کوچه وصال


پاره چهاردهم
شلاق‌کش می‌دویدم. تند‌تند از چاله‌‌چوله‌های پرآبِ آسفالت‌های درب‌و‌داغون رد می‌شدم. پاهایم ذُق‌ذُق می‌کرد. به قول بی‌بی: «انگار توی دهنِ سگه.» لباس‌هایم گِلی بود. صورتم، مثل لبو قرمز شده. دست و پایم یخ کرده بود. دستهایم را با هُرم نفس‌هایم گرم می‌کردم. بازوهایم را بغل کرده بودم. کفش‌های خیسم شلپ‌شلپ می‌کرد.
تنم به لرزه افتاده بود. دندانهایم روی هم بند نمی‌شدند. درازای خیابان نیمه تاریک را تیز به سمت خانه می‌دویدم.
به خانه که رسیدم، هنوز ضرب‌آهنگ یکنواخت باران در گوشم می‌پیچید. خسته و دل¬شکسته بودم. با ترس و لرز در را کوبیدم؛ هیچ پاسخی نیامد. لای در باز بود. چراغ سر در هم روشن. با شانه آن‌را هُل دادم. از ترس و سرما به خود می‌لرزیدم. بریده‌بریده ‌نفس می‌زدم. فرز از دالان رد می‌شدم که صدای مادر را از آشپزخانه شنیدم. مثل اسفند روی آتش از جا پرید. به طرفم آمد. سرجایم میخکوب شدم. چشمهایش را درانیده بود. دندان‌هایش را فشار می‌داد. هیچ‌وقت این همه چین روی پیشانی‌اش ندیده بودم. مگسی بود. بازویم را چسبید. محکم تکان داد. به طرفم حمله کرد. با مُشت چنان به تخت سینه‌ام زد که با زمین یکسان شدم. نگاه‌های بدگمان و پرسشگرش را به من دوخته بود.
با توپ و تشر فریاد زد: «چند ساعته دم در وایسادم. تا حالا کدوم جهنم دره‌ای بودی؟ می‌دونی کی هس؟ بندِ دلم پاره کردی. مگه تو سرخود و بی‌کس و کاری که هر جا دلت خواست بری و به کسی نگی؟ چرا این ریختی شدی؟» نفسی تازه کرد: «شانس آوردی که بابا‌ت خونه نیست وگرنه خدمتت می‌رسید. کدوم قبرستون رفته بودی؟ فکر می‌کنی خونه صاحاب نداره؟ می‌تونی هر غلطی می‌خوای بکنی؟»
صدایش می‌لرزید. بی‌درنگ داد و فریاد و سوال پیچم می‌کرد، متوجه کلمات نمی‌شدم. نمی‌توانستم چیزی بگویم. مثل آن بود که قلبم فرو ریخته است. نفسم بند آمده بود. داشتم خفه می‌شدم. با تمام وجود سعی می‌کردم جلوی لرزشم را بگیرم. صورتِ متورم از سرما، خیس از اشک و قرمز از جای سیلی را به طرف مادر گرداندم. بُغض عجیبی گلویم را فشار می‌داد. لام تا کام نمی‌گفتم. هیچ چیز به درد بخوری نمی‌توانستم بگویم. کلمه مناسبی پیدا نمی‌کردم. برای همین ساکت ماندم.
با اوقات تلخی باز پرسید: «برای چی حُناق گرفتی، بگو ببینم کجا بودی؟ صدبار همه خیابون رو نگاه کردم. هر‌جا که می‌تونستم تلفن زدم. هیچ‌کس نمی‌دونست کجایی. رفتم خونه ماهور. مادر اونم دلش شور می‌زد طفلک. می‌گفت خبری ازش ندارم. میگم: «نمی‌دونی کجا می‌ره؟» میگه: «نه.» میگم: «هیچی نگفته؟ اشاره‌ای هم نکرده؟ باید بالاخره یه چیزی گفته باشه؟» میگه: «نه والله! فقط گفت یک چیزایی لازم دارم.» میگم: «نکنه تو این باد و بارون بلایی سرشون اومده باشه؟» میگه: «دلِ منم شور می‌زنه.» دلم هزار راه رفت. ذلیل شده. الهی جوون مرگ شی! چرا این قدر سرتق شدی؟»
لباس خیسم را که به بدنم چسبیده بود، گرفت و به طرف حیاط پرتم کرد. سرم روی گردن تلو‌تلو می‌خورد. بدنم از شدت ترس و سرما می‌لرزید. بغضم ترکید. چشم‌های قرمزم به اشک نشست. غم دوید زیر پوستم. اشک روی گونه‌ی گُر گرفته‌ام سُر خورد. آبِ دماغم را که راه افتاده بود، از آرنج تا مچ آستین کشیده و پاک کردم. همه¬ی توانم را در ساق پاها جمع کردم. با شرم از جا بلند شدم. به هق‌هق افتادم. چشمانم را با سر آستین پاک کردم.
حرف بیخ گلویم خشک شده. دارم خفه می‌شوم. آب دهانم را قورت می‌دهم. حرف دهانم را پر می‌کند؛ اما بیرون نمی‌آید.
روبه‌رویم می‌ایستد. صدا از گلویم می‌زد بیرون. انگار صدای خودم نیست. لباس مادر را گرفتم. به پایش افتادم. لب باز کردم. گفتم: «ببخشید. غلط کردم. دیگه تکرار نمی‌شه. قول می‌دم. تقصیر ماهور شد. گفت بریم سینما.» خون به صورتش دوید. با لگد به پهلویم زد: «خوشم باشه. کدوم مزاری رفته بودی. یعنی تو این قدر سرخودی؟ اختیاردار خودت شدی؟ گوش‌هات و خوب وا کن چی می‌گم، دیگر حق نداری با این دختره بی‌سر و پا رفت و اومد کنی. فهمیدی؟ همه¬ی آتیش¬ها از گور او بلند میشه. آخ اگر دستم به این دختره برسه، می‌دونم چکارش کنم. فردا با مادرش اتمام حجت می‌کنم.» دنباله حرفش را گرفت: «خدا به سر شاهده، اگر یه بار دیگه از این غلط‌ها بکنی، بلایی سرت میارم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن.» سرم را به نشانه فهمیدن تکان دادم. قیافه ماتم‌زده‌ها را به خود گرفته بودم. مادر که از شیر فهم شدنم خاطرجمع شد، با دیدن چهره‌ی رنگ پریده و ملتمسانه‌ام، دلش به رحم آمد و گفت: «هنوز که سرجات وایسادی؟ زود جُل و پِلاستِ و جمع کن. پاشو برو لباسهات و عوض کن، تا بابات نیومده. این دفعه رو می‌بخشم؛ اما بدون اگه بابات بفهمه محشر به پا می‌کنه.»

حیرت‌زده ادامه داد: «وقتی تو که دختر کتاب‌خون و فهمیده‌ای هستی، بی‌گدار به آب می‌زنی، دیگر چه توقعی از بقیه داشته باشم؟ به جای این که کمک‌کار من باشی، برام کار در میاری!»...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی