کوچه وصال
پاره‌ نهم
آهنگ بلند و کوبه‌ای اولِ فیلم، وحشتی ناخواسته به دلم می‌انداخت؛ ولی مثل روانی‌ها می‌خواستم بدانم چه می‌شود.
برایش قبر کَندند. زن و دخترش به سر و سینه می‌زدند. قرآن‌خوان بالای قبر به‌طور نامفهومی سوره‌ی الرحمان می‌خواند. یهو دامادش متوجه شد که جسد تکان می‌خورد. چشمش را با دست مالید و دید اشتباه کرده.
داشتم قالب تهی می‌کردم. میت را داخل قبر گذاشتند. کسی او را تکان می‌داد و باهاش حرف می‌زد. نمی‌دانستم چرا؟ مگر مرده می‌شنود؟ در همین فکر بودم که روی مرده سنگ گذاشتند. از پاها شروع کرده و به سینه رسیدند. یکباره مُرده تکان خورد. همه جیغ‌زنان پا به فرار گذاشتند. یکی داخل قبر بود. نمی‌توانست فرار کند. پایش لیز می‌خورد. همه حتی زن و بچه‌هایش در رفتند. داشت قلبم از جا کنده می‌شد. دست هم را گرفته و فشار می‌دادیم. نمی‌توانستم آبِ دهانم را قورت دهم. مُرده که زنده شده بود، سنگ را از روی سینه‌اش برداشت و با کفنی که باز بود، از قبر بیرون آمد. داشتم زَهره ترک می‌شدم. قلبم به تاپ‌تاپ افتاده بود. اگر می‌توانستم، مثلِ بازیگرها می‌گریختم. دور و برم را نگاه کردم. تاریک بود. مردم شق‌و‌رق نشسته و با ترس و لرز چشم به پرده‌ی سینما دوخته بودند. ماهور هم مثل من خیلی ترسیده بود. دست هم را ول نمی‌کردیم. من تا آن روز سینما نرفته بودم؛ حالا هم که رفته‌ام چرا باید چنین فیلمی می‌دیدم؟ داشتن زنده‌زنده خاکش می‌کردند. می‌گویند قبل از اسلام، دخترها را زنده به گور می‌کردند. بیچاره‌ها چه می‌کشیدند؟ چقدر می‌ترسیدند تا زیر خاک‌ها خفه شوند. دلم برایشان می‌سوخت. خوب است که حالا دیگر دخترها را زنده به گور نمی‌کنند وگرنه من چه می‌کردم؟
«ماهور! چقدر مونده؟»
«خیلی... تازه اولشه.»
کاش قبول نکرده بودم. اگر همین طور باران بیاید ...؟ صدای مادرم تو گوشم هست: «کدوم قبرستون بودی؟»
دل تو دلم نبود به شدت می‌ترسیدم. اشکم در نمی‌آمد. وقتی کسی جیغ می‌زد، بیشتر می‌ترسیدم.
توی صحرا تنها و بی‌کس بود. راه را گم کرده. می‌دوید. زمین می‌خورد. بلند می‌شد. دورخودش می‌چرخید. انگار از روی پرده‌ی سینما به طرف ما می‌آمد. خودمان را عقب می‌کشیدیم. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. چه غلطی کردم. چرا حرف ماهور شدم؟
داشت از تشنگی هلاک می‌شد. یکی با کوزه بهش آب داد. کاشکی یکی پیدا می‌شد یه ذره آب به من هم بدهد. داشتم خفه می‌شدم. آب دهانم غلیظ شده و به سرفه می‌افتادم.
بین فیلم شعرهایی خوانده می شد که دلِ آدم می‌گرفت؛ ولی عجب خانه‌ی بزرگی داشتند. یک حوض بزرگ و گرد وسط حیاط بود. بچه‌ها و دامادش با آنها زندگی می‌کردند.
می‌گفتند وقتی مُردی، نکیر و منکر ازت سوال می‌پرسن. چقدر از نکیر و منکر که نمی‌دانستم کیا هستند و چرا باید از ما سوال‌های سخت بپرسند که نتوانیم جواب دهیم، می‌ترسیدم و بدم می‌آمد. دعای کمیل می‌خواندند. توی قبر می‌خوابیدند. من می‌ترسیدم. ما هم شبهای جمعه می‌رفتیم گلزار شهدا دعای کمیل. از آن به بعد جرات نمی‌کردم بروم. خیلی می‌ترسیدم.
از آهنگ پس زمینه بدم می‌آمد. خیلی غمناک بود. دامادش این قدر از قبرستان می‌ترسید که عرق از سر و رویش می‌ریخت. مردِ به این گُندگی با آن سبیل‌های کلفتش می‌ترسد. تکلیف من که دختر بچه‌ی لاغر مردنی بودم مشخص بود. دامادش فکر می‌کرد الان هست که مرده‌ای از قبر بیرون بیاید. برای این که نترسد سوت می‌زد. مثل ما که شب‌ها وقتی دستشویی آن طرف حیاط می‌رویم، سوت می‌زنیم یا آواز می‌خوانیم تا آن کسی که ازش می‌ترسیم فکر کند ما تنها نیستیم...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی