داستان کوچه وصال

پاره هجدهم
آن شب آرام و قرار نداشتم. تا نیمههای شب خواب به چشمم نیامد. از این دنده به آن دنده میغلتیدم. شام درست درمانی نخورده بودم. دلم شکسته بود و عمق این ناآرامی و پریشانی را به هیچکس نمیتونستم بگویم. بیقرار بودم. ذهنم درگیر و مشغول بود که به عالمِ خواب و رویا رفتم. خواب بد میدیدم. از تاریکی میترسیدم. توی خواب گریه میکردم. مثل لطفعلی خان که خواب بد میدید و توی خواب اشک میریخت و میترسید.
از سردرد بیدار شدم. سرم عینهو یک کُنده هیزم نیمسوخته دود میکرد. احساس کردم گلویم درد گرفته و به هم چسبیده. انگار کپهای خار توی حلقم گیر کرده بود. حتی نمیتوانستم آب دهانم را قورت دهم. صدایم شده بود، مثل جوجه خروسی که تازه به قوقولی قوقو افتاده باشد. بدنم سرد و گرم میشد. تب لرز گرفتم. گاهی یخ میکردم. مثل بید میلرزیدم. عرق سردی بر پیشانیم نشست و ضعف شدیدی در بدنم احساس کردم. ناگهان بدنم داغ میشد. داشت میسوخت. لپم گل انداخته بود. نمیدانم چرا با این که تب داشتم، باز دندانهایم به هم میخوردند. به نظرم به خاطر این بود که دیروز حسابی خیس شده بودم.
مادر از آه و نالهی من بیدار شده و بالای سرم نشسته بود. پرسید: «چته سرت درد میکنه؟» سرم را تکان دادم. گفت: «از بس زیر بارون موندی و لجبازی... هرکس این همه وقت زیر بارون بمونه و دیر وقت بیاد خونه، این بلا سرش میاد.» دست روی پیشانیام گذاشت. نگاه سنگینش را به من دوخت.
حوله کوچکی را در ظرف آب فرو میکرد. میچلاند. روی پیشانیام میگذاشت. یک لیوان آب و یک قرص آسپرین به من داد. کاسهای آورد که از بویش معلوم میشد آب و سرکه هست. گفت پاهایم را داخلِ آن بگذارم و پاشویه کنم. حوله را از همان آب و سرکه خیس کرد و روی پیشانیام گذاشت و گفت: «هیچیت نیست. تا صبح خوب میشی. چاییدی. اگر بهتر نشدی، میبرمت دکتر.» سرفه امانم را بریده و باعث بیدار شدن دیگران شده بود. صدای پدر میآمد که: «این دختر مریض احوال هست. صبح ببرش دکتر. باید دارو بخوره.»
صدای بارانِ تند و سمجِ پشت پنجره، سکوت را میشکست. تمام وقت بیوقفه میبارید. سقف اتاق نشتی داشت. قطراتِ آبِ باران، از سقف میچکید. مادر زیر هر سوراخ یک کاسه رویی گذاشته بود. من به صدای قطرات باران که چکچک، کف ظرف میخورد و ذرات آب که به اطراف کاسهها میپاشید، صدای به هم خوردن پنجره، صدای جیرجیر پیاپی در، گوش میدادم.
تا صبح سرفه کردم. خواب از چشمم گریخته بود. ناخوش شدم. ناخوش که بودم. ناخوشتر شدم. توی رختخواب افتادم و خواب رفتم. من که دختر نترسی بودم و ادعا میکردم دوست دارم بروم جبهه. حالا از تاریکی میترسیدم. چشمم که به حیاط میافتاد، مخصوصا حوض، میترسیدم مردهای از حوض سربلند کند.
لطفعلی خان همهاش خواب بد میدید. به رختخوابش چنگ میزد. میگفت: «سوختم. سوختم.» من هم خواب بد میدیدم. وقتی از خواب بیدار شدم، باد سردی نمیدانم از کجا وارد اتاق میشد. اتاق را سردتر میکرد. جمعه بود و تعطیل. هنوز آفتاب ندمیده و سردی صبح همچنان باقیمانده بود. تب داشتم. پتو را توی دستم مچاله کرده بودم. قطرات ریز و درشت باران با نور صبحگاهی بر دریچه نقش میبست. حیف که رنجیده بودم.
باد از لای درزهای در میدود تو اتاق. لنگهی در را تکان میداد. از هم بازشان میکرد. از جا بلند شدم. به طرف در رفتم. محکم بستمش. با آستین، بخار روی شیشه را پاک کردم. باران رگبار شده. اگر اینطور ببارد تا چشم به هم بزنی سیل راه میافتد. جوی جلو خانهمان پر و توی خیابان سرازیر میشود. درهها از کوه پایین میآیند. پدر باید حواسش به گوسفندها باشد. آنها را ببرد توی آغل؛ وگرنه خیس تریس میشوند. شاید هم آبشان ببرد...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی