کوچه وصال

قسمت هفدهم
بیشتر از مادرم حساب می‌برم تا پدر.
نگاه خیره‌اش را روی خودم حس می‌کنم. در حالی که لبش را پایین آورده و زیر چشمی من را نگاه می‌کرد، گفت: «این‌جا وای نسا. پاشو برو پیت نفت رو از حیاط بیا
ر. چراغ رو نفت کن و بخواب. خودم وسایل رو جمع می‌کنم.» حوصله‌ی رفتن به آن طرف حیاط و تلنبه زدن به بشکه‌ی نفت را نداشتم. مادر نگاهی تهدید‌آمیز به من انداخت. نگاهم را دزدیدم. نگاهش سنگین بود. گفت: «وقتی یه کاری بهت می‌گم، زود پاشو برو. همین‌طور علّاف این‌جا نشین.» زود بلند شدم. به حیاط رفتم. برای اولین بار تنهایی می‌ترسیدم. پیت نفتی سبز رنگ را از بشکه با تلمبه پلاستیکی پر کردم. قیف قرمز بزرگی را از روی بشکه برداشته و به اتاق رفتم. درِ مخزن چراغ را باز کرده، قیف را داخل مخزن قرار داده و با پیت آن‌را پر کردم؛ به طوری که سه خط مُدرج روی مخزن سیاه شد، که نشان از پر شدن می‌داد. درپوش را گذاشته و پیت را بیرون بردم و تندی به اتاق برگشتم.
پدر چایش را خورده. سیگارش را کشیده. اخبار گوش کرده. حالا چشمانش سنگین خواب است. صدایش خواب زده هست. مادر جایش را پهن می‌کند. به من بُراق می‌شود: «برو بگیر بخواب. می‌خوام چراغ رو خاموش کنم.»
حیاط ساکت است. آسمانِ تیره می‌بارد. به رختخواب رفتم. بی‌حرکت روی تشک گُل‌گُلیِ رنگ و رو رفته‌ی کنار اتاق خوابیدم. زانوهایم را در شکم جمع کردم. مثل جنین خم و به دیوارهای دوده گرفته، خیره شدم. آرنجِ خراشیده‌ام، از درد تیر می‌کشید.
فکر و خیال سراغم آمد. خودم را نیشگون گرفتم تا به راستیِ ماجرا پی ببرم و مطمئن شوم که خواب ندیده‌ام. غمی روی دلم سنگینی می‌کرد. پتوی پلنگی را روی سرم کشیدم. تا خرخره زیر پتو چپیدم. به اشعه‌های نوری که از آن وارد می‌ شد، نگاه کردم. دوباره در فکر و خیال غرق شدم. می‌خواستم فریاد بکشم. غمباد گرفته بودم. ته حلقم می‌سوخت. یکی انگار بیخ گلویم را محکم گرفته و فشار می‌داد. آن‌قدر که نزدیک بود خفه شوم. کم‌کم چشمم گرم و خیس شد. مثل هوای بندرعباس که دوست پدرم می‌گفت شرجی هست و من پرسیده بود: «شرجی یعنی چطوری؟» و او گفته بود: «یعنی؛ گرم و تر». چیزی از چشم‌هایم می‌جوشد. متکا خیس می‌شود. برای این که کسی صدای هق‌هقم را نشنود، خودم را به خواب زدم. جلو دهانم را با دست گرفتم. در دلِ ساکت و سنگین شب، بگومگوهایمان را در ذهنم مرور کردم. میان خواب و بیداری سعی کردم بدانم چه چیز گفتم و چه شنیدم.
حرف‌های ماهور را در ذهنم مرور می‌کردم که گفته بود: «تو ترسو و بچه ننه هستی.» تمام آن کلمات مثلِ چماق، توی سرم کوبیده می‌شد. خشم و تحقیر در همه‌ی وجودم شعله می‌کشید. سرم را میان دستانم گرفتم به موهایم چنگ زدم. حالا با ماهور شده‌ایم کارد و پنیر. هر چه از دهانم در می‌آمد بارش می‌کردم. می‌گفتم: «دختره بی تربیت... فکر کرده منم مثل خودش هستم. هیچ‌وقت اونو نمی‌بخشم. مگه کی هست که به خودش اجازه می‌ده این‌طور با من حرف بزنه؟ چرا مثل عقرب به من نیش زد؟ چرا جوابش رو ندادم؟ چرا توی دهانش نزدم؟ درسته که من آروم و کم‌حرف هستم؛ ولی چرا نباید قوی باشم و مثل موش به خودم بلرزم و ضعف نشان دهم؟» این سوال‌ها ذهنم را مشغول کرده بود. به قول پدر و مادر، همه‌ی زور و قدرتم برای خانه هست و بیرون، مثل میش سرم پایین است. بی‌سر‌و‌صدا هستم. نمی‌توانم از خودم دفاع کنم. هر چند تا حدودی از پسِ خودم برآمده بودم؛ ولی باز افسوس می‌خوردم. با حاشیه¬ی پتو اشکهایم را که با آب دماغم قاطی شده بود، پاک کردم و در بینی‌ام دمیدم. حرف‌های زیادی در ذهنم روی هم انباشته شده بود. حرفهایی که می‌توانستم به ماهور بزنم و از خودم در مقابل او دفاع کنم و نزده بودم. تمام این مدت ماهور، تنها دلخوشی‌ام بوده. توقع نداشتم این‌طور به من بتازد. تنها امیدم این بود که آن‌چه بر من می‌گذرد، برای او هم اتفاق بیفتد و مثل من خواب راحت نداشته باشد...

ادامه داستان در قسمت بعدی

#داستان_نویسی