. انفرادی. اعدام. ملی شدن صنعت نفت. اشغال جنوب توسط انگلیسها. عشق و عاشقی و این طور مسائل زیر آسمانِ شهرِ اهواز گفته.
12-چندتا جملهی قشنگش رو برام میگی؟
شخصیت اول داستان، علاقهای به کتاب نداشته تا اینکه دوستی براش کتاب میاره در جایی میگه: «چند صفحهاي از كتاب آخري مانده است. خدا كند فردا پندار بيايد و برايم كتاب بياورد. دارم به كتاب خواندن عادت ميكنم. تا كتاب را بگذارم زمين، بعد از چند لحظه بياختيار دستم ميرود به سراغش. انگار چيزي گم كرده باشم. اين كتاب آخري چه پرماجرا بود. چه كيفي كردم از خواندنش.» مشغول خواندن کتاب "مادر" نوشتهی ماکسیم گورکی بوده.
*«جانم بالا میآید تا یک کلمه را هجی کنم و تازه وقتی کلمه را هجی کردم و خواندمش، معنیاش را نمیفهمم؛ مثلاً نمیدانم این «استعمارگر خونخوار» چهجور جانوری است که فقط خون میخورد و اشتهایش هم سیریناپذیر است. لابد بیجهت اسم «استعمارگر» را «خونخوار» نگذاشتهاند… از این جانور بفهمی نفهمی چیزکی دستگیرم میشود؛ مثلاً فهمیدهام که گاهی به جای «خون»، نفت هم میخورد و این است که بعضی جاها، تو کاغذها به جای اسم «خونخوار»، نفتخوار هم نوشته شده است.»
به خاطر کم سوادی، نمیتونسته شعارها رو بخونه و درک کنه.
*من تا کلاس چارم خوندم. امتحان که دادم و قبول که شدم، پدرم گفت: دیگه مدرسه تعطیل. بهش گفتم: بازم میخوام درس بخونم پدر. گفت: دیگه بسه. گفتم: میخوام دیپلم بگیرم. گفت: مرد اونه که وختی با پنجه بزنی رو گُردهش، گرد و خاک بلند شه.»
پدرش تحت تاثیر آخوندی به نام حاج شیخ علی که با وجوهات مردم خوش میگذروند اجازه نداده خالد بیشتر درس بخونه و گفته همین که بتونه حمد و سوره رو بیغلط بخونه کافیه. باید کارگری و حمالی کنه؛ چون درس خوندن زیاد، آدم را سربههوا میکنه.
13-جالب شد. خلاصهاش رو برام بگو ببینم ارزش خوندن داره.
-داستان در بارهی پسری به نام خالد هست که از 15تا 19 سالگی رو در برمیگیره. خانوادهی خالد که پدرش اوسا حداد، مادر و خواهر کوچکش جمیله هستند؛ در خانهای که هفت خانواده در آن مستأجرند، زندگی میکنند. به خاطر نامناسب بودن محیط، خالد با دختر جوان یکی از همسایهها به نام بانو رابطه داره. البته نه جنسی. آنها با هم در حوض شنا میکنند. بعد با زنِ جوانِ امان آقا یکی دیگر از همسایهها، به نام بلور خانم آشنا میشود و کمکم در کنار او رابطهی جنسی را درک میکند و به بلوغ زودرس میرسد. همزمان در قهوهخانهی امان آقا کارگری میکند. کفتر باز است. پدر آهنگرش خرافهگراست و بیکار و خانهنشین که بالاخره برای کار، راهی کویت میشود.
همزمان با کودتای 28 مرداد و ملی شدن صنعت نفت، طی اتفاقی پایش به بازداشتگاه باز میشه. با چند نفر آشنا و یواشیواش وارد فعالیت سیاسی میشه و از نوجوانی بیتجربه، به فردی سیاسی تبدیل میشود. تا این که وقتی در تظاهرات شرکت کرده بود پایش میشکند. به خانهای پناه میبره که دختر جوانی داره. یک دل نه، صد دل عاشقش میشه. اسمشو چشم سیاه میذاره. عشقی یک طرفه.
توی همین گیرودار لو میره و دستگیر میشه. تحت شکنجههای مرگآوری قرار میگیره؛ ولی مُغُر نمیاد. باید بین عشق و هدف یکی رو انتخاب کنه. هدف مبارزاتی رو با توصیهی همرزمانش انتخاب میکنه. میفته زندان. در زندان هم با عدهای آشنا میشه و از آنها هم چیزهایی یاد میگیره. دلش میخواست بعد از حبس، سراغ سیاه چشم بره که اتفاق جدیدی او را از دختر دور میکند.
با توصیفهای زیبا و واقعی، صحنه را جلوی چشمت میاره. مثل فیلم سینمایی هست. شاید نوعی فیلمنامه باشه با همهی جزییات. اینقدر حادثه دارد که آدم نمیدونه کدومش رو تعریف کنه. با یک بار خوندن فایده نداره. بعضی کتاب ها رو باید چند بار خواند. هر بار نکتهی تازهای پیدا میکنی.
14-این کتاب برای چه کسانی خوبه؟
برای داستاننویسان و داستاندوستان یک کتاب عالی هست. پر از نکات آموزنده. به نظرم برای همهی گروههای سنی خوب نیس. مثل نوجوانان و جوانان مجرد.
15- چرا مگه چی نوشته؟
-مقدار زیادی وارد جزئیات روابط جنسی شده. از یک جامعهی ولنگ و واز حرف زده. آدم یاد فیلمهای ترکیهای میفته. نظارتی روی بچهها نسیت. اینقدر درگیر یک لقمه نان هستن که حواسشون به بچهها و اتفاقهایی که براشون میفته نیست. یک سری قوانین انسانی رعایت نمیشه؛ البته این نظر منه، شاید برا بقیه اینطور نباشه.
16- جایگاه احمد محمود در ادبیات کجاست؟
-یکی از نویسندههای برتر ادبیات هست. آدم بیادعایی که تا آخر عمرش کار کرده و اسم و جایگاهش در ادبیات معاصر ایران مشخص و بیچونوچرا هست.
17-از مشخصات کتاب بگو کی و کجا چاپ شده؟
از سال ۱۳۴۲ شروع به نوشتن کرده و تا بهار ۱۳۴۵ طول کشیده. برای انتشارش مکافاتی داشته؛ بهخاطر اینکه شرایط مساعد نبوده، اول بخشهایی از رمان را در مجله و نشریات چاپ میکرده، تا سال 1353 که انتشارات امیرکبیر کتاب رو چاپ و منتشر میکنه و با اقبال عمومی روبهرو میشه. دوباره تا سال 1357 بهخاطر اینکه از مسائل سیاسی نوشته بود، توقیف میشه و اجازهی چاپ مجدد نمیگیره. اوایل انقلاب که سانسور از بین میره، دوباره چندین بار چاپ شده. تا سال 1360 که اینبار به خاطرِ نوشتن و تصویر کشیدنِ صحنههای جنسی، دوباره توقیف شد. خلاصه همیشه جزو رمانهای ممنوعه بوده.
بعضیا رمانِ همسایهها رو یکی از بهترین و پرتیراژترین رمانهای فارسی و از بهترین آثار احمد محمود میدانند. رمانی که به محمود فرصت ورود به دنیای جدی و حرفهای ادبیات داد.
18-چطور شروع شده؟
با یک حادثهی خشن و هیجان انگیز تکراری همسایهها شروع کرده: «باز فریاد بلور خانم تو حیاط دنگال میپیچد. امان آقا کمربندِ پهنِ چرمی را کشیده است به جانش.»
19-آخرش چی میشه؟
-آرزو داشت به معشوقه اش چشم سیاه برسد که دست نامروت روزگار، کاسهکوزههایش را به هم میریزد. آخر داستان هم ازماجرای یکی دیگر از همسایهها میگوید به نام ابراهیم: «به دستهاش دسبند زدهاند. فرصت نمیکنم باش حرف بزنم. میرود تو شکمِ درِ بزرگِ زندان و در پشتِ سرش بسته میشود.»
20-رابطهات با کتاب چطور بود؟ کشش لازم رو داره؟
-برای من که خیلی جالب بود. دلم نمیخواست کتاب را زمین بگذارم. دوست داشتم در یک وعده بخوانم. البته تعداد صفحههاش بالای 500 بود و خوندنش طول کشید. همهاش میخواستم بدونم آخر و عاقبت کار خالد و همسایههاش به کجا میکشه.
21-پس اینطور که تو تعریف میکنی، ارزش خریدن و خوندن و وقت گذاشتن داره؟
-صددرصد. پشیمون نمیشی. خیلی خوبه. اصلا عالیه.
22-دیگه چه کتابهایی داره؟
یک مجموعه داستان کوتاه داره مثلِ: مول، دریا هنوز آرام است، بیهودگی، زائری زیر باران، پسرک بومی، غریبهها، دیدار، قصهی آشنا، از مسافر تا تبخال.
رمانهاش هم: داستان یک شهر، زمین سوخته، مدار صفر درجه، درخت انجیر معابد، آدم زنده و همین همسایهها.
دو تا هم فیلم نامه داره. اگر فقط این سری کتابها رو بخونم، برد کردم.
23-نقاط قوت و ضعفش چیه؟
نقطه ضعفش به نظرم زیادی وارد مسائل جنسی شده و برای همه قابل توصیه نیست. حیف همچین کتابی هس که نمیتونم به هر کسی پیشنهاد کنم. نقاط قوت هم که قبلا گفتم. باید کتابهای مشابهش هم بخونم تا بهتر بتونم نظر بدم. به هرحال همین که بدون رودروایسی جامعه رو به تصویر کشیده، خیلی موفق بوده و نقطه قوتشه.
24-در ازای وقتی که برای خواندنش میذارم چی عایدم میشه؟
محمود تو همسایهها یه دنیایی رو با تمام جزئیات ریز و درشتش ترسیم میکنه. به چیزهایی دقت کرده که همینطوری به چشم نمیان و اینطوری با شخصیتهای متفاوت این کتاب آشنا میشی که اگر کتاب را نخونی خیلی کم این آشناییها پیش میاد.
25- چی شد که این کتاب رو انتخاب کردی؟
توی کانالهای تلگرامی دیده بودم که توصیه میکنن آثار محمود به ویژه همسایهش خونده شه. یک بار که کانالها رو نگاه میکردم جملهی جالبی از کتاب نظرم رو جلب کرد. کتاب رو تهیه کردم و خوندم. من احمد محمود را با کتاب همسایهها شناختم. توی مقدمهی کتاب نویسنده رو معرفی کرده. بعد که شروع کردم به خوندن داستان، کمکم به نوشتههاش دل بستم. حالا که تمام شده کتاب بعدی رو شروع کردم که مجموعه داستانه به نام زائری زیر باران که یکی از داستان هاش رو خوندم. اون رو هم دوست داشتم. نمیدونم چرا زودتر سراغش نرفتم. نه که ندونم. من اهل رمان و قصه نبودم. فقط به کتابهای درسی، مذهبی، تاریخی و هرچه که مربوط به رشتهی تحصیلیام( الهیات) میشد، بسنده میکردم. دروغ چرا؟ گاهی جستهگریخته رمانهای صوتی میشنیدم؛ ولی استمرار نداشت. تا اینکه قریب به دو سال قبل با مدرسهی نویسندگی و استاد کلانتری آشنا شدم. بنابر توصیهی ایشان سعی کردم کتابهای داستانی رنگارنگی بخوانم. بخصوص کتابهایی که در جلسات متعدد معرفی میکردند. از همه مهمتر شرکت در وبینار 100 داستان کوتاه؛ که چشمم را به روی داستانهای جورواجوری باز کرد.
این که خودم را مجبور میکنم تا جایی که ممکن هست، داستان را بفهمم، حلاجی و خلاصه کنم؛ خیلی مفید و کارساز بوده. کتابهایی که مرا با سرنوشت اشخاص گوناگونی آشنا کردند. به جاهایی رفتم که هیچگاه سفر به آنجاها در مخیلهام هم نمیگنجد. با کسانی آشنا شدم که با نوشتن به کردههایشان، اعتراف کردهاند. کسانی که نمیشناسمشان؛ مگر به اسم و کتاب و نوشتهشان. کسانی که از زندگی، تجربه و روزمرهگیهای تلخ و شیرینشان نوشتهاند و با دیگران به اشتراک گذاشتهاند.
داستانهایی که مغفول مانده و آنهایی که با اقبال عمومی مواجه شدهاند. احساساتی که در پسِ زندگیها، شهرها، عکسها، محلهها و مکانها و غیره بود و من هیچگاه درکشان نکرده بودم. از زندان، شکنجهگاه، محلههای فقیر و اعیاننشین، عشق و عاشقیها، درد و محنتها، شادی و خوشیها، ناکامی و کامرواییها و صدها واقعهی دیگر خواندهام.
میدانم به اندازهی سرِ سوزنی هم از دریای خروشان کتابها برنداشتهام؛ ولی برای همین مقدار هم، خدا را شاکرم. امیدوارم که بیشتر از پیش بخوانم، بیاموزم و اندکی بنویسم.
من از کتاب داستان سر در نمیآوردم و خیلی کم برای مطالعهشون علاقه نشون میدادم. فکر میکردم قصه خوندن وقت تلف کردنه. زهی خیال باطل. حالا میفهمم با خوندن داستان چقدر درس زندگی میگیرم.
26-خوبه که انتشارات امیرکبیر همچین کتابهایی رو چاپ و منتشر میکنه.
- انتشارات امیرکبیر، یکی از برگترین و معتبرترین موسسههای انتشاراتی ایران هست که سال 1327 کسی به نام "عبدالرحیم جعفری" تاسیس کرده. بعد از انقلاب، نیروهای انقلابی، موسسه رو مصادره کردن و زیر نظرِ سازمان تبلیغات اسلامی رفت.
«فرهنگ شش جلدی معین، دائرهالمعارفمصاحب، فرهنگ انگلیسی_ فارسی آریانپور، سیری در بزرگترین کتابهای جهان، خوشههای خشم، نان و شراب و… کتاب های جورواجور دیگه رو منتشر کرده که یکیش هم رمان همسایهها هست.
27-از ظاهر کتاب هم بگو.
کتابی که من از کتابخونه گرفتم، خیلی قدیمی بود. چاپ پنجم سال 1356 یا 2536 شاهنشاهی. قِطعِش رقعی بود. 502 صفحهای . کاغذ کاهی. جلدش شومیز بود و تصویر روی جلد اینطور بود که بالا و یک چهارم جلد سفید هست. وقتی دقت کنی یک کبوتر سفید سرنگون هست که تیر خورده و خون از قلبش به طرفِ سر حرکت کرده. بقیهی جلد قهوهای هست. عکس نامفهوم و خطخطی پسری که سایه هم داره. با لکههای کمرنگتر.بالای جلد روی سفیدیها با فونت بزرگ نوشته "همسایهها" و زیرش "احمد محمود" با فونت ریزتر نشسته.
28-نظرات دیگران دربارهی داستان چیه؟
- بهاءالدین خرمشاهی دربارهی همسایهها گفته: «اگر بگوییم همسایهها یک رمان خوب است، بهتر و مهمتر از این است که بگوییم بهترین رمان فارسی است؛ چنان که هست.»
محمد علی سپانلو که؛ «همسایهها را در ادبیات معاصر از لحاظ تنوع رخدادها، شخصیتها و گزارش دقیقاش از زبان، لهجه و فرهنگ خوزستان و همینطور پرداختن به زندگی و آرزوهای این مردم، ممتاز و بینظیر میداند و معتقد است این شناختِ دقیقِ محمود از فضای داستان و بوم خوزستان است که باعث میشود چنین تصویر زندهای از زندگی را ببینیم.»
محمد بهارلو؛ استقبال مخاطبان از همسایهها را بسیار پرشور خواندهاست. او معتقد است بسیاری از خوانندگان کتاب، به دلیل همدلی کتاب با انقلابیان سرسخت، به آن اقبال نشان دادند و کتاب، بین روشنفکران و جوانان دستبهدست میشد. او میافزاید انقلابیان قدیمیتر نیز، چون نویسنده را همراه با تمایلات سیاسی خود و متعلق به خود میدانستند، به آن توجه نشان دادند.
خلاصه با اقبال عام و خاص مواجه شده و هنوز هم مخاطبهای زیادی داره.
29- خوندنش چند وقت طول کشید؟
خب چون کتاب قطور بود و من هم کار داشتم، خوندنش یه هفته طول کشید. البته همزمان فایل صوتیش هم گوش میدادم و از جملهها و کلمههای جالب یادداشتبرداری میکردم یا زیرشون خط میکشیدم و بعد داخل یک فایل میذاشتم. برای همهی کتابها درسی و غیردرسی همینکار و میکنم. بدون قلم مطالعه نمیکنم. انگار یه چیزی گم کردم. باید حتما کتابهام رو خطخطی کنم. حاشیه بزنم. نظرم رو بنویسم.
30- ممنون که اطلاعات مفیدت رو در اختیارم گذاشتی. برم از اینترنت بخرم.