داستان کوچه وصال

کوچه وصال
پاره هجدهم
آن شب آرام و قرار نداشتم. تا نیمه‌های شب خواب به چشمم نیامد. از این دنده به آن دنده می‌غلتیدم. شام درست درمانی نخورده بودم. دلم شکسته بود و عمق این ناآرامی و پریشانی را به هیچ‌کس نمی‌تونستم بگویم. بی‌قرار بودم. ذهنم درگیر و مشغول بود که به عالمِ خواب و رویا رفتم. خواب بد می‌دیدم. از تاریکی می‌ترسیدم. توی خواب گریه می‌کردم. مثل لطفعلی خان که خواب بد می‌دید و توی خواب اشک می‌ریخت و می‌ترسید.
از سردرد بیدار شدم. سرم عینهو یک کُنده هیزم نیم‌سوخته دود می‌کرد. احساس کردم گلویم درد گرفته و به هم چسبیده. انگار کپه‌ای خار توی حلقم گیر کرده بود. حتی نمی‌توانستم آب دهانم را قورت دهم. صدایم شده بود، مثل جوجه خروسی که تازه به قوقولی قوقو افتاده باشد. بدنم سرد و گرم می‌شد. تب لرز گرفتم. گاهی یخ می‌کردم. مثل بید می‌لرزیدم. عرق سردی بر پیشانیم نشست و ضعف شدیدی در بدنم احساس کردم. ناگهان بدنم داغ می‌شد. داشت می‌سوخت. لپم گل انداخته بود. نمی‌دانم چرا با این که تب داشتم، باز دندان‌هایم به هم می‌خوردند. به نظرم به خاطر این بود که دیروز حسابی خیس شده بودم.
مادر از آه و ناله‌ی من بیدار شده و بالای سرم نشسته بود. پرسید: «چته سرت درد می‌کنه؟» سرم را تکان دادم. گفت: «از بس زیر بارون موندی و لجبازی... هر‌کس این همه وقت زیر بارون بمونه و دیر وقت بیاد خونه، این بلا سرش میاد.» دست روی پیشانی‌ام گذاشت. نگاه سنگینش را به من دوخت.
حوله کوچکی را در ظرف آب فرو می‌کرد. می‌چلاند. روی پیشانی‌ام می‌گذاشت. یک لیوان آب و یک قرص آسپرین به من داد. کاسه‌ای آورد که از بویش معلوم می‌شد آب و سرکه هست. گفت پاهایم را داخلِ آن بگذارم و پاشویه کنم. حوله را از همان آب و سرکه خیس کرد و روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت: «هیچیت نیست. تا صبح خوب میشی. چاییدی. اگر بهتر نشدی، می‌برمت دکتر.» سرفه امانم را بریده و باعث بیدار شدن دیگران شده بود. صدای پدر می‌آمد که: «این دختر مریض احوال هست. صبح ببرش دکتر. باید دارو بخوره.»
صدای بارانِ تند و سمجِ پشت پنجره، سکوت را می‌شکست. تمام وقت بی‌وقفه می‌بارید. سقف اتاق نشتی داشت. قطراتِ آبِ باران، از سقف می‌چکید. مادر زیر هر سوراخ یک کاسه رویی گذاشته بود. من به صدای قطرات باران که چک‌چک، کف ظرف می‌خورد و ذرات آب که به اطراف کاسه‌ها می‌پاشید، صدای به هم خوردن پنجره، صدای جیر‌جیر پیاپی در، گوش می‌دادم.
تا صبح سرفه کردم. خواب از چشمم گریخته بود. ناخوش شدم. ناخوش که بودم. ناخوش‌تر شدم. توی رختخواب افتادم و خواب رفتم. من که دختر نترسی بودم و ادعا می‌کردم دوست دارم بروم جبهه. حالا از تاریکی می‌ترسیدم. چشمم که به حیاط می‌افتاد، مخصوصا حوض، می‌ترسیدم مرده‌ای از حوض سربلند کند.
لطفعلی خان همه‌اش خواب بد می‌دید. به رختخوابش چنگ می‌زد. می‌گفت: «سوختم. سوختم.» من هم خواب بد می‌دیدم. وقتی از خواب بیدار شدم، باد سردی نمی‌دانم از کجا وارد اتاق می‌شد. اتاق را سردتر می‌کرد. جمعه بود و تعطیل. هنوز آفتاب ندمیده و سردی صبح همچنان باقیمانده بود. تب داشتم. پتو را توی دستم مچاله کرده بودم. قطرات ریز و درشت باران با نور صبح‌گاهی بر دریچه نقش می‌بست. حیف که رنجیده بودم.
باد از لای درزهای در می‌دود تو اتاق. لنگه‌ی در را تکان می‌داد. از هم بازشان می‌کرد. از جا بلند شدم. به طرف در رفتم. محکم بستمش. با آستین، بخار روی شیشه را پاک کردم. باران رگبار شده. اگر این‌طور ببارد تا چشم به هم بزنی سیل راه می‌افتد. جوی جلو خانه‌مان پر و توی خیابان سرازیر می‌شود. دره‌ها از کوه پایین می‌آیند. پدر باید حواسش به گوسفندها باشد. آنها را ببرد توی آغل؛ وگرنه خیس تریس می‌شوند. شاید هم آبشان ببرد...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

سعد و نحسِ روزها

خرید طلا
«شنیدی مردم امروز طلا می‌خریدند و پاساژ طلا خیلی شلوغ بوده؟»
«نه. چرا؟»
«توی اینستا چو انداختن که اگر کسی روز 13 صَفَر مقداری طلا به هر نیتی بخرد، تا سال بعد آرزویش برآورده می‌شود. مثلا اگر انگشتر یا حلقه بخرد، ازدواج می‌کند. پستانک بخرد، بچه‌دار می‌شود. جاسوئیچی بخرد، ماشین‌دار، جاکلیدی، خانه‌دار و به همین ترتیب.»
انگشت حیرت به دندان گرفتم. در بیش از نیم قرن عمری که از خدا گرفته‌ام، چنین چیزی نشنیده بودم. چطور ممکن است مردم این قدر به افسانه و خبرپراکنی‌ها اهمیت بدهند و هر روز سرشان به شایعه‌ای گرم شود؟ چرا به جای کار و تلاش، به نیروهای غیرطبیعی روی می‌آورند؟ چرا جیب سخن‌پراکن‌ها را پُر و مغزشان را خالی می‌کنند؟ پس کی قرار است به آگاهی برسیم؟
به کانال تلگرامی که سر زدم در خبرها دیدم که بله؛ امروز بازار طلای شهر شلوغ‌ترین روز خودش را داشته! و طلافروشی سمت نیاوران، غلغله بوده. ملت صف کشیده بودند که این‌روز طلا بخرند تا ثروتمند شوند. حتی نائب رئیس طلا و جواهر گفته بود تا به حال چنین چیزی سابقه نداشته. مردم در ماه صفر طلا نمی‌خریدند و دست نگه می‌داشتند. امسال به علت استقبال و درخواستِ زیاد، قیمت طلا هم افزایش یافته است...
برای روشن شدن این که چرا در ميان مردم متداول است كه بعضى از روزها را خوش‌یُمن و مبارك، و بعضى را بدیُمن و نامبارک مى‏شمرند، سراغ قرآن و تفسیر آیه 19 سوره‌ی قمر رفتم:
«انا ارسلنا علیهم ریحا صرصرا فی یوم‌نحس مستمر»

نحس بودنِ روز و يا مقدارى از زمان به اين معنا است كه در آن زمان، غير از شر و بدى، حادثه‏اى رخ ندهد و همه یا دستِ‌کم بعضی از کارها، نتيجه‌ی خوبى نداشته باشد و شگون داشتنِ روز، درست بر خلاف اين است.
صاحبِ المیزان و تفسیر نمونه معتقدند که، برای زمان، نمی‌توان سعادت یا نحسی قائل شد. چون اجزای زمان مثل هم و یک چیز هستند و فرقى ميان اين روز و آن روز نيست، که يكى را خجسته و ديگرى را گجسته بدانيم.
البته سعد و نحس روزها، محالِ عقلی نیست. هر چند، راهی برای ثابت یا رد کردنِ آن وجود ندارد. یعنی ممکن است یک روزِ بخصوص، فرخنده یا نافرخنده باشد؛ ولی از نظر عقل ثابت نشده است.
در روايات زیادى خوش‌یُمن یا بدشگون بودن روزها را مربوط به رویدادهایی دانسته‌اند که در آن روزِ خاص اتفاق افتاده است. مثلا گفته شده؛ چون در چهارشنبه آخر ماه، هابیل توسط قابیل کشته شده یا در چنین روزی قومِ عاد دچارِ تندباد شده‌اند، این روز نحس است. در اصل واقعه‌ای که در این روز رخ داده نحس است، نه خودِ روز.
یا مبارک بودنِ شبِ قدر به خاطرِ نزولِ قرآن هست، نه این‌که خودِ شب، مبارک باشد.
پس زمان به خودی‎‌خود، مبارک یا نامبارک نیست.
بعضى این‌قدر پایبند به مساله‌ی خوب و بدِ روزها هستند که دچار زیاده‌روی یا کوتاهی می‌شوند. مثلا قبل از انجام کارهای مهم، وقت و ساعت می‌پرسند و طبق آن عمل می‌کنند و از بسیاری از فعالیت‌ها باز می‌مانند یا به وقتی دیگر می‌اندازند و چه فرصت‌های نابی را که از دست می‌دهند.
چون به دلشان می‌افتد که فلان روز شوم یا مبارک است و به خود تلقین می‌کنند که فلان اتفاق می‌افتد.
عجیب‌تر این است که خیلی وقت‌ها، آنچه كه انتظارش دارند، برایشان پيش مى‏آيد؛ چه خير و چه شر.
چيزى كه هست فالِ بد زدن و بد به دل راه دادن، موثرتر از فالِ خير زدن است؛ یعنی اتفاق بدی که منتظرش هستند و به خاطرش می‌ترسند، بیشتر رخ می‌دهد.
اینان آن قدر در عقیده‌ی خود پابرجا هستند که به‌جاى بررسى عواملِ شكست و پيروزى خود و ديگران و استفاده از اين تجربياتِ گرانبها، علتِ همه‌ی شكست‏ها را گردنِ شومى روزها مى‏اندازند. همانگونه كه رمز پيروزى‏ها را در نيكى روزها جستجو مى‏كنند! و بدین‌گونه از حقیتِ زندگی فرار می‌کنند. به خرافات گرایش می‌یابند و با توجه به شایعات، عمل می‌کنند.
امام هادی (ع) به یکی از یارانش فرمود: "روزها چه گناهی دارند که شما هر وقت به کیفر اعمالتان می‌رسید، آن ناراحتی را گردن روز می‌اندازید و آن روز را شوم می‌خوانید؟..."
در قضیه‌ی خرید طلا هم یا دستِ سود‌جویان در کار بوده؛ یا این اتفاق برای یک یا چند نفر افتاده که در چنین روزی با نیت رسیدن به خواسته‌ای، طلا خریده و به آرزویش رسیده است. برای این روز ویژگی حاجت‌روایی قائل شده و به همه تعمیم داده‌ و تنورِ بازارِ طلافروشان را که از رونق افتاده بود، با شایعه‌پراکنی گرم کرده‌اند. الله اعلم

*برای کسب اطلاعات بیشتر رجوع کنید به :
۱.ترجمه تفسير الميزان، ج‏19، ص: 116،
۲.تفسير نمونه، ج‏23، ص: 46
۳.آشنایی با قرآن، مرتضی مطهری، ج 5 ، ص 211.
#یادداشت_روزانه

کوچه وصال

کوچه وصال

قسمت هفدهم
بیشتر از مادرم حساب می‌برم تا پدر.
نگاه خیره‌اش را روی خودم حس می‌کنم. در حالی که لبش را پایین آورده و زیر چشمی من را نگاه می‌کرد، گفت: «این‌جا وای نسا. پاشو برو پیت نفت رو از حیاط بیا
ر. چراغ رو نفت کن و بخواب. خودم وسایل رو جمع می‌کنم.» حوصله‌ی رفتن به آن طرف حیاط و تلنبه زدن به بشکه‌ی نفت را نداشتم. مادر نگاهی تهدید‌آمیز به من انداخت. نگاهم را دزدیدم. نگاهش سنگین بود. گفت: «وقتی یه کاری بهت می‌گم، زود پاشو برو. همین‌طور علّاف این‌جا نشین.» زود بلند شدم. به حیاط رفتم. برای اولین بار تنهایی می‌ترسیدم. پیت نفتی سبز رنگ را از بشکه با تلمبه پلاستیکی پر کردم. قیف قرمز بزرگی را از روی بشکه برداشته و به اتاق رفتم. درِ مخزن چراغ را باز کرده، قیف را داخل مخزن قرار داده و با پیت آن‌را پر کردم؛ به طوری که سه خط مُدرج روی مخزن سیاه شد، که نشان از پر شدن می‌داد. درپوش را گذاشته و پیت را بیرون بردم و تندی به اتاق برگشتم.
پدر چایش را خورده. سیگارش را کشیده. اخبار گوش کرده. حالا چشمانش سنگین خواب است. صدایش خواب زده هست. مادر جایش را پهن می‌کند. به من بُراق می‌شود: «برو بگیر بخواب. می‌خوام چراغ رو خاموش کنم.»
حیاط ساکت است. آسمانِ تیره می‌بارد. به رختخواب رفتم. بی‌حرکت روی تشک گُل‌گُلیِ رنگ و رو رفته‌ی کنار اتاق خوابیدم. زانوهایم را در شکم جمع کردم. مثل جنین خم و به دیوارهای دوده گرفته، خیره شدم. آرنجِ خراشیده‌ام، از درد تیر می‌کشید.
فکر و خیال سراغم آمد. خودم را نیشگون گرفتم تا به راستیِ ماجرا پی ببرم و مطمئن شوم که خواب ندیده‌ام. غمی روی دلم سنگینی می‌کرد. پتوی پلنگی را روی سرم کشیدم. تا خرخره زیر پتو چپیدم. به اشعه‌های نوری که از آن وارد می‌ شد، نگاه کردم. دوباره در فکر و خیال غرق شدم. می‌خواستم فریاد بکشم. غمباد گرفته بودم. ته حلقم می‌سوخت. یکی انگار بیخ گلویم را محکم گرفته و فشار می‌داد. آن‌قدر که نزدیک بود خفه شوم. کم‌کم چشمم گرم و خیس شد. مثل هوای بندرعباس که دوست پدرم می‌گفت شرجی هست و من پرسیده بود: «شرجی یعنی چطوری؟» و او گفته بود: «یعنی؛ گرم و تر». چیزی از چشم‌هایم می‌جوشد. متکا خیس می‌شود. برای این که کسی صدای هق‌هقم را نشنود، خودم را به خواب زدم. جلو دهانم را با دست گرفتم. در دلِ ساکت و سنگین شب، بگومگوهایمان را در ذهنم مرور کردم. میان خواب و بیداری سعی کردم بدانم چه چیز گفتم و چه شنیدم.
حرف‌های ماهور را در ذهنم مرور می‌کردم که گفته بود: «تو ترسو و بچه ننه هستی.» تمام آن کلمات مثلِ چماق، توی سرم کوبیده می‌شد. خشم و تحقیر در همه‌ی وجودم شعله می‌کشید. سرم را میان دستانم گرفتم به موهایم چنگ زدم. حالا با ماهور شده‌ایم کارد و پنیر. هر چه از دهانم در می‌آمد بارش می‌کردم. می‌گفتم: «دختره بی تربیت... فکر کرده منم مثل خودش هستم. هیچ‌وقت اونو نمی‌بخشم. مگه کی هست که به خودش اجازه می‌ده این‌طور با من حرف بزنه؟ چرا مثل عقرب به من نیش زد؟ چرا جوابش رو ندادم؟ چرا توی دهانش نزدم؟ درسته که من آروم و کم‌حرف هستم؛ ولی چرا نباید قوی باشم و مثل موش به خودم بلرزم و ضعف نشان دهم؟» این سوال‌ها ذهنم را مشغول کرده بود. به قول پدر و مادر، همه‌ی زور و قدرتم برای خانه هست و بیرون، مثل میش سرم پایین است. بی‌سر‌و‌صدا هستم. نمی‌توانم از خودم دفاع کنم. هر چند تا حدودی از پسِ خودم برآمده بودم؛ ولی باز افسوس می‌خوردم. با حاشیه¬ی پتو اشکهایم را که با آب دماغم قاطی شده بود، پاک کردم و در بینی‌ام دمیدم. حرف‌های زیادی در ذهنم روی هم انباشته شده بود. حرفهایی که می‌توانستم به ماهور بزنم و از خودم در مقابل او دفاع کنم و نزده بودم. تمام این مدت ماهور، تنها دلخوشی‌ام بوده. توقع نداشتم این‌طور به من بتازد. تنها امیدم این بود که آن‌چه بر من می‌گذرد، برای او هم اتفاق بیفتد و مثل من خواب راحت نداشته باشد...

ادامه داستان در قسمت بعدی

#داستان_نویسی

اهمیت نوشتن

با نوشتن، فکر را به واژه تبدیل می‌کنم. روی صفحه‌ به نمایش در‌می‌آورم و گاهی در معرضِ دیدِ دیگران قرار می‌دهم. فکرهایی که روز و شبم را در نوردیده و خواب را از چشمانم ربوده.
به مددِ قلم و کاغذ، می‌توانم از خیر و شّرِشان راحت شوم. شاید روی کاغذ، درمان‌گر شوند.
نوشته‌هایم، قصه نيست. شعر نيست. قطعه نيست. مقاله، گزارش و خاطره هم نيست... ولی چون مدتی در پيچ‌و‌خمِ كوچه‌پس‌كوچه‌های ذهنم با قصه‌های کتاب‌های ديگران دمخور بوده‌اند، کمی رنگ‌و‌بوی قصه به خود گرفته‌اند.
اين‌ها در واقع همان حرف‌های دلی هستند كه در گوشه‌کنارِ ذهنم گرد‌ و‌ خاك می‌خورند. نشخوارها و ناگفته‌هایی كه بر دلم سنگينی می‌کنند و تا آن‌ها را با كسی در ميان نگذارم، دلم سبک نمی‌شود.
نباید اين حرف‌ها را به جُرم اين‌كه نه شعر هستند نه قصه، در هزار توی ذهن قایم كرد تا غبار خاموشی و فراموشی روي آن‌ها بنشيند یا جایی سرباز کند و دودمان آدم را باد دهد.
باید گرد‌و‌خاک‌شان را زدود و دست به خودافشایی زد.
مگر هر حرفی بايد در قالبِ شعر و قصه بگنجد تا بشود آن را بيان كرد؟

#یادداشت_روزانه

کوچه وصال

کوچه وصال

قسمت شانزدهم
از میوه‌خوری یک نارنگی بندری برداشتم. پوست کندم، پوستش را فشار دادم طرف علاالدین. جرقه‌هایی که از گازِ پوستِ نارنگی و شعله درست می‌شد را با چشم دنبال می‌کردم. اتاق بوی شلغم، چای و نارنگی گرفته بود. صدای یکنواخت تیک‌تاک ساعتِ روی دیوار، در گوشم می‌پیچید. پدر رادیو باطری دار دستش هست. با آن ور می‌رود. یکهو صدای رادیو در‌می آید. صداهای درهم برهم این جا تهران است ..... بعد به صدای بی‌بی‌سی می‌رسد. از جنگ ایران و عراق می‌گوید. از بمباران می ‌ترسم. اگر صدام به شهر ما هم حمله کند، چکار کنیم؟ کجا برویم؟ کم می‌ترسم که این صدام و رادیو بی‌بی‌سی هم شده‌اند قوز‌بالا‌قوز و ترسی روی ترس‌هایم می‌گذارند.
بعد موج ایران را می‌گیرد. صدای صادق آهنگران به گوش می‌رسید: «هر که دارد هوس کرب‌بلا بسم الله. هر که دارد به سرش شور و نوا بسم الله…» رزمنده‌ها هم‌خوانی می‌کردند و شهید آوینی بین سرود در مورد سید‌الشهدا دکلمه می‌خواند. چه صدای دلنشین و گرمی داشتند. چه خوب بلد بودند در جوانان شور دفاع از وطن ایجاد کنند و چه¬قدر نوجوان‌هایی هم‌سن‌و‌سال من که آماده نبرد بودند و چقدر آرزو می‌کردم پسر بودم. شاید در جبهه‌ها به آرامش می‌رسیدم. چقدر دلم می‌خواست با این سرود اشک بریزم.
پدر لم داده است به متکا. یک استکان چای خوشرنگ هم جلوش هست. سیگار بهمنی از جیبش بیرون می‌آورد. آن‌را می‌گیراند. پُک محکمی می‌زند. نگاهش به من می‌افتد. متوجه چشمان پف‌آلودم می‎شود. می‌پرسد: «چته؟ چرا رنگت پریده؟ چشات چرا پف کرده؟ انگار میزون نیسی؟»
زیر چشمی مادر را می‌بینم. لب‌هایم را می‌جنبانم: «چیزیم نیس. هیچی نیس.»
پدر باز پک محکمی به سیگارش می‌زند و همراه دودی که از دهنش بیرون می‌دهد می‌گوید: «هیچی که نمیشه. بالاخره یه چیزی هس. برو برای خودت یه چای بریز روشن شی.» زیرسیگاری را جلوش می‌گذارم. خاکستر سیگار را می‌تکاند. دوباره پرسید: «حالا بُقت چرا پُره؟ چه شده؟ چرا سردماغ نیستی؟» منتظر جوابم نمی‌ماند. ساعت وستن واچش را از روی مچ باز می‌کند. کنار گوش می‌گیرد. کوکش می‌کند. صفحه‌ی سیاه و عقربه‌های نقره‌ایش ساعت نُه‌و‌نیم شب را نشان می‌دهد.
پدر سیگار بهمن می‌کشد. روی جلد سفید قرمزش را می‌خوانم. بهمن را بزرگ نوشته‌. حتما به خاطر ماهِ پیروزی انقلاب این اسم را رویش گذاشته‌اند. 20 سیگارت فیلتردار. سیگار است یا سیگارت؟ ساخته شده از انواع توتون مرغوب و معطر. پدر با سرِ انگشت به دهانه‌ی بازِ پاکت می‌زند و سیگار دیگری بیرون می‌آورد. کبریت را از جیب بغل برمی‌دارد. آن را روشن می‌کند. پک می‌زند. در عالم خودش هست. آرام‌آرام دود را بیرون می‌دهد. انگار با دود بازی بازی می‌کند.
اخم مادر تو هم است. کنار علا‌ءالدین نشسته. برای خودش چای می‌ریزد.
احساس گناه می‌کنم. زیر چشمی او را نگاه می‌کنم. دارد برای برادرم ژاکت می‌بافد. دستش تند است. تندتند می‌بافد. نخ‌های دور انگشتش تمام می‌شود. باز نخ می‌تابد دور انگشت. مادرم جوان است. موهایش را از دو طرف گیس کرده. همیشه روسری می‌پوشد. گیس‌ها را مانند قشقایی‌ها از دو طرف چارقد (روسری) بیرون می‌گذارد. زیر چانه‌اش یک سنجاق قفلی زده، که با یک تکه پارچه‌ی رنگی تزیینش کرده. ته چهره‌اش جوانی می‌زند؛ اما گونه‌هایش تکیده شده. لب پایینش آویزان است. اخم می‌کند. او زن سرسخت و سختگیری هست. تمام وقت دستش به کاری گرم است. بیکار نمی‌نشیند....
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

چرا بنویسیم؟

نوشتن

امام صادق علیه السلام خطاب به «مفضل» فرمودند: بنویس و علم خود را میان برادرانت منتشر ساز، پس هرگاه از دنیا رفتی کتاب‌هایت را برای فرزندانت به ارث بگذار؛ زیرا زمانی خواهد آمد که مردم جز با کتاب‌هایشان همدم و همنشین نشوند.

اصول کافی، ج ۱، ص ۵۲.

کتابخوانی

کتاب

"اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مشت نخورد به جمجمه‌مان و بیدارمان نکند؛ پس چرا باید آن را بخوانیم؟
کتاب باید پُتکی محکم برای دریای منجمد درون ما باشد!"
این سخن از فرانتس کافکا نقل شده است.
به نظرم کتاب صرفا نباید با مشت به کله‌مان بکوبد و ما را بیدار کند.
گاهی کتاب می‌خوانیم که خواب برویم.
یا برای سرگرمی کتاب می‌خوانیم.
هنگامی هم وقت اضافه داریم و برای پر کردن اوقات فراغتمان سراغ کتاب‌ها می‌رویم. کتاب‌هایی که شاید روشنگر هم نباشند؛ ولی از وقت‌گذاشتن برای مطالعه‌شان، لذت می‌بریم.
صدالبته که بسیاری از کتاب‌ها هم بیدارکننده، آموزنده و آگاهنده هستند و یخ‌مغزمان را باز و سرشار از اطلاعات می‌کنند.
#یادداشت_روزانه

کوچه وصال

کوچه وصال


پاره پانزدهم
من در خانواده‌ای بسیار سنتی، با پدر و برادری غیرتمند و مادری سخت‌گیر زندگی می‌کردم که اگر پدر و برادرِ بزرگم متوجه دیر آمدنم می‌شدند، خدا می‌داند چه می‌شد. حسابم با کرام‌الکاتبین بود و کتک مفصلی نوش جان می‌کردم. گاهی از سخت‌گیری‌های خانواده‌ام کلافه می‌شدم. «چرا مثل ماهور آزاد نیستم؟»
با حالی زار و نزار به اتاق رفتم. لباسهایم را عوض کردم. نمی‌توانستم از جا تکان بخورم. بدنم به شدت کوفته و چشمم ورم کرده بود. زخم‌هایم چیز مهمی نبودند. فقط دست و پایم چند خراش برداشته بود. کمی روی جراحت دواگلی زدم. دلم از روی عادت شور می‌زد. منتظر پیشامد ناگواری بودم. قلبم می‌کوبید. توی دلم رخت می‌شستند. از آمدن پدر و واکنشش می‌ترسیدم. اگر بفهمد حتما من را می‌کشد.
صدای باز شدن در آمد. دلم هُری ریخت پایین. زهره‌ام ترکید. پاهایم می¬لرزیدند. الان مادر ماجرا را برای پدر و برادرم تعریف می‌کند. راست نشستم. قلبم تند‌تند می‌زد. خشکم زد. بخار پنجره را با آستین پاک کردم. قطره‌های لغزنده‌ی باران روی پنجره سُر می‌خوردند. به حیاط نگاه انداختم. پدر سرِ حوضِ سیمانی وسط حیاط، داشت دست و رویش را می‌شست. بارانِ تند، آهسته‌آهسته خیسش کرده بود. سر تا پا گِل و شُل. تا کمرش خیس و گِلی بود. هزارجور واهمه داشتم. چشم‌های خسته‌ام دودو می‌زد. مثل بید می¬لرزیدم. گوشم را تیز کردم و به در چسباندم. وقتی هوا را پس دیدم، مثل تیرِ شهاب گوشه‌ی اتاق کز کردم.
منتظر بودم صدای فریاد پدر، مثلِ غُرشی به گوش برسد و سراغ من را بگیرد و دمار از روزگارم در بیاورد. از همه بیشتر از رودررویی با برادرم می‌ترسیدم. بابا آن‌قدر خسته و کوفته بود که مادر راپُرت من را به او نداد. خیالم راحت شد. به خیر گذشت. این دفعه شانس آوردم و قِسِر در رفتم، اما از این به بعد باید حواسم را خوب جمع کنم، نمی‌شود روی خوش‌شانسی حساب کرد و بی‌گُدار به آب زد.
به مطبخ پناه بردم. وظیفه رسیدگی به امور خانه بر عهده من و خواهرم بود. پس از بازگشت از مدرسه، پخت غذا، جارو کردن، شستن ظرفها، رسیدگی به کوچکترها و هر کاری که فکرش را بکنید جزو کارهایی بود که ما باید انجام می‌دادیم. مادر مغازه‌دار بود و هیچ عذری را از ما نمی‌پذیرفت. غذا را داخل سینی بزرگی گذاشته به اتاق آوردیم. سفره را پهن کرده و همه مشغول خوردن شدند. شُل و وارفته سر سفره نشستم. اشتها نداشتم. با قاشق غذا را زیر و بالا می‌کردم. لقمه‌ای توی دهانم گذاشتم. قورت نمی‌دادم. می‌جویدم. از این لُپ به آن لُپ می‌چرخاندم. دوباره می‌جویدم. با هر لقمه جرعه‌ای آب می‌نوشیدم. حالِ کسی را داشتم که دارویی اشتباهی خورده باشد. مادر، رانم را پِنجیر( نیشگون) گرفت که حواسم به غذا خوردنم باشد. وقتی همه سیر شدند، سفره را جمع کرده به مطبخ برده و برگشتم.
کفش کتانی‌ی رنگ ‌و‌ رو رفته‌ام را کنارِ دیوار گذاشتم تا خشک شود. چهارزانو روی فرش نخ‌نمای اتاق، کنارِ چراغ علاء‌الدین نشستم. قابلمه‌ی بزرگ، کُنج اتاق بخار می‌کرد. بوی مطبوع و دلچسب شلغم، که در آن هوای سرد، جان تازه‌ای به آدم می‌داد، فضا را پر‌کرده؛ ولی پاک بی‌خیال بودم. پاهایم را به مخزنِ چراغ تکیه دادم. زانو‌هایم را جمع کرده و در بغل گرفتم و چانه‌ام را روی آنها گذاشتم. غرق در افکارم بودم. پوستِ اطرافِ ناخن‌هایم را که کنده بودم، می‌سوخت. مادر حوله کهنه‌ای را که روی سینی بود برداشت. چند استکان نعلبکی تا‌به¬تا و لب پریده، یک قندانِ استیل و یک بشقاب نان یوخه شیرازی، داخل سینی خودنمایی می‌کردند. سینی ‌را روی فرش کشیده، جلو آورد. یک قاشق چای داخل قوری ریخت. کتری را که بخار می‌کرد، از روی علاءالدین برداشت. قوری را پر کرد. چشم به گل‌های قالی دوختم. کتر و قوری روی سر و کله‌ی همدیگر برای خودشان قل می‌زدند. چای دم کشید. اتاق گرم بود. بوی چای تازه دم آمده، اتاق را پر کرده. استکان‌ها را لبریز از چای کرد و با نعلبکی جلومان گذاشت. تکه‌ نانی که روی زمین افتاده بود را به دهان گذاشتم. قاشقی را با دامنم پاک کردم. چند حبه قند برداشتم و آن را در استکان چایم ریختم و هم زدم. چند بار به چای فوت کردم و به تُندی آن را سرکشیدم. انگشتم را دور لبه استکان خالی می‌مالیدم. غرق در خیالات بودم. از طلق چراغ، نگاهم به شعله‌های قرمز فتیله‌ی نیم‌سوزِ چراغ بود که می‌رقصیدند و قِر می‌دادند...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

کوچه وصال

کوچه وصال


پاره چهاردهم
شلاق‌کش می‌دویدم. تند‌تند از چاله‌‌چوله‌های پرآبِ آسفالت‌های درب‌و‌داغون رد می‌شدم. پاهایم ذُق‌ذُق می‌کرد. به قول بی‌بی: «انگار توی دهنِ سگه.» لباس‌هایم گِلی بود. صورتم، مثل لبو قرمز شده. دست و پایم یخ کرده بود. دستهایم را با هُرم نفس‌هایم گرم می‌کردم. بازوهایم را بغل کرده بودم. کفش‌های خیسم شلپ‌شلپ می‌کرد.
تنم به لرزه افتاده بود. دندانهایم روی هم بند نمی‌شدند. درازای خیابان نیمه تاریک را تیز به سمت خانه می‌دویدم.
به خانه که رسیدم، هنوز ضرب‌آهنگ یکنواخت باران در گوشم می‌پیچید. خسته و دل¬شکسته بودم. با ترس و لرز در را کوبیدم؛ هیچ پاسخی نیامد. لای در باز بود. چراغ سر در هم روشن. با شانه آن‌را هُل دادم. از ترس و سرما به خود می‌لرزیدم. بریده‌بریده ‌نفس می‌زدم. فرز از دالان رد می‌شدم که صدای مادر را از آشپزخانه شنیدم. مثل اسفند روی آتش از جا پرید. به طرفم آمد. سرجایم میخکوب شدم. چشمهایش را درانیده بود. دندان‌هایش را فشار می‌داد. هیچ‌وقت این همه چین روی پیشانی‌اش ندیده بودم. مگسی بود. بازویم را چسبید. محکم تکان داد. به طرفم حمله کرد. با مُشت چنان به تخت سینه‌ام زد که با زمین یکسان شدم. نگاه‌های بدگمان و پرسشگرش را به من دوخته بود.
با توپ و تشر فریاد زد: «چند ساعته دم در وایسادم. تا حالا کدوم جهنم دره‌ای بودی؟ می‌دونی کی هس؟ بندِ دلم پاره کردی. مگه تو سرخود و بی‌کس و کاری که هر جا دلت خواست بری و به کسی نگی؟ چرا این ریختی شدی؟» نفسی تازه کرد: «شانس آوردی که بابا‌ت خونه نیست وگرنه خدمتت می‌رسید. کدوم قبرستون رفته بودی؟ فکر می‌کنی خونه صاحاب نداره؟ می‌تونی هر غلطی می‌خوای بکنی؟»
صدایش می‌لرزید. بی‌درنگ داد و فریاد و سوال پیچم می‌کرد، متوجه کلمات نمی‌شدم. نمی‌توانستم چیزی بگویم. مثل آن بود که قلبم فرو ریخته است. نفسم بند آمده بود. داشتم خفه می‌شدم. با تمام وجود سعی می‌کردم جلوی لرزشم را بگیرم. صورتِ متورم از سرما، خیس از اشک و قرمز از جای سیلی را به طرف مادر گرداندم. بُغض عجیبی گلویم را فشار می‌داد. لام تا کام نمی‌گفتم. هیچ چیز به درد بخوری نمی‌توانستم بگویم. کلمه مناسبی پیدا نمی‌کردم. برای همین ساکت ماندم.
با اوقات تلخی باز پرسید: «برای چی حُناق گرفتی، بگو ببینم کجا بودی؟ صدبار همه خیابون رو نگاه کردم. هر‌جا که می‌تونستم تلفن زدم. هیچ‌کس نمی‌دونست کجایی. رفتم خونه ماهور. مادر اونم دلش شور می‌زد طفلک. می‌گفت خبری ازش ندارم. میگم: «نمی‌دونی کجا می‌ره؟» میگه: «نه.» میگم: «هیچی نگفته؟ اشاره‌ای هم نکرده؟ باید بالاخره یه چیزی گفته باشه؟» میگه: «نه والله! فقط گفت یک چیزایی لازم دارم.» میگم: «نکنه تو این باد و بارون بلایی سرشون اومده باشه؟» میگه: «دلِ منم شور می‌زنه.» دلم هزار راه رفت. ذلیل شده. الهی جوون مرگ شی! چرا این قدر سرتق شدی؟»
لباس خیسم را که به بدنم چسبیده بود، گرفت و به طرف حیاط پرتم کرد. سرم روی گردن تلو‌تلو می‌خورد. بدنم از شدت ترس و سرما می‌لرزید. بغضم ترکید. چشم‌های قرمزم به اشک نشست. غم دوید زیر پوستم. اشک روی گونه‌ی گُر گرفته‌ام سُر خورد. آبِ دماغم را که راه افتاده بود، از آرنج تا مچ آستین کشیده و پاک کردم. همه¬ی توانم را در ساق پاها جمع کردم. با شرم از جا بلند شدم. به هق‌هق افتادم. چشمانم را با سر آستین پاک کردم.
حرف بیخ گلویم خشک شده. دارم خفه می‌شوم. آب دهانم را قورت می‌دهم. حرف دهانم را پر می‌کند؛ اما بیرون نمی‌آید.
روبه‌رویم می‌ایستد. صدا از گلویم می‌زد بیرون. انگار صدای خودم نیست. لباس مادر را گرفتم. به پایش افتادم. لب باز کردم. گفتم: «ببخشید. غلط کردم. دیگه تکرار نمی‌شه. قول می‌دم. تقصیر ماهور شد. گفت بریم سینما.» خون به صورتش دوید. با لگد به پهلویم زد: «خوشم باشه. کدوم مزاری رفته بودی. یعنی تو این قدر سرخودی؟ اختیاردار خودت شدی؟ گوش‌هات و خوب وا کن چی می‌گم، دیگر حق نداری با این دختره بی‌سر و پا رفت و اومد کنی. فهمیدی؟ همه¬ی آتیش¬ها از گور او بلند میشه. آخ اگر دستم به این دختره برسه، می‌دونم چکارش کنم. فردا با مادرش اتمام حجت می‌کنم.» دنباله حرفش را گرفت: «خدا به سر شاهده، اگر یه بار دیگه از این غلط‌ها بکنی، بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن.» سرم را به نشانه فهمیدن تکان دادم. قیافه ماتم‌زده‌ها را به خود گرفته بودم. مادر که از شیر فهم شدنم خاطرجمع شد، با دیدن چهره‌ی رنگ پریده و ملتمسانه‌ام، دلش به رحم آمد و گفت: «هنوز که سرجات وایسادی؟ زود جُل و پِلاستِ و جمع کن. پاشو برو لباسهات و عوض کن، تا بابات نیومده. این دفعه رو می‌بخشم؛ اما بدون اگه بابات بفهمه محشر به پا می‌کنه.»

حیرت‌زده ادامه داد: «وقتی تو که دختر کتاب‌خون و فهمیده‌ای هستی، بی‌گدار به آب می‌زنی، دیگر چه توقعی از بقیه داشته باشم؟ به جای این که کمک‌کار من باشی، برام کار در میاری!»...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

نیاز به نوشتن

#من_به_نوشتن_نیاز_دارم
سعی می‌کنم هر روز بنویسم؛ خواه روی کاغذ، توی لپ‌تاپ و یا در ذهن.
شاید هر روز دست به قلم نشوم؛ اما هر لحظه، در ذهنم می‌نویسم.

می‌خوانم. دوباره می‌خوانم.

خط می‌زنم. کم و زیاد می‌کنم؛ تا متن دلخواهم جفت‌و‌جور شود.

نوشتن

پای چپ من

فیلم

🎬پای چپ من
امروز بنا به سفارش یکی از دوستان به تماشای فیلم «پای چپ من» نشستم. فیلم سرگذشت کریستی برون رمان نویس، شاعر و نقاش زبردست ایرلندی است که با فلج مغزی متولد شد و فقط پای چپ در اختیارش بود. تا نوجوانی یک گوشه می‌نشست و مادرش از او مراقبت می‌کرد. او در خانواده‌ای عیالوارِ کارگر متولد شده بود که مادرش هر سال یک بچه به دنیا می‌آورد؛ ولی پرجمعیتی، باعث کم‌توجهی مادر به کریستی نمی‌شد. هر چند پدرش عاطفه کمتری نشان می‌داد و فردی عصبی‌مزاج بود.
در نوجوانی با نوشتن و رسم خطوطی با پای چپ روی زمین، نشان داد که استعداد یادگیری دارد. بعدتر به مددِ مددکار اجتماعی توانست کلمات را بهتر هجی کند. مددکار، برایش کتاب و لوازم نقاشی می‌آورد و او که در مدرسه به‌طور رسمی درس نخوانده بود، به یاری اطرافیان و همین کتاب‌ها باسواد شد و توانست به کمک پای چپش، آثار هنری قابل تحسینی از نگارگری خلق کند. نقاشی‌هایش مورد توجه قرار گرفت. از جمله کتاب‌هایی که مربی از او خواست بخواند کتاب "بودن یا نبودن، مساله این است هملت" بود که توانست آنرا بخواند و حفظ کند.

جیم شریدان در سال ۱۹۸۹ این فیلم را با بازی دنیل دی‌-لوئیس بر اساس داستانی با همین نام ساخته که برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای دانیل دی-لوئیس و همچنین جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن برای برندا فریکر شده است.

فیلمی زیبا و الهام بخش که مصداق کاملی‌ست از «خواستن توانستن است.»
#معرفی_فیلم

کوچه وصال

کوچه وصال

#داستان_کوچه‌ی_وصال
پاره سیزدهم
آتشم زد. از چشمانم غصه می‌بارد. نعره می‌زنم: «اُمّل خودتی. خاک بر سرِ بی‌تربیت.»
وقتی خشمم را می‌بیند، حرفش را تند و تلخ می‌زند: «خانم چه نازک نارنجی تشریف دارن! از این به بعد باید مواظب باشم چطور حرف بزنم که مبادا بهشون بربخوره. فقط بلده آبغوره بگیره. انگار به اسبِ شاه گفتی یابو!»
مثل مرغ سرکنده بال‌بال می‌زدم. سرجایم میخکوب می‌شوم. با این جمله یا شاید طرز صحبت کردنش، دلم را آتش زد. احساس حقارت و بیچارگی کردم. با عصبانیت به طرفش برمی‌گردم. رفتارش با من غیرمنصفانه و نامهربانانه بوده است. با خودم عهد کردم به جای اینکه حرفم را در لفافه بزنم، احساسات جریحه‌دار شده‌ام را صادقانه بیان کنم. حرفش را قطع کرده و گفتم: «دیر کردیم؛ به جای معذرت‌خواهی، لُغُز تحویلم می‌دی؟ دیگه نمی‌خوام درباره‌ی این موضوع صحبت کنم، همین حالا تمومش کن.» ولی ماهور دست‌بردار نبود. خون خونم را می‌خورد. دستهایم را روی گوش‌هایم گذاشتم. حرفش را بریدم. رو به رویش ایستادم. با انگشت به سینه‌اش زدم: «خفه شو. خفه شو. خفه شو. اجازه نمی‌دم کسی با من این طورحرف بزنه. به خاطر این متلک‌ها هیچ‌وقت تو رو نمی‌بخشم.»
در حالی که خودخوری می‌کردم، به این نتیجه رسیدم که باید او را برای همیشه از زندگیم کنار بگذارم.
هنوز چند قدمی دور نشده بودم که برگشتم. پس از آن که مقداری خودم را جمع‌و‌جور و مستقیم به چشمانش نگاه کردم. با ساییدن ردیف دندان‌ها به هم گفتم: «می‌دونی چیه؟ دیگه دلم نمی‌خواد با تو دهان‌به‌دهان و دوست باشم. دیگر نمی‌خوام تو توی زندگیم باشی! می‌خوام که دست از سرم برداری و راحتم بذاری. ولم کن.»
هنوز حرفم تمام نشده که پابرهنه می دود وسط. چشمانش برقی از غرور و تمسخر داشت. با خونسردی دهن‌کجی کرد، پوزخندی بر لب نشاند و گفت: «به درک که نمی‌خوای. انگار من خیلی دلم می‌خواد با تو باشم. بهتر. نخواه. منم از دست تو با این اخلاقِ گَندت راحت میشم. حالا من تقصیرکار شدم؟ مثل گربه بی‌چشم و رویی.»
در حالی که چشمانم داشت از حدقه بیرون می‌زد، انگشت سبابه‌ام را که می‌لرزید به طرف او گرفتم و گفتم: «بهت گفتم خفه شو.»
ساکت شد. برگشت توی دنیای خودش. انگار دلش خنک شده بود. مثل دو دشمن با نفرت به هم نگاه می‌کردیم. ماهور به خود مسلط‌تر بود. ککش هم نمی‌گزید. دستهایش را زده بود پرِ کمرش. قامت بلندش را راست نگه داشته. موی شبق‌گونه‌اش روی صورتش چسبیده. حالت کسی را دارد که خیالش تخت است و از کسی واهمه ندارد. برایم کُری می‌خواند.
به گمان خودش خَبط‌و‌خطایی نکرده که مواخذه شود. با تمام اتفاق‌هایی که افتاده، دوقورت‌ونیمش هم باقی بود. به نظر بیشتر هاج‌وواج می‌آمد تا پشیمان. سرش را با افسوس تکان می‌داد. انگشت کوچکمان را در هم قلاب کردیم و گفتیم: «قهر قهر تا روز قیامت»
آب دماغم راه افتاده. دستمال گلدوزی شده‌ای از جیبم درآوردم و آب دماغم را گرفتم. پشتم را به او کردم. از آنجا دور شدم. مثل دوتا غریبه. با دلخوری از هم جدا شدیم. بدون خداحافظی. بدون حرف. بدون نگاه. سرد و سریع. با بُغضی پنهانی و خشمی که نباید نشان داد و حسی تلخ، که باید فرو‌ بلعید. دیگر پشت سرم را نگاه نکردم...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

مدّ و مِه


آی تلخی، تلخی.

وقتی که روح تلخ می‌شود ،تلخ می‌ماند. کاری نمی‌توانی کرد.

تلخی اَنگ است. داغ است و مُهر و نشانه است.

می‌ماند. می‌شود هویت انسان. مانند رنگ چشم. هر چند رنگ چشم دنیا را رنگی نمی‌کند؛

ولی تلخی... تلخی. تلخی تصویرهای تلخ می‌سازد.

تلخی تصویر واقعیت است.

تصویر روی شیشه‌ی مات تو، وارونه، کوچکتر از واقع.
✍🏻ابراهیم گلستان
📘 مدّ و مِه

کتاب

استعداد نویسندگی

استعداد نوشتن
به نظر شما من استعداد نویسندگی دارم؟ گاهی این سوال، کاری با ذهنم می‌کند که تصمیم می‌گیرم نویسندگی را ببوسم و کنار بگذارم. به همین دلیل همیشه دنبال کسی می‌گردم که به من این اطمینان را بدهد که استعداد نوشتن دارم. باید تکلیف استعداد داشتن یا نداشتنم را روشن کنم.
با خود می‌اندیشم: آیا استعداد شرطِ لازمِ نویسندگی‌ست؟ منظورم این است که آیا من که تازه دست به قلم شده‌ام، می‌توانم نویسنده شوم؟
با کمی تحقیق درمی‌یابم که نویسندگی امری ذاتی و فطری نیست که از بدو تولد همراه نویسنده باشد؛ بلکه نویسندگی امری اکتسابی و آموختنی است. همه می‌توانند نویسنده شوند. بویژه امروزه که با دسترسی به فضای مجازی، کلاس و کتاب‌های آموزشی این فرصت برای همه مهیا شده است، هر کسی می‌تواند با تلاش مستمر به اهدافش برسد و نیازی به استعداد و موهبت ذاتی نیست. البته نه این که استعداد لازم نباشد؛ بلکه استعداد شرط کافی نیست؛ یعنی استعداد به تنهایی کارساز نیست.
این که چقدر تلاش کنی، پشتکار داشته باشی، چقدر وقت بگذاری، چقدر به نویسندگی عشق بورزی... مهم است. این‌هاست که نویسنده می‌سازد.
استعداد داشتن یعنی؛ انجام طبیعی و آسان کار، با وجود توانایی ذاتی. در واقع استعداد به بیشترین رشد و پیشرفت در یادگیری، با صَرف کمترین انرژی و در کوتاه‌ترین زمان در یک زمینه خاص اشاره دارد.
اما نوشتن و هر مهارت دیگری، بیش از این که به استعداد نیاز داشته باشد، به علاقه و پشتکار نیاز دارد. وقتی هر روز بنویسی، کم‌کم می‌توانی به نوشته‌هایت جهت دهی. رمان، داستان کوتاه، داستان بلند، داستانک، مقاله، متنِ ادبی، آموزشی یا ... بنویسی.
به گفته‌ی چالرز دیکنز؛ «نوشتن یکی از آن کمال‌هایی هست که هر چه بیشتر تمرین کنی به آن نزدیکتر می‌شوی.»
اگر نگران هستی که اصلا می‌توانی نویسنده شوی یا نه؟ به این بستگی دارد که حاضری برای نویسنده شدن چقدر تلاش کنی؟ وقت صرف کنی؟ آدمی هستی که حاضر باشد بخشی از روزش را صرف نوشتن کند؟ اگر بله، می‌توانی به راحتی رویاهایت را به واقعیت تبدیل کنی. پس همه چیز به خودت بستگی دارد. به این که چقدر زمان می‌گذاری و چطور برای هدفت تلاش می‌کنی. من می‌نویسم بلکه با تکرار و تمرین، استعدادم شکوفا شود.

#یادداشت_روزانه

کوچه وصال

کوچه وصال
#داستان_کوچه‌ی_وصال
پاره دوازدهم
زخمی کوچک از درون نیشم می‌زد. ته دلم می‌دانستم که علت بدحالی و دل‌آشوبه‌ام تن دادن به تصمیمی بود که برحلافِ میل ظاهری؛ اما درست به دلخواهم، گرفته بودم. گلو و سق دهانم خشک شده. انگار نمی‌توانم حرف بزنم. ناگهان دل به دریا زدم. گفتم هر چه بادا باد. بغضم ترکید. چشمانم شروع به اشک ریختن کرد. زیر سایه‌بانی پناه گرفتم. سکوت را شکستم. در حالی که هن‌و‌هن می‌کردم. برخلاف ظاهر آرامم، مثل کوه آتشفشان، فوران کردم. راست روبه‌رویش ایستادم. مستقیم به چشمانش زُل زدم. با کج‌خلقی گفتم: «همه‌اش تقصیر تو بود. من که گفتم نمیام. حالا جواب مادرم رو چه بدم؟» صدایم می‌لرزید. مکث کردم. نفسی کشیدم. هوا را بیرون دادم. بعد دوباره با خشم ادامه دادم: «اگر تو بی‌خود اصرار نمی‌کردی، این‌طور نمی‌شد.»
ماهور که با پاشنه کفش به آبهای روان ضربه می‌زد، شانه‌هایش را با افسوسِ فیلسوفانه‌ای بالا انداخت. دهانش را کج کرد. زهرخندی بر لب نشاند. سرش را تکان‌تکان داد و ادایی در آورد که انگار می‌گفت: «برو پی کارت.»
صاف توی چشمانم نگاه کرد. چشم‌هایش شبیه چشم‌های مار بود؛ سرد و بی‌رحم.
گفت: «خوب که چی؟هان؟ حالا چه کار کنم؟»
همان‌طور نعره می‌کشیدم. ساکت مانده بود. سربرگرداند. با نفرت به من نگاه کرد و با لحن گزنده‌ای گفت: «کولی‌بازی در نیار. کله‌ات عیب کرده؟ دفعه‌ی اوله می‌بینم عصبانی شدی. برو بابا، برای من بلبل‌زبون شده، حرف‌های گنده‌تر از دهنت می‌زنی! خب تو که جرات نداشتی و می‌ترسیدی، می‌خواستی قبول نکنی. کسی مجبورت نکرده بود. بشکنه دستی که نمک نداره…»
چروکی به بینی‌اش انداخت. سرش را به چپ و راست موج داد. چشمانش را تنک کرد و گفت: «نذار چاک دهنم باز شه.» گفتم: «چاکت دهنت رو باز کن ببینم چی می‌خوای بگی؟» گفت: «تو بچه ننه و ترسو هستی. هیچ‌وقت نمی‌تونی خیر و صلاح خودت رو تشخیص بدی. تنهایی تصمیم بگیری. هنوز بزرگ نشدی.» از جا می‌پرم. از هر‌چه می‌ترسیدم، به سرم آمد. منفجر می‌شوم. می‌گویم: «نخیرم، این‌طور که تو فکر می‌کنی، نیست.»
می‌گوید: «چرا همین‌طوریه.» می‌گویم: «اشتباه می‌کنی.»
می‌گوید: «تو اُمل هستی.» برافروخته فریاد می‌زنم: «از این طرزِ فکرت دست وردار. من اُمل نیستم. اگر من املم، تو که فقط بلدی آدم رو بچزونی، چی هستی؟»
در حالی که دندان‌هایم را به هم فشار می‌دادم، دنباله حرفم را گرفتم: «یعنی شما می‌فرمایین بدون اجازه بیرون رفتن، استقلال و نترسیه؟ بس که خودت را عقلِ کُل می‌دونی. خوشم میاد این قدر بی‌چشم‌ورویی. وقتی هم اشتباه می‌کنی، زیرش می‌زنی! این‌قدر که بی‌خیال و راحتی.»
در حالی که دهانش کمی باز ‌شده و دندان‌های بالایی پیدا بود؛ پیچی به لب بالایی داد. با کناره دست به گردنش اشاره می‌کند: «من دیگه به اینجام رسیده. از این که تو همیشه ادای آدم خوبا رو درمیاری، خسته شدم.» بعد با سردی و تمسخر می‌گوید: «از آدمِ بُزدل بدم می‌آید.»
خون دويد توی سرم. از عصبانيت روی پا، بند نبودم. چنان از کوره در رفته بودم که خودم هم باورم نمی‌شد. داد زدم: «لازم نیس خودت را نترس و فهمیده‌تر از من نشون بدی. حرفِ دهنت رو بفهم. هیچی بهت نمی‌گم پررو شدی؟»
با ادا و اطوار گفت: «برو بابا! شورش را درآوردی. از اینکه همیشه نقش آدم خوبه رو بازی کنی خسته نشدی؟ دستِ پیش می‌گیری، پس نیفتی؟ اين‌قدر برای ما قُمپُز در نكن.»
زخم هایم را می‌مالم. از شنیدن این حرف جا می‌خورم. «نقش آدم خوبه؟» خودم متوجه این حرکتم نبوده‌ام. با آشفتگی گفتم: «کی من نقش بازی کردم؟ چطور جرات می‌کنی به من بگی بُزدل؟»
با غیظ به هم خیره شدیم. کلی با هم بگو‌مگو کردیم. یکی او می‌گفت یکی من. چشمانم داشت از حدقه بیرون می‌زد. از بس دستهای مشت کرده‌ام را فشار داده بودم جای ناخن‌ها، کفِ دستم مانده بود. دوستی و صمیمیتِ ساعتی پیش، از بین رفته و جایش را به کارزاری سخت داده بود. اشک جلو دیدم را گرفته بود. صورتم را با دستهایم پوشاندم. اشک‌هایم را رها و زار‌‌زار گریه کردم. این اولین باری بود که از گریه کردن در برابر دیگری احساس ناراحتی نداشتم. اشک‌هایی که با قطرات باران قاطی شده و روی صورتم راه باز می‌کردند. سِگرمه‌های ماهور، دَر‌‌ هم رفته و از چشمانش تمسخر می‌بارید. برافروخته شد. صدایش را بالا برد. همان‌طور که جیغ و ویغ می‌کرد، چند بار سر تکان داد و گفت: «مثل آدمای از پشت کوه اومده حرف می‌زنه! اُمّل.»...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

کوچه وصال

کوچه وصال

پاره یازدهم

به ما متلکی پراند و ویراژ داد. خودمان را کنار کشیدیم. چتر از دست ماهور افتاد. زیر‌و‌رو شد. دوتا از میله‌هایش شکست. جلو پای من گودالی پر از آب بود. پایم لیز خورد. دمر روی زمین افتادم. نزدیک بود توی جوی بیفتم. در یک آن معلق شدم. سر و صورت و لباس‌‌هایم گِلی شده بودند. رهگذری داد زد: «چته؟ مگه کوری؟ پیاده¬رو جای موتوره؟ تو که بلد نیسی موتور برونی، غلط می‌کنی سوار میشی.» ماهور دستم را گرفت. چند نفر به طرف ما آمدند. از زمین بلندم کردند. خانمی گفت: «هیچی نشده. قضا بلا بود.»
یکی می گفت: «یاعلی بگو. پاشو.» مرد میانسالی که به نظرم آشنا می‌آمد، سرتکان می‌داد: «این وقت شب تو بارونا چکار دارین؟ زودتر برین خونه‌تون.»
آرنجم را در دست گرفتم تا دردش کم شود، لبهایم می‌لرزید. صورتم خراشیده شده. گونه‌هايم مي‌سوخت. اشک و باران دست در‌ دست هم، شُرشُر روی صورتم می‌غلطیدند و از چانه‌ام چکه می‌کردند. مثل موشِ آب‌کشیده شده بودم. قیافه‌ام زار می‌زد. قلبم تاپ‌تاپ می‌کوبید. صدای تپش قلبم را تو شقیقه‌هام می شنیدم. تر تلیس شده بودم.
دردی حس نمی‌کردم. نمی‌دانستم جواب مادرم را چه بدهم. تمام خوشحالی آن روزم، همراه باران شسته شد و از بین رفت. لذت بردن از دویدن زیر باران، دیگر ممکن نبود. زهرمارم شده بود. مثل یک بچه¬ی بی‌کس و رها شده، اشک به چشم داشتم. سرم را پایین می‌انداختم. با غُرولُند گفتم: «بیا تندتر بریم.» ماهور شال‌گردنش را روی شانه‌ام انداخت. زیر باران در پناه دیوار، سراسیمه اول یواش و بعد تند و تندتر شروع به دویدن کردیم. او جلو می‌رفت و من افتان‌وخیزان دنبالش می‌دویدم. آب‌های زیر پایمان به اطراف می‌پاشید و لباس‌هایمان را گِلی می‌کرد. باران با ضربات بی‌امانش بر سر و رویمان می‌نواخت. از ناودان‌های فلزی که حدود نیم متری از پشت بام فاصله داشتند، مثلِ دمِ اسب آب می ریخت و سر و کله‌مان را خیس می‌کردند.
سرد بود و سوز می‌آمد. قطرات اشک بی‌صدا بر گونه‌هایم روان بودند. آنها را پاک می‌کردم. نمی‌خواستم ماهور گریه‌ام را ببیند. هیچ نمی‌گفتیم. ساکت و خاموش بودیم. سرتاسر کوچه پرنده پر نمی‌زد.
راه بود و صدای قدم‌هایمان و شهر که زیر باران دوش می‌گرفت و قطره‌های تندِ باران که خود را با عجله به زمین می‌رساندند و نور چراغ برق‌ها که با دست‌و‌دل بازی، از باران و لای شاخه‌ها می‌گذشتند، تاریکی را می‌شکافتند، عقب می‌زدند، زمین را روشن می‌کردند و صدای خِش‌خِش تاکِ سرِ دیوارها که بادِ سرد، شاخه‌های خشکیده‌شان را می‌لرزاند.
باد و باران از هر سو مثل تازیانه‌ بر پیکر خسته و ناتوانمان می‌کوفت. پاچه‌های شلوارمان را از ترس گِل‌و‌لای بالا زده بودیم. باد سرد به مغز استخوانم نیش می‌زد. آستین‌هایم را روی انگشتانم کشیدم. با سرعت می‌رفتیم. رعد و برق هولناکی بر سرمان کوبید. آذرخشی همه جا را روشن کرد. برعکس ماهور، من خیلی سرمایی بودم. ماهور می‌گوید: «لُپ‌ها و نوک بینی‌ام از سرما مثل لبوی پوست‌کَنده قرمز شده.» حوصله‌اش را نداشتم. آب دماغم را بالا کشیدم. دلم شروع کرد به زدن. شقیه‌هایم هم همین‌طور. یکهو داغ شدم. بداخلاقی‌ام دقیقه به دقیقه بیشتر می‌شد...

ادامه داستان در پست بعدی

#داستان_نویسی

کوچه وصال

کوچه وصال
#داستان_کوچه‌ی_وصال
پاره دهم
این فیلم برای بزرگترها بود ما تازه 12-13 ساله بودیم. سر در نمی‌آوردیم چه می‌گویند. فقط می‌ترسیدیم. از جهادِ اکبر و اصغر می‌گفت. اسم پسرهایش اکبر و اصغر بود. حاج آقایی توی مسجد می‌گفت: «باید با نفس اماره بجنگید. جنگ با صدام زود تمام می‌شود.» نمی‌دانستم نفسِ اماره دیگر چه خری هست. اگر جنگ با نفسِ اماره سخت هست، حتما همه‌مان را می‌کُشد. زورش از صدام بیشتر است.
می‌گفت: «خدا از حق‌الناس نمی‌گذره.» دیگه خداییش نمی‌فهمیدیم این شیخ چه می‌گوید. یهو لطف‌علی خان از وسط جمعیت بلند شد و گفت: «من را حلال کنید.» بعد هم رفت توی کوچه. عده‌ای دنبالش راه افتادند. افتاد توی جوی پر از لجن. همه به او خندیدن. او هم لجن‌ها را به سر و صورتش می‌مالید. همین‌طوری از چهره‌اش می‌ترسیدم، حالا که سیاه و لجن‌مال هم شده بود، ترسم بیشتر شد. پسرش آمد و او را برد و فیلم تمام شد. لامپ‌ها را روشن کردند.
نفس راحتی کشیدیم. به طرف در خروجی رفتیم. از پشت شیشه، بیرون را نگاه می‌کنم. باران، آسفالتِ خیابان را می‌کوبد. انگار از روی زمین، دود بلند می‌شود.
مردمِ کوچه و خیابان، دنبال سر‌پناهی می‌گشتند. در خیابان‌های پر گِل‌و‌لای به دشواری حرکت می‌کردند. چترهای رنگارنگی که باران شُرشُر از آنها می‌ریخت، چه زیبا و جالب بودند. بعضی پلاستیک یا تکه مقوایی روی کله‌شان گرفته بودند. زنی چادرش را روی سر کودکش کشیده. مردم خودشان را برای چیزهای کم ارزش معطل نمی‌کنند، حتی جلوی زیباترین ویترین‌های مغازه‌ها هم خالی اسـت.
مردی از زیر درختان باران خورده می‌گذرد، باران از روی درختان به سر و رویش می‌ریزد.
بعضی‌ها دو نفری زیر یک چترند و هر دو خیس شده‌اند.
اما مـا بی‌خیال دنیا، دستانمان را باز می‌کنیم. صورتمان را بالا می‌گیریم تا هر چـه باران هست نصیبمان شود و با هم زمزمه می‌کنیم: «باران باز باران با ترانه با گُهرهای فراوان...»
حالا آب رو آسفالت را گرفته. برف پاک‌کنِ ماشین‌ها به سرعت روی شیشه می‌لغزند.
پیرمردی زیر سایبان ایستاده. کوتاه و چاق است. سر و صورتش را با شال و کلاه پوشانده.
من ژاکت پوشیده بودم. آنقدر گرمی نداشت که دستِ‌کم بتواند در آن باران و سرما، بدن نازک و نحیفم را گرم نگه دارد.
ماهور پالتو بلندی بر تن کرده و شال گردن کاموایی دست‌بافت مادرش، دور گردن انداخته بود. هوا سرد است. خیس شده‌ایم. «ماهور ساعت چنده؟» ساعتتش را در حالی که مواظب بود خیس نشود نگاه کرد. هفت ونیم. چقدر دیر شده. برسم خانه حسابم با کرام الکاتبیه. دمار از روزگارم در می‌آورند. بدون معطلی چترش را باز کرد. هر دو زیرش پناه گرفتیم و در میانِ سیلِ باران با عجله به طرف خانه رفتیم. چتر را جوری روی سرمان گرفته بودیم که باران نخوریم. خیابان کم‌کم خلوت می‌شد. مردم با عجله به خانه‌هایشان برمی‌گشتند. چندی نگذشت که چاله‌چوله‌های خیابان، پر از آب و جوی‌ها روان شدند. ماشین‌ها با شتاب می‌رفتند و آبِ کفِ خیابان، بر سر‌ و‌ روی عابران پاشیده می‌شد. نگاهم به کتابفروشی‌ای که دیده بودم افتاد، به درش قفل بزرگی زده بودند.
مشغول دید زدن درخت‌ها، آدم‌ها، ماشین و مغازه‌ها شدم. پیاده‌رو گاهی آن‌قدر تنگ می‌شد که مجبور بودیم دستمان را به تنه‌ی درختان کهنسال و بلند بالای چنار بگیریم و از حریم آن‌ها عبور کنیم. چه پوستِ کلفت و زبری داشتند. به انواع آنها و تفاوت‌هایشان فکر می‌کردم. برگی از درخت جدا شد. روی سرم افتاد. آهسته سُر خورد. از سر دماغم پایین غلطید و روی کفشم نشست. نسیمی خیس به صورتم خورد و لرزشی مطبوع زیر پوستم دوید. سر مستِ باران بودم. احساس عجيبی داشتم؛ يك نوع احساس سبکی. برخورد قطرات باران به صورتم را حس مي‌کردم. از قدم زدن زیر باران، لذت می‌بردم. مغازه‌دارها یکی‌یکی کرکره مغازه‌ها را پایین می‌کشیدند. دکان‌هایشان را می‌بستند؛ تا از گزند سرما و باران به خانه‌ی امنِ خود پناهنده شوند. بعضی از عابران دست‌ها را در جیبِ آورکت کرده، سر را به زیر انداخته و پی کار و زندگی خود می‌رفتند.
از پیچِ خیابان گذشتیم. ابرها همچنان می‌باریدند. نفهمیدم چه شد. ناگهان بوق ممتد موتور‌سیکلتی از دنیای فکر و خیال پرتم کرد بیرون...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

کوچه وصال

کوچه وصال
پاره‌ نهم
آهنگ بلند و کوبه‌ای اولِ فیلم، وحشتی ناخواسته به دلم می‌انداخت؛ ولی مثل روانی‌ها می‌خواستم بدانم چه می‌شود.
برایش قبر کَندند. زن و دخترش به سر و سینه می‌زدند. قرآن‌خوان بالای قبر به‌طور نامفهومی سوره‌ی الرحمان می‌خواند. یهو دامادش متوجه شد که جسد تکان می‌خورد. چشمش را با دست مالید و دید اشتباه کرده.
داشتم قالب تهی می‌کردم. میت را داخل قبر گذاشتند. کسی او را تکان می‌داد و باهاش حرف می‌زد. نمی‌دانستم چرا؟ مگر مرده می‌شنود؟ در همین فکر بودم که روی مرده سنگ گذاشتند. از پاها شروع کرده و به سینه رسیدند. یکباره مُرده تکان خورد. همه جیغ‌زنان پا به فرار گذاشتند. یکی داخل قبر بود. نمی‌توانست فرار کند. پایش لیز می‌خورد. همه حتی زن و بچه‌هایش در رفتند. داشت قلبم از جا کنده می‌شد. دست هم را گرفته و فشار می‌دادیم. نمی‌توانستم آبِ دهانم را قورت دهم. مُرده که زنده شده بود، سنگ را از روی سینه‌اش برداشت و با کفنی که باز بود، از قبر بیرون آمد. داشتم زَهره ترک می‌شدم. قلبم به تاپ‌تاپ افتاده بود. اگر می‌توانستم، مثلِ بازیگرها می‌گریختم. دور و برم را نگاه کردم. تاریک بود. مردم شق‌و‌رق نشسته و با ترس و لرز چشم به پرده‌ی سینما دوخته بودند. ماهور هم مثل من خیلی ترسیده بود. دست هم را ول نمی‌کردیم. من تا آن روز سینما نرفته بودم؛ حالا هم که رفته‌ام چرا باید چنین فیلمی می‌دیدم؟ داشتن زنده‌زنده خاکش می‌کردند. می‌گویند قبل از اسلام، دخترها را زنده به گور می‌کردند. بیچاره‌ها چه می‌کشیدند؟ چقدر می‌ترسیدند تا زیر خاک‌ها خفه شوند. دلم برایشان می‌سوخت. خوب است که حالا دیگر دخترها را زنده به گور نمی‌کنند وگرنه من چه می‌کردم؟
«ماهور! چقدر مونده؟»
«خیلی... تازه اولشه.»
کاش قبول نکرده بودم. اگر همین طور باران بیاید ...؟ صدای مادرم تو گوشم هست: «کدوم قبرستون بودی؟»
دل تو دلم نبود به شدت می‌ترسیدم. اشکم در نمی‌آمد. وقتی کسی جیغ می‌زد، بیشتر می‌ترسیدم.
توی صحرا تنها و بی‌کس بود. راه را گم کرده. می‌دوید. زمین می‌خورد. بلند می‌شد. دورخودش می‌چرخید. انگار از روی پرده‌ی سینما به طرف ما می‌آمد. خودمان را عقب می‌کشیدیم. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. چه غلطی کردم. چرا حرف ماهور شدم؟
داشت از تشنگی هلاک می‌شد. یکی با کوزه بهش آب داد. کاشکی یکی پیدا می‌شد یه ذره آب به من هم بدهد. داشتم خفه می‌شدم. آب دهانم غلیظ شده و به سرفه می‌افتادم.
بین فیلم شعرهایی خوانده می شد که دلِ آدم می‌گرفت؛ ولی عجب خانه‌ی بزرگی داشتند. یک حوض بزرگ و گرد وسط حیاط بود. بچه‌ها و دامادش با آنها زندگی می‌کردند.
می‌گفتند وقتی مُردی، نکیر و منکر ازت سوال می‌پرسن. چقدر از نکیر و منکر که نمی‌دانستم کیا هستند و چرا باید از ما سوال‌های سخت بپرسند که نتوانیم جواب دهیم، می‌ترسیدم و بدم می‌آمد. دعای کمیل می‌خواندند. توی قبر می‌خوابیدند. من می‌ترسیدم. ما هم شبهای جمعه می‌رفتیم گلزار شهدا دعای کمیل. از آن به بعد جرات نمی‌کردم بروم. خیلی می‌ترسیدم.
از آهنگ پس زمینه بدم می‌آمد. خیلی غمناک بود. دامادش این قدر از قبرستان می‌ترسید که عرق از سر و رویش می‌ریخت. مردِ به این گُندگی با آن سبیل‌های کلفتش می‌ترسد. تکلیف من که دختر بچه‌ی لاغر مردنی بودم مشخص بود. دامادش فکر می‌کرد الان هست که مرده‌ای از قبر بیرون بیاید. برای این که نترسد سوت می‌زد. مثل ما که شب‌ها وقتی دستشویی آن طرف حیاط می‌رویم، سوت می‌زنیم یا آواز می‌خوانیم تا آن کسی که ازش می‌ترسیم فکر کند ما تنها نیستیم...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

کوچه وصال

کوچه وصال
پاره هشتم
پیرمردی که کت طوسی راه‌راه و ژاکت دست‌بافتِ رنگ‌‌و‌رو رفته‌ای تنش بود، با قامتی خمیده و کم‌بُنّیه پشت میز آهنی زهوار در رفته‌ای نشسته بود. کاسبی تق‌و‌لق بود. مگس می‌پراند. مغازه‌اش پر از خنزر‌‌پنزرهای روی هم تلنبار شده بود. آرنج‌هایم را روی شیشه پیش‌خوان و دو دستم را دو طرف صورتم گذاشتم و وسایل جورواجور داخل ویترین را دید زدم. ماهور گفت: «تو به چی داری نگاه می‌کنی؟ زود باش. دیر میشه.» گفتم: «اَه... ببین چقدر کامواها رنگ ‌وا‌رنگن؟» بعد از کلی جستجو و مشورت، کاموا و میل بافتنی مورد نظرمان را سفارش دادیم؛ یعنی مجبور بودیم رنگ سبزِ ارتشی یا سرمه‌ای انتخاب کنیم؛ چون قرار بود رزمنده‌ها بپوشند، نه دخترها. هرچند از رنگ‌های شاد خوشمان می‌آمد.
فروشنده که آدم پخته‌ای بود. کامواهای‌مان را از قفسه آورد و روی میز گذشت. آنها را وارسی کرده و به هم چشمک رضایت‌آمیزی زدیم.
پیرمرد دستی به ریش‌های تُنُکش کشید. بعد از تمیز کردن شیشه عینک، با نگاه عاقل اندر سفیهی پرسید: «بهتر نبود روز برای خرید می‌آمدید؟ خوب نیست دو تا دختر این وقت شب تو کوچه و خیابون پرسه بزنن.» هم‌زمان کامواها را درون دو پاکت گذاشت و به دست‌مان داد. پول را روی پیش‌خوان گذاشتیم. برداشت. داخل کشو قراضه میز گذاشت. مثل باباها گفت: «تو کوچه وای نسید. زود برین خونه. الانه که بارون بگیره». با تکان دادن سر و گزیدن لب‌ها، از مغازه بیرون زدیم. باید عجله می کردیم. چند دقیقه‌ی دیگر فیلم شروع می‌شد. دوباره در بازار غرق شدم.
روبه‌روی نانوایی، حمال‌ها مشغول جابه‌جایی کیسه‌های بزرگِ آرد بودند. جعبه‌های ته‌مانده‌ی میوه و سبزی جلو مغازه‌های میوه‌فروشی، پیاده‌رو را تنگ کرده بودند. زنی با زنبیل پر از سبزیجات جلو می‌رفت و پسر بچه‌ای گریان دنبالش می‌دوید. بچه‌ی بی‌قراری چادر مادرش را می‌کشید. فروشنده‌ای در پیش‌خوان دکان، مشتری راه می‌انداخت. گدای صوفی‌مسلکی با کلاه و شال سبز، کشکول به گردن با زمزمه‌ی "علی ای همای رحمت" سکه‌ای را از آنِ خود می‌کرد.
گاهی از تماشای فروشگاه‌ها دست ‌کشیده و به آسمان بی‌ستاره که سیاهی می زند و درخت‌ها چشم می‌دوختم.
با ماهور بیرون رفتن کیف داشت. از حق نگذریم به خطر کردنش می‌ارزید. من چیزهای زیادی دیده و در کتاب‌ها خوانده بودم؛ اما بازار چیز دیگری بود. ذوق‌زده به هر طرف نگاه می‌کردم. منظره‌ی خوش و سرگرم کننده‌ای بود. آن‌قدر بازار برایم جذاب بود که نمی‌توانستم چشم از آن‌ها بردارم.
اوضاع هوا خراب بود. این را از روی گرفتگی و ابرناکی آسمان، می‌شد حدس زد. نگرانی در صورتم موج می‌زد. گفتم: «داره بارون می‌گیره. این ابرها ردخور ندارن.» هیچ ستاره‌ای چشمک نمی‌زد. از غروب موج ابر خاکستری کبودی آمده و بالای شهر لنگر انداخته، سرتاسر آسمان را پوشانده بود. هوا رایحه باران داشت.
پیش‌بینی درست از کار درآمد. آسمان ترکید. بوی باران همه جا را پر کرد. بوی زمستان می‌آمد. الان است که ببارد. آذرخشی، آسمان را روشن و قطرات باران، لباس‌هایمان را نم‌دار کرد. قدم زدن زیر نم‌نم باران آدم را به وجد می‌آورد.
بوی کاهگل را دوست دارم. از خود بی‌خودم می‌کند. نگران بودم. دلم مالش می‌داد.
«ماهور! ساعت چنده؟»
به ساعت سیتی‌زنی که به مچ دستش چسبیده بود، نگاه کرد: «شش ربع کم.»
گفتم: «تو رو خدا، این‌قدر این ور و آن ور نرو. هوا خیلی خرابه.» کمی دور‌ و بر خیابان‌های تاریک‌روشن پرسه زدیم و بعد رفتیم به سمت خیابان اصلی. همین‌طور که داشتیم به طرف سینما می‌رفتیم. ماندم که دارم چه غلطی می‌کنم. من این‌جا چه‌کار دارم. حالا که کار از کار گذشته، تازه یادم آمده بود که فکر کنم. دلم شور می‌زد. به بولوار رسیدیم. جلو سینما بودیم. عکس‌های روی سر در سینما را نگاه می‌کردم. ماهور از گیشه، بلیط گرفت. خوشحال بودم و نبودم.
مشغول تماشای باران که خیابان را خیس کرده بود، شدم. اول ریز و آرام می‌بارید؛ بعد دَم‌به‌دَم درشت و تندتر شد. گفتم: از کیوسک زنگ بزنم؟ گفت: «نه. حالا بعد.»
توی صف می‌ایستیم. می رویم داخلِ سالن. چقدر تاریک هست. دو ردیف صندلی پلکانی داشت. پر از آدم بود. بیشتر جوان‌ها بودند. مردی با چراغ‌قوه تماشاچی‌ها را راهنمایی می‌کرد. دوتا صندلی به ما نشان داد. نشستیم. روی یک پرده‌ی سفید، فیلم پخش می‌شد. چه جای عجیبی بود. داشت اسم بازیگرها را نشان می‌داد. هم خوشحال و هیجان زده بودم که آمده‌ام سینما، هم دل تو دلم نبود. از این‌که بدون اجازه آمده‌ام، می‌ترسیدم. فیلم شروع شد.
همه‌چیز یادم رفت. لطف‌علی خان سکته کرده و ‌مُرده. زنش جیغ می‌زند...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

توهم دانایی

توهم دانایی

محمود دولت‌آبادی نویسنده‌ی رمان معروف کلیدر، می‌گوید: «احساس می‌کنم از کتاب‌ها می‌ترسم. هر وقت خود را در میان کتاب‌ها می‌بینم، با صراحت بی‌رحمانه‌ای احساس نادانی می‌کنم.»

من هم چند سال قبل توهم دانایی داشتم. می‌اندیشیدم که علامه‌ی دهر و دانای کل هستم. دچار این هذیان بودم که با چند کلاس درس خواندن، کوهِ علم را شکافته‌ام و پاسخِ همه چیز را می‌دانم، در هر زمینه‌ای اظهار‌نظر می کردم؛ چقدر باعث آزار اطرافیان بوده‌ام خدا می‌داند؛ ولی هر چه جلوتر رفتم و با کتاب‌ها، اندیشه‌ها، باورها و تجربه‌های دیگران آشنا شدم، دریای بیکرانِ دانایی را درک کردم؛ بیشتر ملتفتِ بی‌پایان بودن حجم دانشی شدم که هیچ از آنها نمی‌دانم. که چقدر نادان هستم. چقدر نمی‌دانم. نادانی‌ای که قابل دیدن نبود. البته می‌دانستم که چه می‌دانم؛ مشکل این‍جا بود که نمی‌دانستم چه و چقدر نمی‌دانم؟

دریافتم که باید نقاطِ کورِ فکرم را کشف کنم و دنبال منابعی برای رفع کمبودهای شناختی‌ام باشم. روشن است که نیاز به دانستن و آموزش پی‌در‌پی دارم. به کتاب‌هایی در زمینه‌های مختلف رو آوردم. گاه مطالعه، احساس نادانی‌ام بیش از پیش خودنمایی می‌کند. به عمق نادانی‌ام پی می‌برم. حسِ همه چیز دانی‌ام سرکوب و خُرد می‌شود. فرو می‌ریزد.

تازه فهمیدم که نسبت به هیچ‌کدام از دانسته‌هایم هم خاطرجمع نیستم. آنجاست که شروع می‌کنم به زیرِ سوال بردنِ همه اطلاعاتم و می‌ترسم. می‌ترسم که دیگران متوجه طبل توخالی بودنم شوند. اینجاست که از ترس رسوا شدن به کتاب‌ها پناه می‌برم.

چون می‌دانم که نمی‌دانم. به قولی: آن‌کس که نداند و بخواهد که بداند؛ جان و تن خود را ز جهالت برهاند.

کوچه وصال

کوچه وصال

پاره هفتم

خورشید دیگر توی آسمان پیدایش نبود. به زودی شب می‌شد. ترس مرموزی توی تنم می‌چرخید. پوست آدامسی که در دستم بود را با فشار، مچاله و تکه‌تکه ‌کرده، روی زمین ریختم. چهره‌‌ی در‌هم و نگرانم را که دید گفت: «قیافه شو! چته؟ با یک مَن عسل هم نمی‌شه خوردت. این جوری قیافه موش مرده به خودت نگیر.»
لبخند بی‌رمقی تحویلش دادم. اخم‌هایم باز شد. گفتم: «خوب بلدی با من چکار کنی! دست آدم رو لای منگنه میذاری!» هر دو لبخند زدیم. سرخوشانه گفت: «ما اینیم دیگه!» راه افتادیم. از پیچِ کوچه گذشته، وارد خیابان شدیم. شعر «پسر بی‌هنرِ ایرج میرزا» که توی دهان بچه‌ها افتاده بود را زمزمه می‌کردیم:
داشت عباس قلی خان پسری
پسر بی‌ادب و بی‌هنری
اسم او بود علی مردان خان
کُلفَت خانه ز دستش به اَمان…
خیابان، پیاده‌رو پهنی داشت و دانش‌آموزان، تکی و گروهی، یواش‌یواش از آنجا می‌گذشتند. هوا ابری بود. شاید می‌خواست ببارد. کم‌کم تاریکی، چادر خود را بر سرِ شهر پهن می‌کرد. مغازه‌ها باز بودند. چراغ‌ها روشن می‌شدند. فروشندگان دوره‌گرد با چرخ‌دستی‌های باقلا گرم، نخود، شلغم و لبو، که عطر دلپذیرشان اشتهای رهگذران را به حرکت در‌می‌آورد، حاشیه خیابان ایستاد بودند و با صدای بلند و کش‌دار کاسبی می‌کردند و مشتری‌ها را به سوی خود می‌کشاندند. سر‌و‌صدای آن‌ها با صدای رفت‌وآمد ماشین و موتورها روی آسفالت خیابان، محشری به پا کرده بود. «مرهم سینه شلغم. باقالا گرمه باقالا…» نگاه نگرانم، روی افرادی که در رفت‌و‌آمد بودند، می‌لغزید. اندک‌اندک آن احساس دلواپسی جایش را به آرامش و شادی داد.
در حالی‌که ماهور دستم را گرفته و دنبال خود می‌کشید، به طرف سینما رفتیم. توی راه همه‌اش حرف می‌زدیم. وسط حرف هم می‌پریدیم. گاهی که به چیز جالبی برمی‌خوردیم و فکر می‌کردیم برای آن یکی هم جالب است، با هیجان به هم نشان می‌دادیم. سینما در میدان شهر بود. بازار شلوغ، عجیب و پر از مغازه‌هایی با اجناس جورواجور بود. آزادانه می‌چرخیدیم. با هیجان به مغازه‌های اطراف سرک می‌کشیدیم. صورتمان را به شیشه بخار‌گرفته مغازه‌ها می‌چسباندیم. وسایل را ورانداز می‌کردیم. به خودمان در شیشه مغازه‌ها نگاه می‌انداختیم. ادا در می‌آوردیم. جلو هر دُکّانی که می‌ایستادیم، قیمت شیرِ مرغ تا جون آدمیزاد را می‌پرسیدیم. از پشت شیشه داخل کتابفروشی را می‌دیدم و می‌گفتم: «چی می‌شد اگر همه این کتاب‌ها مال من بود؟»
جلو کفاشی، کفش ملی‌ها را دید می‌زدیم. به زرگری ‌رسیدیم. النگو و گردنبند‌های طلا چه می‌کنند با دل زن‌ها. پارچه‌های ملحفه، لباس و چادری رنگ‌وا‌رنگِ بزازی چشم‌نواز بودند. حرکت عقربه‌ی ساعت‌های آویزان در و دیوار ساعت‌فروشی، چشمانمان را مانندِ آونگ به این‌ور‌و آن‌ور می‌گرداند. در مغازه مسگری، دنیایی از ظروف دست‌ساز مسی به چشم می‌خورد. قالی‌های دستبافت قشقایی که نشان از دستان هنرمند و زحمت‌کشِ زنان عشایر داشت با نقش و نگارهای گل، بوته، پرنده و چرنده تا شده روی هم یا به دیوار کوبیده و چندتایی روی زمین پهن شده بودند. مسقطی لاری، کلوچه، جاجی‌بادام، نان برنجی فسا و نان یوخه‌ی شیراز، آب از لب و لوچه‌مان روان می‌کرد. بادام، گردو، انجیر، شاه‌دونه، گندم بو داده و تخمه چه چشمک طنازانه‌ای به رهگذران می‌زدند. دلمان می‌خواست برویم کافه و بستی قیفی یا فالوده شیرازی بخوریم؛ ولی از سوز و سرما ترسیدیم و جلو شکم¬مان را گرفتیم. نوشته‌های روی بطری عرقیجات را می‌خواندیم: نعنا، نسترن، بیدمشک، بهارنارنج، شاطره، آبلیمو، آبغوره. بوی ادویه‌های تند و متنوع پونه، آویشن، بهارنارنج، حنا، سدر، مورد و… عطاری تا ته دماغمان می‌رفت. ما را سرمست می‌کرد و گاهی به عطسه وامی‌داشت. مشتری‌ها اغلب زن بودند. چقدر بازار شلوغ و هزار رنگ است. در اینجا کسی احساس تنهایی نمی‌کند. هجوم مشتریان تنگ غروب. آمد و رفت. سر‌و‌صدای خیابان‌ها.
از مسجد جامع صدای قرآن و اذان مغرب می‌آمد. به فروشگاه خرازی که رسیدیم، ماهور گفت: «بیا برای کلاس حرفه‌وفن کاموا بخریم.» قرار بود برای رزمنده‌های جبهه، شال‌گردن ببافیم و نمره بگیریم. گفت: «اگر امشب بخریم، زودتر شروع به بافتن می‌کنیم و جلو می‌افتیم.» نظرش را پسندیدم. وارد فروشگاه شدیم...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

کوچه وصال

کوچه وصال
پاره ششم
همین‌طور که انگشتم را می‌جویدم، گفتم: «من باید زود برم خونه. بهتر نیست فردا بریم؟ من هم از مادرم اجازه می‌گیرم. خیلی دلم می‌خواد با تو بیام و فیلم ببینم.»
رُک‌وپوست‌کنده دنباله حرفش را گرفت: «گوش کن چی میگم! ما آبادان، سینما شیرین می‌رفتیم و فیلم می‌دیدیم. یه کیفی داره که نگو. مگه تو دوست نداری فیلم ببینی؟ مگه نمی‌خوای جلو بچه‌ها کم نیاری؟ اصلا مگه تو عاشق کتاب نیس؟ خب کسی که کتابخونه، فیلم هم دوست داره دیگه.» با تکان دادن سر و گفتنِ خب چرا می‌خوام! حرفهایش را تایید می‌کردم. با نگاه شیطنت‌آمیزی ادامه داد: «من که می دونم دلت می‌خواد مثل بقیه بچه‌ها بری سینما. به نظرم الکی نگرانی. خیلی داری سخت می‌گیری. زیادی فکر می‌کنی. این‌قدر که نباید فکر کرد. مطمئنم مادرت دعوات نمی‌کنه. خاطرت‌جمع. بابات که تو رو نمی‌بره سینما. پس باید خودمون بریم. بیا بریم. کاریت نباشه. بسپر به من.» آن قدر تندتند آسمون و ریسمون به هم می¬بافت که من مهلت فکر کردن ‌نداشتم.
«خب چی میگی؟» صدای ماهور بود که می‌پرسید.
قوز دماغم را خاراندم. از داخل کیفش چیزی بیرون آورد. مشتش را جلو من گرفت: «بازش کن.» انگشتانش را باز کردم. کف دستش دوتا آدامس بادکنکی بود. گفت: «یکیش مال تو، یکیش مال من.» لبخند تشکرآمیزی زدم. آدامس را در دهان گذاشتم. سرم را پایین انداختم. دودل بودم. دست به سینه. تند‌تند آدامس می‌جویدم. باد می‌کردم. می‌ترکاندم. پا‌به‌پا می‌شدم. زمین را نگاه می‌کردم و کفشم را دَوَرانی روی خاک‌ها می‌کشیدم.
با دلخوری گفت: «ای بابا! بیا بریم دیگه. اَه ه ه تو چرا این طوری هستی؟ چرا همراهی نمی‌کنی؟ اگر با تو که دوستم هستی نرم، با کی برم؟ چقدر روی یه موضوع فکر می‌کنی؟ خسته نمی‌شی این‌قدر نه ‌و ‌نو می‌کنی؟»
نمی‌خواستم بگویم نه. من هم دوست داشتم سینما بروم تا جلو بقیه کم نیاورم و حرفی برای زدن داشته باشم. پیشانیم را مالیدم: «من که نمی‌تونم همین‌طور بدون خبر برم بیرون، خب من هم دلم می‌خواد این فیلم را ببینم؛ ولی می‌ترسم دعوام کنن.»
از این که با او مخالفت می‌کردم، پریشان بودم. می‌ترسیدم به خاطرِ جواب ردم، به او بربخورد و از دستم ناراحت شود. دیگر با من حرف نزند. فکر کند من ترسو و خجالتی هستم. با این همه التماسی که کرده، دور از انصاف بود که با او نروم.
دوست داشتم فیلم ببینم. هم خدا می‌خواستم هم خرما. تکلیفم با خودم مشخص نبود. چشمم را مالیدم. دست روی دهانم گذاشتم. این پا و آن پا کردم. گفتم: «من تا حالا کسی رو ندیدم که مثل تو این‌قدر پافشاری کنه یا تصمیم یهویی بگیره. مُرغت فقط یه پا داره.» قاطعانه گفت: «تو رو خدا ول کن این حرف‌ها رو. بیا بریم.» مظلومانه نگاهم کرد و گفت: «با ما به از این باش که با خلق جهانی» از حرفش خنده‌ام گرفت.
معذبم. در چشمانم شک و تردیدی نیم‌بند موج می‌زد. ساکت می‌مانم. حال و حوصله‌ی چانه زدن ندارم. او متوجه می‌شود و باز اصرار می‌کند. رگِ خوابم دستش بود. می‌دانست دلم می‌خواهد با او سینما بروم. فکرم را می‌خواند. با صدای خوشایندی ادامه داد: «تو هم حق داری برای خودت تصمیم بگیری. ما دیگه بزرگ شدیم. لازم نیست برای هر کاری از مادرمون اجازه بگیریم. کیه که دلش نخواد بره سینما؟ من چند بار همراه فریده رفتم. این‌قدر خوش گذشت… یه عالمی داره برای خودش. خب چی میگی؟» به چشمان پرسنده‌اش نگاه کردم.
داشتم قانع می‌شدم. با دست پس می‌زدم و با پا پیش می‌کشیدم. او با چاخان و چرب‌زبانی راضی‌ و قدری دلشوره‌ام را کم کرد. توانست حرفش را به کرسی بنشاند.
پشت سرم را می‌خاراندم و یک لنگ پا ایستاده، مشغولِ سبک‌سنگین کردن پیشنهادش بودم، که او راهش را گرفت و رفت. من هم دنبالش راه افتادم.
ماهور که من را از میدان به در کرده بود، کَبکش خروس می‌خواند. با لبخندی غرورآمیز و لحن پیروزمندانه‌ای پرید هوا: «هورا. بزن بریم. بی‌خیال همه چی.» سرم را به نشانه‌ی پذیرفتن، تکان دادم. با شانه‌اش به من تنه زد و گفت:«اگر من ساربونم، مي‌دونم شتر رو كجا بخوابونم.»...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

کوچه وصال

کوچه وصال


پاره پنجم
در آن زمان مدرسه‌های راهنمایی به صورت دو شیفته بود. ظهر، تعطیل می‌شدیم. ناهار خورده، استراحتی می‌کردیم و دوباره کتابهای شیفت عصر را به دوش کشیده، راه مدرسه را پیش می‌گرفتیم. ساعت دو بعد از ظهر، کلاس از سر گرفته می‌شد. غیر از پنج شنبه‌ها که زودتر تعطیل می‌شدیم.
گاهی زیرِ درختِ توتِ بزرگِ حیاطِ مدرسه، موکت‌هایی پهن کرده وخواهی‌نخواهی، در نماز جماعت شرکت می‌کردیم. معلم یا دانش‌آموزی درس‌خوان و بچه زرنگ مدرسه ـانگار هر کس درس‌خوان‌تر، مسلمان‌تر!ـ پیش‌نماز می‌شد و بقیه به او اقتداء می‌کردند و کار نداشتند که عذر‌شرعی داری یا نه! باید نماز می‌خواندی. از آنجایی که هیچ کاری با اجبار، درست نمی‌شود؛ «لا اِکراهَ فِی الدّینِ» بچه‌های بی‌حوصله یا کسانی که عذر داشتند، ژِستِ نماز‌گزار به خود می‌گرفتند. فقط همراه بقیه، دولا و راست می‌شدند و هنگام رکوع و سجده، با هم پچ‌پچ می‌کردند.
من هیچ وقت قبول نمی‌کردم پیش‌نماز شوم؛ دوست نداشتم در مرکز توجه باشم. آرام و با‌احتیاط بودم. همین که با بقیه باشم برایم کافی بود. من مسئول کتابخانه بودم. تنهایی می‌نشستم و کتاب می‌خواندم.‌
ولی ماهور زود خودش را با موقعیت جدید وفق داده بود. با هم‌کلاسی‌ها آشنا شد. خانه‌ی آنها می‌رفت. خانه‌شان می‌آمدند. با هم سینما، بازار و تفریح می‌رفتند. به کارهای جمعی علاقه داشت، عضوِ سخت‌کوشِ گروه فرهنگی و از تنهایی فراری بود.
گاهی سرِ صف قرآن و دعا می‌خواند یا پیش‌نماز می‌شد. صدای خوبی داشت و در گروه‌های سرود و نمایش عضو بود. درست برعکس من که هیچ‌کدام از این کارها را نمی‌کردم؛ هر چند دوست واقعی هم بودیم. البته من هم فعالیت اجتماعی را دوست داشتم. از این که وقتم را با دوستانم بگذرانم لذت می‌بردم. نمی‌خواستم ضدِ حال بزنم. فقط الویت‌های دیگری داشتم. به سر‌و‌صدا و شلوغی علاقه‌ی چندانی نداشتم و رابطه‎های ساکت‌ و آرام‌تر را ترجیح می‌دادم. این رفت و آمدها برایم مثل یک انرژی‌خوار بودند.
همه آرزو داشتند مثل او، شکل او، قد او، جای او یا دست‌کم، جای من باشند‌. از اینکه چنین افتخاری، نصیب دوست صمیمی‌ام شده بود، به خود می‌بالیدم. ما مکمل هم بودیم. با تشویق‌های ماهور، من هم عضو گروه سرود شدم. چه لذت بخش بود وقتی کلمه‌ها را می‌کشیدی یا تکرار می‌کردی. به خوبی سرود را به یاد می‌آورم:
«به لاله‌ی در خون خفته، شهیدِ دست از جان شسته
قسم به فریادِ آخر، به اشک لرزان مادر
که راه ماااااااه، باشد آن اااااان، راه تووووو، ‌ای شهید»
عصرِ پنج‌شنبه صدای زنگ که خورد؛ مثل مور و ملخ از مدرسه بیرون پریدیم.
همراه چند تا از بچه‌ها به طرف خانه رفتیم. از همکلاسی‌ها که خداحافظی کردیم. ماهور گفت: «امروز آخرین روزیه که سینما فیلم می‌ذاره. بیا بریم ببینیم. ساعت 6 آخرین اکرانش هست.»
از پیشنهادش جا خوردم. مثل برق گرفته‌ها، خشکم زد. با چشم‌های گشاد به او نگاه کردم. تند رفتم تو حرفش: «چه کار کنیم؟ بی‌خبر بریم سینما؟» چشمانش را تنگ کرد. دهانش را کمی چرخاند: «خب! به مادرامون می‌گیم کلاس طول کشیده.»
بی‌هوا حرفش را زد. تندتند پلک می‌زدم. من جرات این کار را نداشتم. از پیشنهادهای غیرمنتظره خوشم نمی‌آمد.
ماهور بر خلاف من، دنبال رویدادهای تازه و خطرپذیر بود. راحت نظرش را می‌گفت. عادت داشت هر چه به دلش بَرات می‌شد را بی‌درنگ بر زبان بیاورد. آنی تصمیم می‌گرفت. پیشنهاد می‌داد. از روی فکر نمی‌گفت. باری به هر جهت می‌گفت. جِد کرد. پاییچم شد که الا‌و‌بلا بیا برویم. خیلی با هم کلنجار رفتیم. چک‌و‌چونه زدیم. جدی و محکم گفت: «ببین همه‌ی بچه‌ها این فیلم رو دیدن. می‌گن خیلی قشنگ و ترسناکه. حیف نیس من و تو نبینیم. اونا هر روز یه ماجرایی برای تعریف کردن دارن؛ ولی ما چی؟ هیچی.»
من ساکت و گیج بودم. به اطراف نگاه می‌کردم. او لجش می‌گرفت. چهره‌اش آهسته در هم رفت. تو نگاهش، التماس موج می‌زد. نوک انگشتان دستش را می‌مالید: «خواهش می‌کنم... بیا با هم بریم. فقط امروز. همین یه دفعه. به خاطر دلِ من. همیشه من حرف تو رو گوش می‌دم. این بار هم تو. چرا هیچ‌وقت با من بیرون نمیای؟ همیشه تنهام می‌ذاری؟ پس چطور دوست صمیمی‌ای هستی؟»....
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

معرفی کتاب همسایه‌ها

همسایه‌ها

1-این هفته چه کتابی خوندی؟

-رمانِ همسایه‌ها

2- همسایه‌ها. خب؟

-خب چی؟

3-خب چطور بود؟

-عالی بود. خیلی دوستش داشتم.

4- عالی بود یعنی چطور بود؟ میشه در موردش حرف بزنی؟ اول از نویسنده‌اش بگو.

-رمان را احمد محمود نوشته. آقایی اهل خوزستان. مادرش دزفولی بوده و او هم خودش را دزفولی می‌دونسته. توی همین داستانش هم واژها و جمله‌های گویش دزفولی به کار برده.

5-معاصر هست یا قدیمی؟

معاصره. چهارم دی سال 1310 تو اهواز دنیا اومده.

6-چه جالب! اگر زنده بود الان 92 سالش بود. راستی مرده؟

-آره. بیماری ریوی داشته. انگار از جوونی‌هاش که توی زندان بوده درگیر شده. یه مدت بستری بوده. روز جمعه، دوازدهم مهر 1381 در بيمارستان مهرادِ تهران فوت میشه و توی امامزاده صالح کرج، خاک شده.

7-چطور آدمی بوده؟ چرا زندان بوده؟

-وقتی جوان بوده گرفتار سیاست و سیاست‌بازی می‌شه. تا سال 1336 چند نوبت زندان میفته.

8-تحصیلات دانشگاهیش چقدره؟ تو چه رشته‌ای درس خونده؟

-این‌طور که من فهمیدم، تحصیلات دانشگاهی نداره. دلش می‌خواسته درس بخونه؛ ولی نتونسته. باید کار می‌کرده. انگار دیپلمه بوده.

9-خب در‌باره‌ی چی نوشته؟

-به خاطر این که شغلهای متفاوتی داشته، تونسته با آدمای کوچه و بازار آشنا شه و درموردشون داستان بنویسه.

10-مثل چی؟

-یکی‌ش همین رمان همسایه‌ها. این قدر قشنگ وارد جزئیات زندگی مردم شده که حرف نداره.

11-موضوع رمان همسایه‌ها چیه؟

- اجتماعی، واقع‌گرایانه و سیاسیه. از خانه‌های اجاره‌ای که چندین خانوار رو تو خودش جا می‌داده. ترک تحصیل. بی‌سوادی. خرافه‌گرایی. بیکاری. فساد. فقر و فحشا. روابط نامشروع. خودکشی به خاطر نداری. قاچاق، اعتیاد. شکاف طبقاتی. نابرابری‌های اجتماعی. اعتصاب‌های کارگری. راهپیمایی. شکنجه. زندان. انفرادی. اعدام. ملی شدن صنعت نفت. اشغال جنوب توسط انگلیس‌ها. عشق و عاشقی و این طور مسائل زیر آسمانِ شهرِ اهواز گفته.

12-چندتا جمله‌ی قشنگش رو برام می‌گی؟

شخصیت اول داستان، علاقه‌ای به کتاب نداشته تا این‌که دوستی براش کتاب میاره در جایی میگه: «چند صفحه‌اي از كتاب آخري مانده است. خدا كند فردا پندار بيايد و برايم كتاب بياورد. دارم به كتاب خواندن عادت مي‌كنم. تا كتاب را بگذارم زمين، بعد از چند لحظه بي‌اختيار دستم مي‌رود به سراغش. انگار چيزي گم كرده باشم. اين كتاب آخري چه پر‌ماجرا بود. چه كيفي كردم از خواندنش.» مشغول خواندن کتاب "مادر" نوشته‌ی ماکسیم گورکی بوده.

*«جانم بالا می‌آید تا یک کلمه را هجی کنم و تازه وقتی کلمه را هجی کردم و خواندمش، معنی‌اش را نمی‌فهمم؛ مثلاً نمی‌دانم این «استعمارگر خونخوار» چه‌جور جانوری است که فقط خون می‌خورد و اشتهایش هم سیری‌ناپذیر است. لابد بی‌جهت اسم «استعمارگر» را «خونخوار» نگذاشته‌اند از این جانور بفهمی نفهمی چیزکی دستگیرم می‌شود؛ مثلاً فهمیده‌ام که گاهی به جای «خون»، نفت هم می‌خورد و این است که بعضی جاها، تو کاغذها به جای اسم «خونخوار»، نفت‌خوار هم نوشته شده است.»

به خاطر کم سوادی، نمی‌تونسته شعارها رو بخونه و درک کنه.

*من تا کلاس چارم خوندم. امتحان که دادم و قبول که شدم، پدرم گفت: دیگه مدرسه تعطیل. بهش گفتم: بازم می‌خوام درس بخونم پدر. گفت: دیگه بسه. گفتم: می‌خوام دیپلم بگیرم. گفت: مرد اونه که وختی با پنجه بزنی رو گُرده‌ش، گرد و خاک بلند شه.»

پدرش تحت تاثیر آخوندی به نام حاج شیخ علی که با وجوهات مردم خوش می‌گذروند اجازه نداده خالد بیشتر درس بخونه و گفته همین که بتونه حمد و سوره رو بی‌غلط بخونه کافیه. باید کارگری و حمالی کنه؛ چون درس خوندن زیاد، آدم را سر‌به‌هوا می‌کنه.

13-جالب شد. خلاصه‌اش رو برام بگو ببینم ارزش خوندن داره.

-داستان در باره‌ی پسری به نام خالد هست که از 15تا 19 سالگی رو در بر‌می‌گیره. خانواده‌ی خالد که پدرش اوسا حداد، مادر و خواهر کوچکش جمیله هستند؛ در خانه‌ای که هفت خانواده در آن مستأجرند، زندگی می‌کنند. به خاطر نامناسب بودن محیط، خالد با دختر جوان یکی از همسایه‌ها به نام بانو رابطه داره. البته نه جنسی. آنها با هم در حوض شنا می‌کنند. بعد با زنِ جوانِ امان آقا یکی دیگر از همسایه‌ها، به نام بلور خانم آشنا می‌شود و کم‌کم در کنار او رابطه‌ی جنسی را درک می‌کند و به بلوغ زودرس می‌رسد. هم‌زمان در قهوه‌خانه‌ی امان آقا کارگری می‌کند. کفتر باز است. پدر آهنگرش خرافه‌گراست و بیکار و خانه‌نشین که بالاخره برای کار، راهی کویت می‌شود.

همزمان با کودتای 28 مرداد و ملی شدن صنعت نفت، طی اتفاقی پایش به بازداشتگاه باز میشه. با چند نفر آشنا و یواش‌یواش وارد فعالیت سیاسی میشه و از نوجوانی بی‌تجربه، به فردی سیاسی تبدیل می‌شود. تا این که وقتی در تظاهرات شرکت کرده بود پایش می‌شکند. به خانه‌ای پناه می‌بره که دختر جوانی داره. یک دل نه، صد دل عاشقش میشه. اسمشو چشم سیاه می‌ذاره. عشقی یک طرفه.

توی همین گیرو‌دار لو میره و دستگیر میشه. تحت شکنجه‌های مرگ‌آوری قرار می‌گیره؛ ولی مُغُر نمیاد. باید بین عشق و هدف یکی رو انتخاب کنه. هدف مبارزاتی رو با توصیه‌ی همرزمانش انتخاب می‌کنه. میفته زندان. در زندان هم با عده‌ای آشنا میشه و از آنها هم چیزهایی یاد می‌گیره. دلش می‌خواست بعد از حبس، سراغ سیاه چشم بره که اتفاق جدیدی او را از دختر دور می‌کند.

با توصیف‌های زیبا و واقعی، صحنه را جلوی چشمت میاره. مثل فیلم سینمایی هست. شاید نوعی فیلم‌نامه باشه با همه‌ی جزییات. این‌قدر حادثه دارد که آدم نمی‌دونه کدومش رو تعریف کنه. با یک بار خوندن فایده نداره. بعضی کتاب ها رو باید چند بار خواند. هر بار نکته‌ی تازه‌ای پیدا می‌کنی.

14-این کتاب برای چه کسانی خوبه؟

برای داستان‌نویسان و داستان‌دوستان یک کتاب عالی هست. پر از نکات آموزنده. به نظرم برای همه‌ی گروه‌های سنی خوب نیس. مثل نوجوانان و جوانان مجرد.

15- چرا مگه چی نوشته؟

-مقدار زیادی وارد جزئیات روابط جنسی شده. از یک جامعه‌ی ولنگ و واز حرف زده. آدم یاد فیلم‌های ترکیه‌ای میفته. نظارتی روی بچه‌ها نسیت. این‌قدر درگیر یک لقمه نان هستن که حواسشون به بچه‌ها و اتفاق‌هایی که براشون میفته نیست. یک سری قوانین انسانی رعایت نمیشه؛ البته این نظر منه، شاید برا بقیه این‌طور نباشه.

16- جایگاه احمد محمود در ادبیات کجاست؟

-یکی از نویسنده‌های برتر ادبیات هست. آدم بی‌ادعایی که تا آخر عمرش کار کرده و اسم و جایگاهش در ادبیات معاصر ایران مشخص و بی‌چون‌و‌چرا هست.

17-از مشخصات کتاب بگو کی و کجا چاپ شده؟

از سال ۱۳۴۲ شروع به نوشتن کرده و تا بهار ۱۳۴۵ طول کشیده. برای انتشارش مکافاتی داشته؛ به‌خاطر این‌که شرایط مساعد نبوده، اول بخش‌هایی از رمان را در مجله و نشریات چاپ می‌کرده، تا سال 1353 که انتشارات امیرکبیر کتاب رو چاپ و منتشر می‌کنه و با اقبال عمومی روبه‌رو میشه. دوباره تا سال 1357 به‌خاطر این‌که از مسائل سیاسی نوشته بود، توقیف میشه و اجازه‌ی چاپ مجدد نمی‌گیره. اوایل انقلاب که سانسور از بین می‌ره، دوباره چندین بار چاپ شده. تا سال 1360 که این‌بار به خاطرِ نوشتن و تصویر کشیدنِ صحنه‌های جنسی، دوباره توقیف شد. خلاصه همیشه جزو رمان‌های ممنوعه بوده.

بعضیا رمانِ همسایه‌ها رو یکی از بهترین و پرتیراژترین رمان‌های فارسی و از بهترین آثار احمد محمود می‌دانند. رمانی که به محمود فرصت ورود به دنیای جدی و حرفه‌ای ادبیات داد.

18-چطور شروع شده؟

با یک حادثه‌ی خشن و هیجان انگیز تکراری همسایه‌ها شروع کرده: «باز فریاد بلور خانم تو حیاط دنگال می‌پیچد. امان آقا کمربندِ پهنِ چرمی را کشیده است به جانش.»

19-آخرش چی میشه؟

-آرزو داشت به معشوقه اش چشم سیاه برسد که دست نامروت روزگار، کاسه‌کوزه‌هایش را به هم می‌ریزد. آخر داستان هم ازماجرای یکی دیگر از همسایه‌ها می‌گوید به نام ابراهیم: «به دستهاش دسبند زده‌اند. فرصت نمی‌کنم باش حرف بزنم. می‌رود تو شکمِ درِ بزرگِ زندان و در پشتِ سرش بسته می‌شود.»

20-رابطه‌ات با کتاب چطور بود؟ کشش لازم رو داره؟

-برای من که خیلی جالب بود. دلم نمی‌خواست کتاب را زمین بگذارم. دوست داشتم در یک وعده بخوانم. البته تعداد صفحه‌هاش بالای 500 بود و خوندنش طول کشید. همه‌اش می‌خواستم بدونم آخر و عاقبت کار خالد و همسایه‌هاش به کجا می‌کشه.

21-پس این‌طور که تو تعریف می‌کنی، ارزش خریدن و خوندن و وقت گذاشتن داره؟

-صد‌در‌صد. پشیمون نمی‌شی. خیلی خوبه. اصلا عالیه.

22-دیگه چه کتاب‌هایی داره؟

یک مجموعه داستان کوتاه داره مثلِ: مول، دریا هنوز آرام است، بیهودگی، زائری زیر باران، پسرک بومی، غریبه‌ها، دیدار، قصه‌ی آشنا، از مسافر تا تبخال.

رمان‌هاش هم: داستان یک شهر، زمین سوخته، مدار صفر درجه، درخت انجیر معابد، آدم زنده و همین همسایه‌ها.

دو تا هم فیلم نامه داره. اگر فقط این سری کتاب‌ها رو بخونم، برد کردم.

23-نقاط قوت و ضعفش چیه؟

نقطه ضعفش به نظرم زیادی وارد مسائل جنسی شده و برای همه قابل توصیه نیست. حیف همچین کتابی هس که نمی‌تونم به هر کسی پیشنهاد کنم. نقاط قوت هم که قبلا گفتم. باید کتاب‌های مشابه‌ش هم بخونم تا بهتر بتونم نظر بدم. به هر‌حال همین که بدون رودروایسی جامعه رو به تصویر کشیده، خیلی موفق بوده و نقطه قوتشه.

24-در ازای وقتی که برای خواندنش می‌ذارم چی عایدم میشه؟

محمود تو همسایه‌ها یه دنیایی رو با تمام جزئیات ریز و درشتش ترسیم می‌کنه. به چیزهایی دقت کرده که همین‌طوری به چشم نمیان و این‌طوری با شخصیت‌های متفاوت این کتاب آشنا می‌شی که اگر کتاب را نخونی خیلی کم این آشنایی‌ها پیش میاد.

25- چی شد که این کتاب رو انتخاب کردی؟

توی کانال‌های تلگرامی دیده بودم که توصیه می‌کنن آثار محمود به ویژه همسایه‌ش خونده شه. یک بار که کانال‌ها رو نگاه می‌کردم جمله‌ی جالبی از کتاب نظرم رو جلب کرد. کتاب رو تهیه کردم و خوندم. من احمد محمود را با کتاب همسایه‌ها شناختم. توی مقدمه‌ی کتاب نویسنده رو معرفی کرده. بعد که شروع کردم به خوندن داستان، کم‌کم به نوشته‌هاش دل بستم. حالا که تمام شده کتاب بعدی رو شروع کردم که مجموعه داستانه به نام زائری زیر باران که یکی از داستان هاش رو خوندم. اون رو هم دوست داشتم. نمی‌دونم چرا زودتر سراغش نرفتم. نه که ندونم. من اهل رمان و قصه نبودم. فقط به کتاب‌های درسی، مذهبی، تاریخی و هرچه که مربوط به رشته‌ی تحصیلی‌ام( الهیات) می‌شد، بسنده می‌کردم. دروغ چرا؟ گاهی جسته‌گریخته رمان‌های صوتی می‌شنیدم؛ ولی استمرار نداشت. تا این‌که قریب به دو سال قبل با مدرسه‌ی نویسندگی و استاد کلانتری آشنا شدم. بنابر توصیه‌ی ایشان سعی کردم کتابهای داستانی رنگارنگی بخوانم. بخصوص کتاب‌هایی که در جلسات متعدد معرفی می‌کردند. از همه مهم‌تر شرکت در وبینار 100 داستان کوتاه؛ که چشمم را به روی داستان‌های جورواجوری باز کرد.

این که خودم را مجبور می‌کنم تا جایی که ممکن هست، داستان را بفهمم، حلاجی و خلاصه کنم؛ خیلی مفید و کارساز بوده. کتاب‌هایی که مرا با سرنوشت اشخاص گوناگونی آشنا کردند. به جاهایی رفتم که هیچ‌گاه سفر به آنجاها در مخیله‌ام هم نمی‌گنجد. با کسانی آشنا شدم که با نوشتن به کرده‌هایشان، اعتراف کرده‌اند. کسانی که نمی‌شناسمشان؛ مگر به اسم و کتاب و نوشته‌شان. کسانی که از زندگی، تجربه و روزمره‌‌گی‌های تلخ و شیرینشان نوشته‌اند و با دیگران به اشتراک گذاشته‌اند.

داستان‌هایی که مغفول مانده و آنهایی که با اقبال عمومی مواجه شده‌اند. احساساتی که در پسِ زندگی‌ها، شهرها، عکس‌ها، محله‌ها و مکان‌ها و غیره بود و من هیچ‌گاه درکشان نکرده بودم. از زندان، شکنجه‌گاه، محله‌های فقیر و اعیان‌نشین، عشق و عاشقی‌ها، درد و محنت‌ها، شادی و خوشی‌ها، ناکامی و کامروایی‌ها و صدها واقعه‌ی دیگر خوانده‌ام.

می‌دانم به اندازه‌ی سرِ سوزنی هم از دریای خروشان کتاب‌ها برنداشته‌ام؛ ولی برای همین مقدار هم، خدا را شاکرم. امیدوارم که بیشتر از پیش بخوانم، بیاموزم و اندکی بنویسم.

من از کتاب داستان سر در نمی‌آوردم و خیلی کم برای مطالعه‌شون علاقه نشون می‌دادم. فکر می‌کردم قصه خوندن وقت تلف کردنه. زهی خیال باطل. حالا می‌فهمم با خوندن داستان چقدر درس زندگی می‌گیرم.

26-خوبه که انتشارات امیرکبیر همچین کتاب‌هایی رو چاپ و منتشر می‌کنه.

- انتشارات امیرکبیر، یکی از برگترین و معتبرترین موسسه‌های انتشاراتی ایران هست که سال 1327 کسی به نام "عبدالرحیم جعفری" تاسیس کرده. بعد از انقلاب، نیروهای انقلابی، موسسه رو مصادره‌ کردن و زیر نظرِ سازمان تبلیغات اسلامی رفت.

«فرهنگ شش جلدی معین، دائره‌المعارف‌مصاحب، فرهنگ انگلیسی_ فارسی آریان‌پور، سیری در بزرگترین کتاب‌های جهان، خوشه‌های خشم، نان و شراب و کتاب های جورواجور دیگه رو منتشر کرده که یکی‌ش هم رمان همسایه‌ها هست.

27-از ظاهر کتاب هم بگو.

کتابی که من از کتابخونه گرفتم، خیلی قدیمی بود. چاپ پنجم سال 1356 یا 2536 شاهنشاهی. قِطعِش رقعی بود. 502 صفحه‌ای . کاغذ کاهی. جلدش شومیز بود و تصویر روی جلد این‌طور بود که بالا و یک چهارم جلد سفید هست. وقتی دقت کنی یک کبوتر سفید سرنگون هست که تیر خورده و خون از قلبش به طرفِ سر حرکت کرده. بقیه‌ی جلد قهوه‌ای هست. عکس نامفهوم و خط‌خطی پسری که سایه هم داره. با لکه‌های کم‌رنگ‌تر.بالای جلد روی سفیدی‌ها با فونت بزرگ نوشته "همسایه‌ها" و زیرش "احمد محمود" با فونت ریزتر نشسته.

28-نظرات دیگران درباره‌ی داستان چیه؟

- بهاءالدین خرمشاهی درباره‌ی همسایه‌ها گفته: «اگر بگوییم همسایه‌‌ها یک رمان خوب است، بهتر و مهم‌تر از این است که بگوییم بهترین رمان فارسی است؛ چنان‌ که هست.»

محمد علی سپانلو که؛ «همسایه‌ها را در ادبیات معاصر از لحاظ تنوع رخدادها، شخصیت‌ها و گزارش دقیق‌اش از زبان، لهجه و فرهنگ خوزستان و همین‌طور پرداختن به زندگی و آرزوهای این مردم، ممتاز و بی‌نظیر می‌داند و معتقد است این شناختِ دقیقِ محمود از فضای داستان و بوم خوزستان است که باعث می‌شود چنین تصویر زنده‌ای از زندگی را ببینیم.»

محمد بهارلو؛ استقبال مخاطبان از همسایه‌ها را بسیار پرشور خوانده‌است. او معتقد است بسیاری از خوانندگان کتاب، به دلیل همدلی کتاب با انقلابیان سرسخت، به آن اقبال نشان دادند و کتاب، بین روشنفکران و جوانان دست‌به‌دست می‌شد. او می‌افزاید انقلابیان قدیمی‌تر نیز، چون نویسنده را همراه با تمایلات سیاسی خود و متعلق به خود می‌دانستند، به آن توجه نشان دادند.

خلاصه با اقبال عام و خاص مواجه شده و هنوز هم مخاطب‌های زیادی داره.

29- خوندنش چند وقت طول کشید؟

خب چون کتاب قطور بود و من هم کار داشتم، خوندنش یه هفته طول کشید. البته همزمان فایل صوتیش هم گوش می‌دادم و از جمله‌ها و کلمه‌های جالب یادداشت‌برداری می‌کردم یا زیرشون خط می‌کشیدم و بعد داخل یک فایل می‌ذاشتم. برای همه‌ی کتاب‌ها درسی و غیر‌درسی همین‌کار و می‌کنم. بدون قلم مطالعه نمی‌کنم. انگار یه چیزی گم کردم. باید حتما کتاب‌هام رو خط‌خطی کنم. حاشیه بزنم. نظرم رو بنویسم.

30- ممنون که اطلاعات مفیدت رو در اختیارم گذاشتی. برم از اینترنت بخرم.

کوچه وصال

کوچه وصال
پاره‌ی چهارم
از آن هنگام به بعد دیگر از هم جدا نشدیم. همیشه با هم مدرسه می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. هیچ وقت خانه‌شان نمی‌رفتم. او هم خانه‌ی ما نمی‌آمد. مادر‌م بد می‌دانست دختر، خانه کسی برود. همه حرف‌هایمان را توی راه می‌زدیم. صحبت‌‌هایمان گل می‌انداخت. آسمان و ریسمان می‌بافتیم. گاهی از کافه، بستنی قیفی یا فالوده شیرازی با آب‌آلبالو می‌خریدیم. طعم بی‌نظیری داشت. با چه لذتی می‌خوردیم. هنوز مزه‌اش زیر زبانم هست. دست و دور دهانمان چِکِنِه (نوچ، چسبنده) می‌شد. دستمال هم که نداشتیم. (مثل الان دستمال کاغذی فَت‌و‌فراوان نبود.) انگار می‌خواستیم مقدار چسبندگی انگشتان‌مان را اندازه بگیریم، انگشت شست و سبابه را به هم دور و نزدیک می‌کردیم. چه حالی می‌داد.
دوستی ما نقل‌مجلس بود. همه می‌دانستند که مثل یک روح در دو بدن هستیم. چنان با هم دمساز بودیم که گاهی آرزو می‌کردم، کاش خواهرم بود. کسی که درک و حمایتم کند. از این همه آدم، فقط ماهور را دوست داشتم. هیچ‌وقت هم مایل نبودم، او را با کس دیگری عوض کنم. من همراه وفاداری بودم و در عوض این توقع را از ماهور داشتم. هر چند او طبق عادت، هم‌نشینی با سایر افراد را دوست داشت.
از آن پس مدام با هم بودیم. آنهایی که ما را نمی‌شناختند، فکر می‌کردند خواهر یا قوم و خویش نزدیک هستیم. بی‌شباهت نبودیم. شباهتی اکتسابی. اداها، طرز راه رفتن و خندیدن، به ویژه شیوه حرف زدنمان، مثل هم بود. من بودم که از ماهور دنباله‌روی می‌کردم. بی‌آن‌که بدانم. خود به ‌خود. خانواده‌ی ماهور، مثل اعضای خانواده ما بودند. روزهایی که پدر قند، شکر، روغن و خوراکی‌های دیگر کوپنی می‌فروخت، من پارتی‌بازی می‌کردم. زود کوپن آنها را به پدر داده، وسایلشان را کنار می‌گذاشتم. روزگار خوشی داشتیم.
کلاس ما وسطِ کُریدور، کنارِ دفتر قرار داشت. چهل‌و‌دو نوجوان شلوغ و پر جنب‌و‌جوش، سرِ کلاس بودند که مدام صدای اعتراض کلاس‌های دیگر و ناظم مدرسه را در می‌آوردند؛ از بس به قول ناظم، با سر‌و‌صدای زیاد، مدرسه را روی سرشان می‌گذاشتند و صدایشان هفت محله آن طرف‌تر می‌رفت. خانم مدیر، زن جاافتاده‌، فربه‌ و خوش‌پوشی بود که کفش ورنی مشکی می‌پوشید با مانتو شلوار کُتی طوسی. دست و صورتش از چربی و سفیدی برق می‌زد.
دست‌های من دست‌های کار بود. همیشه‌ی خدا خشکی و ترک داشت، بدون هیچ طراوت و ظرافتی. فکر می‌کردم مگر این بنده‌ی خدا ظرف و لباس نمی‌شوید که این‌قدر دستهایش نرم و لطیف هستند. آرزو می‌کردم کاش دست من هم مثل دست او بود. همیشه بوی ملایم عطر می‌داد. او کاری به کار ما نداشت؛ فقط خانم ناظم بود که با تذکرهای پی‌در‌پی: «تو کریدور جمع نشید. بدو بدو نکنین. همدیگر رو هل ندین.» ترس به جانمان می‌انداخت و رشته افکارمان را جِر می‌داد.
میز و نیمکت‌های چوبی در سه ردیف و هر ردیف چهار میز و توی هر نیمکت، سه نفر می‌نشستند. هنوز هم می‌توانم چشمانم را ببندم و تصویر هم‌شاگردی‌هایم را در برابرم مجسم کنم. همه جزییات آن دوران را به یاد می‌آورم.
نیمکت ما بغل پنجره بود. نه خرخون بودیم، که نیمکت اول بشینیم. نه تنبل که آخر باشیم؛ وسط نشستیم.
ماهور کنار من و دختر درشت هیکلی به نام فریده، سر میز می‌نشست که دلش می‌خواست با ماهور رفاقت کند و من با تو هم کشیدنِ چشم‌و‌رو قدغن می‌کردم...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی

داستان کوچه وصال

کوچه وصال
پاره‌ی سوم

در کلاسمان هیچ‌کس نبود که دلم بخواهد با او دوست شوم. کسی که برایم تب کند و من برایش بمیرم. انگار بقیه‌ی بچه‌ها، حرف‌های مهم من را نمی‌فهمند. آنها در دنيای دیگري زندگی می‌کردند که من خوشم نمی‌آمد. می‌خواستم کسی من را ببیند و حرفم را بشنود. بدجوري احساس تنهایی و غُربت می‌کردم؛ البته بیشترشان مهربان بودند؛ اما همان‌طور که من دلبستگی خاصی به آنها نداشتم، آنها هم چندان محبتی به من نشان نمی‌دادند. بهترین اتفاقی که می‌توانست در زندگی من بیفتد، پیدا کردن کسی مثل ماهور بود که بتوانم درباره همه‌چیز با او حرف بزنم، از چِرت‌ترین تا مهم‌ترین مسائل، بدون هیچ ترس و نگرانی از قضاوت و طرد شدن. اکنون که او را پیدا کرده‌ بودم، دلم می‌خواست دربست مال خودم باشد و در این دوستی، شریک نمی‌خواستم. من انحصارطلب بودم و او تنوع‌طلب.
اولین روز که از مدرسه برگشتیم. دست‌های هم را محکم فشردیم، گرمای دستش تا عمق وجودم رخنه کرد. همدیگر را بغل کردیم. دستی به علامت خداحافظی تکان دادیم. با شکرخندی که روی لبهایش نشانده بود، گفت: «فردا می‌بینتمت.»
لبخندی که به چشم من، کمی زیادی خوب بود. انگار دنیا را به من داده باشند. تندتند به طرف خانه رفتم. از خوشحالی در آسمان سیر می‌کردم. روی پایم بند نبودم. دلم می‌خواست داد بزنم و به همه خبر دهم که دوست جدیدی پیدا کرده‌ام؛ که مالِ خودِ خودم هست. آن‌قدر خوشحال بودم که مثل فرفره می‌چرخیدم. با دور تند از این‌طرف به آن‌طرف سر می‌زدم، از آشپزخانه، به اتاقِ آن سرِ دالان می‌رفتم. در آماده کردن شام به مادر کمک کردم و بر‌عکسِ شب‌های دیگر، غذای مفصلی خوردم.
به رختخواب که رفتم، ذهنم درگیر شد که: «نکند او از رفاقت با من پشیمان شود و سراغ کس دیگری برود؟» با این افکار شب را به روز رساندم. تا صبح نتوانستم خوب بخوابم. کله‌ی سحر بیدار شدم. هیجان زده بودم. کارهایم را هول‌هولکی انجام دادم. کیفم را برداشته و راهی مدرسه شدم. همین که به مدرسه رسیدم، چشم گرداندم تا پیدایش کنم. تاریکی دستی دور چشمانم حلقه زد. توی دستهایش چرخیدم. سربرگرداندم. ماهور بود که یهویی عین جنِ بو داده، پشتِ سرم سبز شده بود. با گشاده‌رویی گفت: «سلام...» در حالی که لبخندِ کش‌داری روی لبم نقش بسته بود گفتم: «ماهور....! تویی؟ چرا دیر اومدی؟ خوشحالم که می‌بینمت.» گفت: «چطّوری؟» گفتم: «خیلی خوب. تو را دارم چه غم دارم؟» همدیگر را بغل کردیم. بلند خندیدیم. ماهور گفت: «اوه‌اوه چه حرفایی می‌زنی؟» و دوباره خندیدیم.
خانه‌شان با خانه‌مان دوتا کوچه فاصله داشت. از‌ آن ‌به‌بعد صبح‌ها به شوقِ دیدنِ او بیدار می‌شدم. ساعت نزدیک هفت صبح، صبحانه خورده و نخورده، از در بیرون می‌زدم. زنگ مدرسه ساعت 7 و نیم می‌خورد. می‌رفتم در خانه‌ی ماهور دنبالش. زنگِ خانه‌شان را می‌زدم. چند لحظه چشم به راه می‌ماندم. صدای ماهور، از پشت در شنیده می‌شد: «کیه؟» آرام می‌گفتم: «منم». ماهور ذوق زده می‌گفت: «صبر کن. اومدم.» او با چهره‌ای گشاده و چشمانی خواب آلود به طرف در می‌آمد. در را وا می‌کرد. بلند و با هیجان سلام و احوالپرسی می‌کردیم. طوری همدیگر را بغل می‌گرفتیم، که گویی مدتها از هم دور بوده‌ایم.
مدرسه زیاد دور نبود. چند کوچه‌پس‌کوچه آن‌طرف‌تر. در کوچه‌ای به نام وصال. در چند قدمی خیابان اصلی. پانزده دقیقه‌ای پیاده‌َرَوی داشت. قدم زدن‌های بین خانه و مدرسه، برای ما بسیار لذت‌بخش بود. در راه سرودهای انقلابی را دم می‌گرفتیم:
«هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید
پرستو به بازگشت زد نغمه‌ی امید
به جوش آمده‌ست خون، درون رگِ گیاه
بهارِ خجسته باز، خرامان رسد ز راه»
آن‌قدر گُل می‌گفتیم و گُل می‌شنُفتیم، یواشکی با هم هرهر و پچ‌پچ می‌کردیم و سلانه‌سلانه می‌رفتیم که گذشتِ زمان فراموشمان می‌شد و متوجه نمی‌شدیم، کی به مدرسه رسیده‌ایم. ماهور حرف که می‌زد خنده از لبش نمی‌پرید. خنده که نه. یک جور لبخند که حرف زدنش را دل‌نشین می‌کرد.
دوتایی از پرده‌ برزنتی آویزانِ جلو درِ مدرسه می‌گذشتیم. توسط مراقب‌ها تفتیش می‌شدیم. در سراشیبی با شتاب و سرخوشانه واردِ حیاط و در جمعیت گُم می‌شدیم....
ادامه داستان در پست‌های بعدی
#داستان_نویسی

معرفی فیلم

معرفی فیلم
thy wife
فیلمی جالب و زیبا، با داستانی نسبتا رایج بین زنان. گروه مخاطبان؛ همه، به ویژه زنان و خاصه زنانی که دستی بر قلم و نوشتن دارند. داستان درمورد زنی با نبوغ زیاد در نویسندگی‌ست که از اعتماد‌به‌نفسِ کافی برخوردار نیست. از دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن هراس دارد؛ چون جامعه‌ی مردسالار، موفقیت‌های زنانه را برنمی‌تابد. فعالیت‌های علمی آنان را به رسمیت نمی‌شناسد. خودباوری را در زن‌ها کور می‌کند. جسارت را از زن می‌گیرد و زن نمی‌تواند آشکارا استعدادش را به نمایش بگذارد و خلق کند.
زن نیازمند تکیه‌گاهی است تا در پناه او به امیال و آرزوهایش جامه‌ی عمل بپوشاند. پشتِ سرِ شوهری با کمترین نبوغ و اعتماد به نفسی کاذب، قایم می‌شود تا بر حسِ ناکافی بودنش غلبه کند. در کشمکشِ بینِ خودکم‌بینی و تعارضِ امیال، ناخواسته در پرده و پستو قرار می‌گیرد. به مرور پشتِ صحنه، نقش مهمی ایفا می‌کند. از رشد شخصی و دیده شدن باز می‌ماند. به عنوان یک محرکِ سرعت، واکنش مرد را افزایش می‌دهد، نردبانی می‌شود برای صعودِ مرد و خود بدون تغییر باقی می‌ماند. با قربانی کردن ‌آرامش، آسایش و حتی فرزندانش، بمسیر را برای پیمودن پله‌های ترقی شوهر می‌گشاید؛ تا جایی‌که مرد به مدال نوبل ادبی دست می‌یابد و مورد تعریف و تمجید حضار قرار می‌گیرد.
زن خود را قربانی و شاه‌پرور می‌بیند. این تمجیدها را از آنِ خود می‌داند و فکر می‌کند؛ بدون زحمت و از خودگذشتگیِ من، شوهر به جایی نمی‌رسید. وقتی می‌بیند همه‌ی توجه‌ها به سمتِ شوهر کشیده شده، شوهری که راحت به او خیانت می‌کند، زحماتش را کم‌ارج می‌بیند و عاملِ موفقیت‌هایش را یک زنِ معمولی معرفی و قلمداد می‌کند، خونش به جوش می‌آید که چرا شوهری که از رازشان باخبر هست، باید او را نادیده بینگارد؟ زن قصد گشودنِ عقده‌های فروخورده‌اش را دارد. در این بین خبرنگاری هم آتش بیارِ معرکه هست. بر آتشِ زیرِ خاکستر می‌دمد. خشمی که موقتا فروکش کرده بود را، با کوچک‌ترین یادآوری، دوباره زنده و زن را ناراحت و برآشفته می‌سازد. هر‌چند زن، تمایلی به این کار نشان نمی‌دهد.
یک جمله از فیلم:
«یک نویسنده‌ی واقعی نمی‌نویسد تا منتشر کند. او می‌نویسد چون باید یک حرف فوری و شخصی بزند. نویسنده باید بنویسد. درست مثلِ نفس کشیدن و باید ادامه دهد؛ علی‌رغم تنهایی، فقر و نامه‌های ردِ محتوا و همسری که ممکن است سرش داد بزند: «دیوانه! برو سراغ یک کار دیگر.» نویسنده، می‌نویسد؛ چون اگر این کار را نکند، روحش، تکرار می‌کنم؛ روحش ذره‌ذره به آهستگی می‌میرد. روحش با شنیدن صدای بارش برف بر جهان محو می‌شود.»
اولی: «نویسنده باید بنویسد.»
دومی: «نویسنده باید خوانده شود.»
از لزوم دیده شدن و بازخورد گرفتن می‌گوید.
🔔پیشنهاد می‌کنم ببینید.

کوچه‌ی وصال

کوچه وصال
پاره‌ی دوم

برای این که بدانید غریبه، چه کسی و چه شکلی است، کافیست دختری را مجسم کنید با اندامی عضلانی، چهره‌ای گندمگون، دست‌هایی گرم و چشمان قهوه‌ای. با عینکی روی دماغ گوشتی‌اش. نمی‌شد گفت خوش‌قیافه؛ ولی تودل‌برو بود. به سر و وضعش می‌رسید. لباس‌هایش تمیز، مرتب و شق‌و‌رق بود. دختری شوخ‌و‌شنگ، پُردل و گشاده‌رو که لبخندی شاد، روی لبانش پرسه می‌زد.
برخلافِ من که از حرف زدن با دیگران واهمه داشتم، خیلی آسان با بقیه گرم می‌گرفت. همه را به عنوان دوستی بالقوه به حساب می‌آورد. در این دوستی و آشنایی هم، او پیش‌قدم شد. رویش را به طرف من چرخاند. لبخند پهنی زد: «سلام…کلاس چندمی؟ من تو رو می‌شناسم. یه جایی این دور و برا دیدمت. مگه نه؟» وقتی فهمید هم‌کلاس هستیم، گفت: «من اینجا غریبم. کسی و نمی‌شناسم. خوشحال می‌شم با شما دوست باشم.» من سرخ و سفید شدم. پرسیدم: «از کجا اومدین؟» خنده‌ی تلخی بر لب نشاند: «آبادان». برای این‌که خاطرجمع شوم، پرسیدم: «جنگ‌زده‌این؟» لب پایین‌ش شل شد. با تکان دادن سر گفت: «بله. مجبور شدیم شهرمون و ول کنیم. تا اوضاع آرام شه.»
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «خوشحالم که اومدین شهر ما. ان‌شاالله زودتر جنگ تمام شه و برگردین شهر خودتون. اصلا غریبی نکن. قول می‌دم خودم پیشت بمونم.» لبهایش شکفت. گفتم: «خودت را معرفی نمی‌کنی؟» با شوخ‌طبعی گفت: «به من می‌گن ماهور.» با نیم‌خندی گفتم: «منم مینو.» لبخندش بی‌نظیر و مُسری بود. خودبه‌خود تبسمی بر چهر‌ه‌ام می‌آورد. لبخندش را پس دادم. گفتم: «وقتی دیدمت، دلم می‌خواست بدونم از کدام شهر آمدی. قبلا کجا درس می‌خواندی؛ ولی روم نمی‌شد بپرسم. فکر کردم شاید ناراحت شی.»
از این که می‌دیدم او هم مثل من دلش یک دوست می‌خواهد، احساس آرامش می‌کردم.
از هر دری حرف زدیم. از آن حرف‌ها که دخترهای نوجوان، روز اول دیدار به هم می‌گویند. طوری سوال می‌پرسید که مجبور می‌شدم جواب طولانی‌تری بدهم.
با آمدنش برایم بزرگترین شادی را همراه آورد. در عین غریبگی، آشنا بودیم. با وجود این‌که بار اولی بود که با هم ملاقات می‌کردیم؛ اما انگار سال‌ها هم را می‌شناختیم. حرف زدن با او برایم خوشایند بود. بیشتر از آنی که انتظار داشتم از هم‌‌صحبتی با او لذت بردم.
کم‌کم متوجه شدم که خیلی شبیه هم هستیم. از او خوشم آمد. ماهور می‌گفت: «دختر! من و تو عین هم هستیم.»
تند و بی‌پرده حرف می‌زد. یادم نمی‌آید بین‌مان چه حرف‌هایی زده شد. هنوز با هم اُخت نشده بودیم. آن روز سپیده‌ی دوستی ما سر زد. وقتی نیامده بود، تنها بودم. از همان اول همه چیز برایم عوض شد.
وقتی همکلاسی‌ها ملتفت شدند ماهور ، مهاجر هست، بَشن‌و‌بالش (قد و قامت) را ورانداز کرده و خوشامد می‌گفتند. برای دوستی با او رغبت نشان می‌دادند. می‌دیدم همه به او نزدیک می‌شوند. ماهور هم بدش نمی‌آمد دوستان زیادی داشته باشد. انگار مهره‌ی‌مار داشت. او می‌توانست با بذله‌گویی‌ و خوش‌مشربی‌‌، مردم‌گریزترین افراد مثل من را، به هم‌نشینی و هم‌صحبتی ترغیب کند. برای هر موضوعی، چیزی در چنته داشت. چنان بلبل زبانی می‌کرد که نمی‌گذاشت کسی لب باز کند.
حرف زدنش زیبا و جملاتش با همه‌ی روده‌درازی‌ها، بی‌غلط بود. من نمی‌توانستم مثل او حرف بزنم. باید روی حرفم، فکر می‌کردم. تازه باز هم تُپق می‌زدم.
او داستان شروع جنگ، بمباران آبادان، آوارگی همشهری‌هایش و کوچِ اجباری‌شان را تعریف می‌کرد. حرف که می‌زد همه ساکت می‌شدند. به دهانش چشم می‌دوختند. سراپا گوش می‌شدند.
پُرگو بود. از این شاخه به آن شاخه می‌پرید. با شیطنت‌ و رُك‌گویی‌هایش، باعث خنده و شادمانی می‌شد. بچه ها برایش غش‌و‌ریسه می‌رفتند و من لبخندی زورکی می‌زدم. به او که نمونه‌ی کامل برازندگی و بزرگ‌منشی بود، غبطه می‌خوردم. روز اول که چیز زیادی در موردش نمی‌دانستم، اولین سرنخی که از شخصیت او به دست آوردم؛ ظاهر جذاب، اخلاق و خودباوری، طرزِ صحبت کردن و لباس پوشیدنش، لبخند گرم و صمیمانه‌ای که تحویلم می‌داد و من احساس راحتی می‌کردم و نام زیبایش بود که تا آن روز نشنیده بودم و او را در چشم من سرآمد همه می‌کرد. کسی که با بقیه توفیر داشت. اینها بود که فکر می‌کردم بالاخره آنی را که می‌خواستم پیدا کردم....
ادامه داستان در پست‌های بعدی
#داستان_نویسی

کوچه‌ی وصال

کوچه وصال
داستان کوچه‌ی وصال
نویسنده: زینت مهتری
آغاز: شهریور 1401
فرجام: مرداد 1403

تصویر، اقتباس از نقاشی علی میری

پاره‌ی اول

جلو ویترین کتابفروشی ایستاده بودم. عکس خودم و کتاب‌ها را توی شیشه فروشگاه تماشا می‌کردم. روسری و چادرم را مرتب کردم. تا وارد فروشگاه شدم، نگاهش از پشت عینک مستقیم افتاد به من. بلند بالا، چهار شانه، پیچیده در چادر عربی، شیک و مرتب، هم‌سن‌و‌سالِ خودم؛ حدود پنجاه ساله. چشمم در چشمش گره خورد. هر چه به ذهنم فشار آوردم، یادم نیامد کجا این زن را دیده‌ام. نگاه‌مان را از هم برداشتیم. با گوشه‌ی چشم می‌دیدم پوست‌ِ لبش را زیر دندان مزه‌مزه می‌کند. هیچ نگفت. هیچ نپرسیدم. راه افتاد و رفت. با ذهنم کلنجار می‌رفتم. ناگهان یادم آمد بله خودش هست. کاش زودتر فهمیده بودم. کسی که تا سال‌ها فکرم را مشغول کرده بود.
خاطره‌ای از گذشته یادم آمد. خاطره‌ای بسیار دور؛ اما روشن‌تر از رویدادی که همین دیروز اتفاق افتاده است. کتابی که می‌خواستم را خریدم. برگشتم خانه. بعد از مدت‌ها سراغِ صندوقچه‌ی اسرار رفتم. یکی‌یکی دفترها را زیر‌و‌رو می‌کنم. می‌رسم به دوران راهنمایی. از بین دفترها یکی توجهم را جلب می‌کند. دفتری که جلد گالینگور دارد و روی جلدش نوشته "دفتر خاطرات سال 1363" و با نقاشی شمع و گل و پروانه مزین شده است. چنان مهر و مومش کرده‌ام، انگار چیز گرانبهایی آنجا قرار دارد که نباید دست نامحرمی به ساحت مقدسش وارد شود. روی زمین می‌نشینم. پای چپم را جمع می‌کنم زیر نشیمنگاه. دستم را تکیه‌گاه می‌کنم. روی دفتر دست می‌کشم. چقدر قدیمی شده. خوب است که یادداشت‌هایم را نگه داشته‌ام. چقدر خاطره‌ی تلخ‌و‌شیرین در این دفترها پنهان شده‌اند. قایم باشک بازی راه می‌اندازم. انگشتم را بین دفتر می‌گذارم. لای آن را باز می‌کنم. ورق میزنم. می‌افتم به جان خاطره‌هایم، تا آدمی، خاطره‌ای، اتفاقی، چیزی از آن بیرون بکشم. چشمم که به اسمش می‌افتد، بُغضم می‌گیرد. همه‌چیز از 13 سالگی‌ام شروع شد. رفیقی داشتم که با هم مدرسه می‌رفتیم. خاطراتی که از آن دوران دارم، تا همیشه فراموش نشدنی هستند. من با خاطراتم زندگی می‌کنم. انگار در گذشته مانده‌ام. خاطراتی که مانند پرده‌ای جلو چشمانم کشیده شده. گاه نسیمی این پرده را جابه‌جا می‌کند و فضاهای کوچکی را نمایان می‌سازد. مثل دیدن او در کتابفروشی.
نمی‌دانستیم "نصوح" یعنی چه؟ فقط توبه را می‌دانستیم؛ چون وقتی بی‌بی خبر بدی می‌شنید، بین انگشت شست و سبابه را دندان می‌گرفت. دستش را پشت‌و‌رو می‌کرد و می‌گفت: «الهی توبه.»
فکر می‌کردیم اسم بازیگرِ فیلم، نصوح هست. من هنوز سینما نرفته بودم. پدر خاطره‌ی خوشی از سینما نداشت. فکر می‌کرد هنوز فیلم‌های قبل از انقلابی روی پرده می‌رود.
بچه‌هایی که رفته و دیده بودند، توی مدرسه تعریف می‌کردند که: «سینما فیلم جدید آورده. یه مَرده هست که می‌میره. وقتی می‌خوان خاکش کنن، زنده میشه. با کفن می‌دود توی کوچه. مردم هم پا به فرار ...» با این که از مرگ و مرده به شدت می‌ترسیدم؛ ولی دوست داشتم من هم فیلم را ببینم.
هنوز آفتاب نزده است. از رختخواب مي‌پرم بیرون. مادر تازه كتري را گذاشته است روی چراغ. هوا گرگ‌و‌میش و خنک است. از اتاق مي‌زنم بيرون. دست و رویم را می‌شویم و برمی‌گردم. یک کاسه تلیت شیر می‌خورم. لباس می‌پوشم و راهی می‌شوم.
آفتابِ پاییزی، گرمای جانبخش خود را نثار شهر می‌کند. خوش‌خوشانه در کوچه قدم می‌زنم. بچه‌های قد‌و‌نیم را تماشا می‌کنم.
کم‌سالانی دست در دستِ مادرشان راهی مدرسه هستند. مادری کیف دخترش را دست گرفته. با این‌که یک هفته از باز شدن مدرسه می‌گذرد، هنوز پسری گریه می‌کند و نمی‌خواهد از مادرش جدا شود. مادر او را را کشان‌کشان با خود می‌برد. قول می‌دهد که اگر بچه‌ی خوبی باشد و مدرسه برود، برایش خوراکی می‌خرد. در کوچه و خیابان‌ها شور و هیجان زیادی راه افتاده. چشمم به دختری هم‌سن‌و‌سالِ خودم می‌افتد. غریبه هست. دزدکی او را می‌پایم. نگاهم می‌کند. می‌خندد. من هم لبخند می‌زنم. دلم می‌خواهد سر از کارش در بیاورم. می‌دانم که هم‌مدرسه‌ای هستیم؛ چون هم‌مسیریم.
برای این که بدانید غریبه، چه کسی و چه شکلی است، کافیست....
ادامه داستان در پست‌های بعدی
#داستان_نویسی

می‌خواهم بنویسم

نوشتن

امروز بعد از قریب به دوسال، داستانی که نوشته بودم را برای بازخوردگیری فرستادم. چقدر در این مدت فکرم را مشغول کرده بود. چقدر به خاطر ویرایش، از من وقت گرفت. دو شب نخوابیدم؛ بلکه ویرایش نهایی انجام شود. همین دو شب خیلی خسته شدم. بازخورد دهنده می‌گوید: "تعداد داستان‌های ارسالی، بالاست و خواندنشان زمان‌بر. به همین خاطر برای تمرین‌ها محدودیت تعدادِ صفحه در نظر گرفته شده است. داستان باید حداکثر ۵ صفحه باشد؛ تا راحت‌تر خوانده و بررسی شود."
درازنویسی، مشکل بزرگیست که گریبانم را گرفته. می‌گویند کوتاه بنویس. نمی‌توانم. خیلی حرف برای زدن دارم.
دلم می‌خواهد بنویسم. می‌خواهم زیاد هم بنویسم؛ حالا صدای منتقدِ درونم هوار می‌کشد که: «این اراجیف چه هست که می‌نویسی؟ چه کسی حاضر است وقت بگذارد و آنها را بخواند؟ قبل از تو هزاران برابر بهتر و عمیق‌تر از این‌هایی که نوشته‌ای را، نوشته‌اند. با موضوعاتی جذاب و خیره‌کننده. نوشتنِ تو، حکایتِ آب در هاون کوبیدن است. تیر در تاریکی انداختن است. تو را چه به نوشتن؟ چرا سرت را به کارهای روزمره‌ی خانه گرم نمی‌کنی؟ چرا فقط کتاب نمی‌خوانی؟ چرا مثل سایرین نیستی؟ حالا این همه وقت نوشتی و منتشر کردی. خب! که چه؟؟؟»
با این حرف‌هایش دلسردم می‌کند. اعتماد‌به‌نفسم صفر می‌شود. تصمیم می‌گیرم به حرفش گوش دهم. نوشتن را کنار بگذارم. نمی‌خواهم بنویسم. نمی‌خواهم منتشر کنم....
مدتی دست نگه می‌دارم. دلم راضی نمی‌شود. اگر جانم برود حاضر نیستم دست از قلم و کاغذ و کتاب بردارم. هرچند نوشته‌هایم ابتدایی و طبل توخالی باشد. همین که با نوشتن آرام بگیرم کاری کرده‌ام کارستان. شاید منتقد درونم راست بگوید؛ ولی خیلی بی‌انصاف است که صاف و پوست‌کنده گوشزد می‌کند. یادداشت روزانه‌نویسی تنها چیزی هست که فقط مال خودم هست. نمی‌خواهم طبقِ اصول بنویسم. نمی‌خواهم خودم را با دیگران مقایسه کنم. می‌خواهم رها و بدون چهارچوب‌های از پیش‌ تعیین ‌شده بنویسم. چرا می‌خواهد دلخوشیم را از من بگیرد؟
باید مقاومت کنم. باید دست از کمال طلبی و بی‌عیب و نقص بودن بردارم. نباید به او اجازه‌ی ابراز وجود بدهم. این‌ها کلمه‌های من هستند. من آنها را زاییده‌ و پرورش داده‌ام. با دل و جان دوستشان دارم. این‌ها تجربه‌ و فهم‌هایی هستند که در فراز و نشیب زندگی به دست آورده‌ام. شاید در ظاهر شبیه همه‌ی زن‌های دیگر باشم؛ ولی درک متفاوتی از جهان پیرامونم دارم، که من را از آنها جدا می‌کند. من می‌نویسم؛ هرچند خواهان نداشته باشد.
#یادداشت_روزانه