مدیریت زمان
یک سر داشتم و هزار سودا. کلی کار ناتمام روی دستم مانده بود که مدام به آینده موکول میکردم. کمالگرایی، زیادهخواهی و تنوعطلبی گریبانم را گرفته بود. میخواستم همزمان چندین کار انجام دهم. مادر، همسر و زنی خانهدار بودم، به مطالعه، نویسندگی و کلاسهای آموزشی آزاد، علاقمند بودم و از هر کدام توشهای برمیداشتم.
تصمیم داشتم تابلوفرشی با "طرحِ خیال" برای کادو عروسی برادرم ببافم. «شمایل دختری که قلمی را روی کاغذ نگه داشته و خیالش او را به دوردستها برده است.» از این نقش، خوشم آمد. چند ماهی از بافتش می گذشت؛ ولی آنقدر سرم شلوغ بود که وقت نمیشد ببافم. آن روزها مشغول نوشتن داستانی بودم که هر کاری میکردم تمام نمیشد. مدام مینوشتم. پاک میکردم. سطرها را جا به جا میکردم. باز به دلم نمینشست. دائم فکر میکردم که هنوز کارم به مرحله کمال و پختگی نرسیده و در نتیجه وقت بیشتری میطلبید. هنگام جملهبرداری، شروع میکردم به مطالعه کتابهایی که جالب به نظر میرسیدند. وقتی ملتفت میشدم، که خیلی از وقتم را گرفته و یادم رفته بود به چه منظوری کتاب در دست دارم. کاری که شش ماهه به بار مینشست، خیلی طول کشیده بود. کتاب داستان سووشون را هم مدتی بود که دست گرفته بودم و دلم میخواست زودتر به انتهای آن برسم و از آخر و عاقبتِ شخصیتها سر درآورم؛ ولی غیر از این، کتابی روی میز کارم و یکی روی پاتختی داشتم و هنگام آشپزی و انجام کارهای خانه کتابهای صوتی گوش میکردم. سرم را به شدت شلوغ کرده بودم. بلبشویی به پا شده بود، آن سرش ناپیدا. هم خودم خسته میشدم، هم همسر و بچهها. وقت نمیکردم به درس پسرم برسم. وقتی به خودم میآمدم که برای خودش دیکته گفته و روی دفترش به خواب رفته بود. هر چند من را درک میکرد و نق نمیزد و توقع زیادی نداشت. دختر کوچکم تندخو و لجباز شده و دستشوییاش را نمیگفت. مدام خودش را خیس میکرد. همسرم خسته و کوفته از اداره برمیگشت. توقع داشت مثل همه زنها تمیز، مرتب و سرِحال باشم. به امورات خانه و بچهها رسیدگی کرده، با چای و غذای گرم از او پذیرایی کنم. در حالی که من یک نفر بودم و توانایی انجام همزمان کارها را نداشتم. سعی میکردم از استراحت خودم بزنم؛ چه کنم که باز هم هیچ چیز سر جایش نبود. یک روز همسرم خبر داد که مادرش بیمار هست و قرار است برای معالجه، دو هفتهای منزل ما بماند. انگار دنیا روی سرم خراب شد. حق چون و چرا نداشتم. اگر حرفی میزدم شماتتم میکرد که: «خودت خواستی متفاوت زندگی کنی؛ پس ایراد نگیر. چرا چندتا هندوانه با هم برمیداری؟» حرفی نداشتم که بزنم. خود کرده را تدبیر نیست. باید وقتی هم برای رسیدگی به مادرشوهرم اختصاص میدادم. فقط خوبیاش این بود که کمی با بچهها سرگرم میشد و من میتوانستم به سایر کارها برسم. هرچند دکتر و دوا، وقتگیر بود. به محض این که برای نوشتن خم میشدم، بچهها روی پُشتم سوار میشدند و میخواستند که با آنها بازی کنم. بهویژه دخترم که فکر میکرد برای سواری دادن خم میشوم. شبها دو ساعتی بعد از خوابیدنِ بقیه، مطالعه میکردم و همسرم از این بابت گله داشت. از بس خسته بودم همینکه کتاب را باز کرده و به سطرها چشم میدوختم، خوابم میگرفت. باید چند مرتبه چای و قهوه میخوردم که تاب بیاورم.
نیازمند یاری همسرم بودم. او میگفت: «من هزار جور، کار بدبختی دارم. از صبح تا حالا با مشتری سر و کله زدم. توقع کمک نداشته باش. مشکل خودت هست. میخواستی برای کارهایت برنامهریزی کنی. بنشین توی خانه و خانمی کن. به موقع بخواب. به من و درس و مشق بچهها برس. میدانی چند وقت هست که مهمانی نرفتهایم و کسی دیدن ما نیامده؟ درِ خانه را به روی همه بستهای. این که نشد زندگی. ببین زنهای مردم چکار میکنند؟ راست گفتهاند که نباید به آدم پررو خندید. زن را چه به خواندن و نوشتن؟ یک وقتهایی خونم را به جوش میآوری و روی اعصابم راه میروی. من از اولش هم بدشانس بودم.» با غُرولند از در خانه زد بیرون. متوجه شدم که نباید روی کمک او حساب کنم. از این که برای خانه زندگی کم میگذاشتم احساس گناه داشتم. از طرفی دلم نمی خواست عامی و کم سواد باشم. میخواستم سطح آگاهی و دانشم، بالا برود و چیزی در چنته داشته باشم.
مانند کلاف سَردرگُم، رشتهکار از دستم در رفته بود. حیران و سرگردان، دچار استرس و دلهره دائمی بودم. نمیتوانستم کاری را به سرانجام برسانم. تا اینکه جملهای از "قانون پارکینسون" با این عنوان که: « هر کار به اندازه زمانی که برای آن تخصیص داده شده، طول میکشد.» توجهام را جلب کرد. یادداشت را خواندم. در نتیجه ترغیب شدم که تحولی در زندگی روزمرهام بوجود آورم.
دیدم از بس وسواس به خرج میدهم، حتی کارهای ساده و پیش پا افتاده، چقدر برایم سخت و چالشبرانگیز میشود. متوجه شدم که اگر برای کارها، محدودیت زمانی قرار دهم، خودم را پایبند میکنم و سرِ وقت به فرجام میرسانم. بنابراین بعد از کلی فکر و سبک سنگین کردن، قلم و کاغذی برداشته و سه تا از مهمترین کارهایم را به ترتیب روی آن یادداشت کردم:
1- مطالعه کتاب سووشون نوشته خانم سیمین دانشور
2- نوشتن داستان قهر و آشتی
3- تمام کردن تابلو فرش
به دیوار اتاقم چسباندم. برای به بار نشستنشان فرصتی یک ماهه، در نظر گرفتم؛ تا بتوانم زودتر کارهای جدیدی را آغاز کنم.
موضوع را با همسرم در میان گذاشتم. با خونسردی گفت: «فکر میکنی می توانی در این مدت کوتاه، از عهده این کارها بربیایی؟ من که چشمم آب نمیخورد.خدا را چه دیدی. شاید چند تا از کارهایت را تمام و سرت خلوت شد. بلکه به ما هم برسی. اگر زندگی و بچهها برایت اهمیت دارند، ملانقطی نباش. سعی کن همسر و مادر نمونهای باشی.» خیلی از دستش عصبانی شدم. او میخواهد بیخبر و غلام حلقه به گوش باشم. از آگاهی من، میترسد. ولی من تسلیم نمی شوم. اصلا کمکش را نخواستم. من آرمانهایی دارم که باید به خاطرشان هزینه بدهم. تصمیم گرفتم شبها زودتر به رختخواب بروم. در عوض صبح زودتر بیدار شوم. احساس میکردم از زمان عقب ماندهام. باید برای موفقیت بیشتر، وقتم را مدیریت میکردم. اهدافم را مشخص و رسالتم را بر اساس قاعده اَهم و مهم، پیش می بردم و از زمانم به صورت هدفمند بهرهمند می شدم. تا سختی ها یکی پس از دیگری پایان پذیرد.
بایستی زمان هایی که سبکسرانه، حیف و میل میشدند را، شناسایی و مدیریت می کردم. دریافتم وقت زیادی، برای پرسهزدن در شبکههای اجتماعی هزینه میکنم. با خودم قرار گذاشتم ساعت خاصی را برای این کارها در نظر بگیرم و از ولگشتن در شبکههای مجازی دست بردارم. هرچند این کار برایم سخت بود. به هر حال باید انجامش میدادم.
ساعات روزم را تقسیم و برنامه ریزی کردم. ساعتی برای قالی که حدود چهل رجش مانده بود، دو ساعت ویرایشِ داستان، دو ساعت مطالعه داستان سووشون که حدود 300 صفحه بود. بقیه وقتم هم در اختیار خانواده باشم. کارم را شروع کردم. روزهای اول خوب پیش میرفت؛ گاهی دلسرد میشدم و فکر میکردم در این بازه زمانی به نتیجه نمیرسم. یا وسوسه می شدم برای کارهای دیگر؛ دوباره به خودم تلنگر میزدم که من میتوانم آن چه را در سر میپرورانم سامان دهم. برنامه را صفت و سخت دنبال میکردم و پشت گوش نمیاندختم. همواره به خود انگیزه میدادم که باید مقید باشم و حداقل به خودم ثابت کنم که از پس کارهایم برمیآیم.
توانستیم به هر بدبختی بود، زودتر از موعد مقرر، تابلو فرش را پایین بکشیم. زحمت قاب گرفتن و پردازشِ تابلو، برای واضح شدن نقش و نگارها، گردن خواهرم افتاد. حداقل خیالم از بابت این یکی راحت و وقتم، آزادتر شد. برای قدردانی از خودم، همراه خواهر و بچه ها در سینما، فیلم "برادران لیلا" را تماشا کردیم. فیلم جالبی بود. مشکلات اجتماعی قشر ضعیف جامعه، تحت تاثیر سیاست را به نمایش گذاشته بودند.
روزهای آخر، ویرایش داستان هم به پایان رسید. با خود گفتم: «باید یک جایی نقطه پایان را بگذارم و آن جا، همین جا و همین حالاست.» و برای انجام امور ویراستاری، صفحهآرایی و صحافی آن را به واسطهای سپردم. میدیدم کارهای بسیاری را با برنامهریزی و مدیریتِ زمان میتوان در مجالِ کوتاهتری انجام داد و چقدر وقت اضافه برایم میماند.
کتاب سووشون هم به پایانش نزدیک میشد. هنگام خوانش، جمله و کلمهبرداری زیادی کرده بودم. از این که با قانون مدیریتِ زمان، آشنا شده و توانسته بودم به کارهایم سر و سامان بدهم در پوستم نمیگنجیدم. از آن به بعد این قانون را سرلوحه همه کارهایم قرار دادم. داستانکهایی نوشته و کتابهای زیادی مطالعه کردم. و یادم ماند که «هر چه، وقت بیشتری برای کاری اختصاص دهم، به همان اندازه، وقتم تلف می شود.»
