مدیریت زمان

یک سر داشتم و هزار سودا. کلی کار ناتمام روی دستم مانده بود که مدام به آینده موکول می‌کردم. کمالگرایی، زیاده‌خواهی و تنوع‌طلبی گریبانم را گرفته بود. می‌خواستم هم‌زمان چندین کار انجام دهم. مادر، همسر و زنی خانه‌دار بودم، به مطالعه، نویسندگی و کلاس‌های آموزشی آزاد، علاقمند بودم و از هر کدام توشه‌ای برمی‌داشتم.

تصمیم داشتم تابلو‌فرشی با "طرحِ خیال" برای کادو عروسی برادرم ببافم. «شمایل دختری که قلمی را روی کاغذ نگه داشته و خیالش او را به دوردست‌ها برده است.» از این نقش، خوشم آمد. چند ماهی از بافتش می گذشت؛ ولی آن‌قدر سرم شلوغ بود که وقت نمی‌شد ببافم. آن روزها مشغول نوشتن داستانی بودم که هر کاری می‌کردم تمام نمی‌شد. مدام می‌نوشتم. پاک می‌کردم. سطرها را جا به‌ جا می‌کردم. باز به دلم نمی‌نشست. دائم فکر می‌کردم که هنوز کارم به مرحله کمال و پختگی نرسیده و در نتیجه وقت بیشتری می‌طلبید. هنگام جمله‌برداری، شروع می‌کردم به مطالعه کتاب‌هایی که جالب به نظر می‌رسیدند. وقتی ملتفت می‌‌شدم، که خیلی از وقتم را گرفته و یادم رفته بود به چه منظوری کتاب در دست دارم. کاری که شش ماهه به بار می‌نشست، خیلی طول کشیده بود. کتاب داستان سووشون را هم مدتی بود که دست گرفته بودم و دلم می‌خواست زودتر به انتهای آن برسم و از آخر و عاقبتِ شخصیت‌ها سر در‌آورم؛ ولی غیر از این، کتابی روی میز کارم و یکی روی پاتختی داشتم و هنگام آشپزی و انجام کارهای خانه کتاب‌های صوتی گوش می‌کردم. سرم را به شدت شلوغ کرده بودم. بلبشویی به پا شده بود، آن سرش ناپیدا. هم خودم خسته می‌شدم، هم همسر و بچه‌ها. وقت نمی‌کردم به درس پسرم برسم. وقتی به خودم می‌آمدم که برای خودش دیکته گفته و روی دفترش به خواب رفته بود. هر چند من را درک می‌کرد و نق نمی‌زد و توقع زیادی نداشت. دختر کوچکم تندخو و لجباز شده و دستشویی‌اش را نمی‌گفت. مدام خودش را خیس می‌کرد. همسرم خسته و کوفته از اداره برمی‌گشت. توقع داشت مثل همه زنها تمیز، مرتب و سرِحال باشم. به امورات خانه و بچه‌ها رسیدگی کرده، با چای و غذای گرم از او پذیرایی کنم. در حالی که من یک نفر بودم و توانایی انجام هم‌زمان کارها را نداشتم. سعی می‌کردم از استراحت خودم بزنم؛ چه کنم که باز هم هیچ چیز سر جایش نبود. یک روز همسرم خبر داد که مادرش بیمار هست و قرار است برای معالجه، دو هفته‌ای منزل ما بماند. انگار دنیا روی سرم خراب شد. حق چون و چرا نداشتم. اگر حرفی می‌زدم شماتتم‌ می‌کرد که: «خودت خواستی متفاوت زندگی کنی؛ پس ایراد نگیر. چرا چندتا هندوانه با هم برمی‌داری؟» حرفی نداشتم که بزنم. خود کرده را تدبیر نیست. باید وقتی هم برای رسیدگی به مادرشوهرم اختصاص می‌دادم. فقط خوبی‌اش این بود که کمی با بچه‌ها سرگرم می‌شد و من می‌توانستم به سایر کارها برسم. هرچند دکتر و دوا، وقت‌گیر بود. به محض این که برای نوشتن خم می‌شدم، بچه‌ها روی پُشتم سوار می‌شدند و می‌خواستند که با آنها بازی کنم. به‌ویژه دخترم که فکر می‌کرد برای سواری دادن خم می‌شوم. شب‌ها دو ساعتی بعد از خوابیدنِ بقیه، مطالعه می‌کردم و همسرم از این بابت گله داشت. از بس خسته بودم همین‌که کتاب را باز کرده و به سطرها چشم می‌دوختم، خوابم می‌گرفت. باید چند مرتبه چای و قهوه می‌خوردم که تاب بیاورم.

نیازمند یاری همسرم بودم. او می‌گفت: «من هزار جور، کار بدبختی دارم. از صبح تا حالا با مشتری سر و کله زدم. توقع کمک نداشته باش. مشکل خودت هست. می‌خواستی برای کارهایت برنامه‌ریزی کنی. بنشین توی خانه و خانمی کن. به موقع بخواب. به من و درس و مشق بچه‌ها برس. می‌دانی چند وقت هست که مهمانی نرفته‌ایم و کسی دیدن ما نیامده؟ درِ خانه را به روی همه بسته‌ای. این که نشد زندگی. ببین زن‌های مردم چکار می‌کنند؟ راست گفته‌اند که نباید به آدم پررو خندید. زن را چه به خواندن و نوشتن؟ یک وقت‌هایی خونم را به جوش می‌آوری و روی اعصابم راه می‌روی. من از اولش هم بدشانس بودم.» با غُرولند از در خانه زد بیرون. متوجه شدم که نباید روی کمک او حساب کنم. از این که برای خانه زندگی کم می‌گذاشتم احساس گناه داشتم. از طرفی دلم نمی خواست عامی و کم سواد باشم. می‌خواستم سطح آگاهی و دانشم، بالا برود و چیزی در چنته داشته باشم.

مانند کلاف سَردرگُم، رشته‌کار از دستم در‌ رفته بود. حیران و سرگردان، دچار استرس و دلهره دائمی بودم. نمی‌توانستم کاری را به سرانجام برسانم. تا این‌که جمله‌ای از "قانون پارکینسون" با این عنوان که: « هر کار به اندازه زمانی که برای آن تخصیص داده شده، طول می‌کشد.» توجه‌ام را جلب کرد. یادداشت را خواندم. در نتیجه ترغیب شدم که تحولی در زندگی روزمره‌ام بوجود آورم.

دیدم از بس وسواس به خرج می‌دهم، حتی کارهای ساده و پیش پا افتاده، چقدر برایم سخت و چالش‌برانگیز می‌شود. متوجه شدم که اگر برای کارها، محدودیت زمانی قرار دهم، خودم را پای‌بند می‌کنم و سرِ وقت به فرجام می‌رسانم. بنابراین بعد از کلی فکر و سبک سنگین کردن، قلم و کاغذی برداشته و سه تا از مهم‌ترین کارهایم را به ترتیب روی آن یادداشت کردم:

1- مطالعه کتاب سووشون نوشته خانم سیمین دانشور

2- نوشتن داستان قهر و آشتی

3- تمام کردن تابلو فرش

به دیوار اتاقم چسباندم. برای به بار نشستن‌شان فرصتی یک ماهه، در نظر گرفتم؛ تا بتوانم زودتر کارهای جدیدی را آغاز کنم.

موضوع را با همسرم در میان گذاشتم. با خونسردی گفت: «فکر می‌کنی می توانی در این مدت کوتاه، از عهده این کارها بر‌بیایی؟ من که چشمم آب نمی‌خورد.خدا را چه دیدی. شاید چند تا از کارهایت را تمام و سرت خلوت شد. بلکه به ما هم برسی. اگر زندگی و بچه‌ها برایت اهمیت دارند، ملا‌نقطی نباش. سعی کن همسر و مادر نمونه‌ای باشی.» خیلی از دستش عصبانی شدم. او می‌خواهد بی‌خبر و غلام حلقه به گوش باشم. از آگاهی من، می‌ترسد. ولی من تسلیم نمی شوم. اصلا کمکش را نخواستم. من آرمان‌هایی دارم که باید به خاطرشان هزینه بدهم. تصمیم گرفتم شبها زودتر به رختخواب بروم. در عوض صبح زودتر بیدار شوم. احساس می‌کردم از زمان عقب مانده‌ام. باید برای موفقیت بیشتر، وقتم را مدیریت می‌کردم. اهدافم را مشخص و رسالتم را بر اساس قاعده اَهم و مهم، پیش می بردم و از زمانم به صورت هدفمند بهره‌مند می شدم. تا سختی ها یکی پس از دیگری پایان پذیرد.

بایستی زمان هایی که سبکسرانه، حیف و میل می‌شدند را، شناسایی و مدیریت می کردم. دریافتم وقت زیادی، برای پرسه‌زدن در شبکه‌های اجتماعی هزینه می‌کنم. با خودم قرار گذاشتم ساعت خاصی را برای این کارها در نظر بگیرم و از ول‌گشتن در شبکه‌های مجازی دست‌ بردارم. هر‌چند این کار برایم سخت بود. به هر حال باید انجامش می‌دادم.

ساعات روزم را تقسیم و برنامه ریزی کردم. ساعتی برای قالی که حدود چهل رجش مانده بود، دو ساعت ویرایشِ داستان، دو ساعت مطالعه داستان سووشون که حدود 300 صفحه بود. بقیه وقتم هم در اختیار خانواده باشم. کارم را شروع کردم. روزهای اول خوب پیش می‌رفت؛ گاهی دلسرد می‌شدم و فکر می‌کردم در این بازه زمانی به نتیجه نمی‌رسم. یا وسوسه می شدم برای کارهای دیگر؛ دوباره به خودم تلنگر می‌زدم که من می‌توانم آن چه را در سر می‌پرورانم سامان دهم. برنامه را صفت و سخت دنبال می‌کردم و پشت گوش نمی‌اندختم. همواره به خود انگیزه می‌دادم که باید مقید باشم و حداقل به خودم ثابت کنم که از پس کارهایم برمی‌آیم.

توانستیم به هر بدبختی بود، زودتر از موعد مقرر، تابلو فرش را پایین بکشیم. زحمت قاب گرفتن و پردازشِ تابلو، برای واضح شدن نقش و نگارها، گردن خواهرم افتاد. حداقل خیالم از بابت این یکی راحت و وقتم، آزادتر شد. برای قدردانی از خودم، همراه خواهر و بچه ها در سینما، فیلم "برادران لیلا" را تماشا کردیم. فیلم جالبی بود. مشکلات اجتماعی قشر ضعیف جامعه، تحت تاثیر سیاست را به نمایش گذاشته بودند.

روزهای آخر، ویرایش داستان هم به پایان رسید. با خود گفتم: «باید یک جایی نقطه پایان را بگذارم و آن جا، همین جا و همین حالاست.» و برای انجام امور ویراستاری، صفحه‌آرایی و صحافی آن را به واسطه‌ای سپردم. می‌دیدم کارهای بسیاری را با برنامه‌ریزی و مدیریتِ زمان می‌توان در مجالِ کوتاه‌تری انجام داد و چقدر وقت اضافه برایم می‌ماند.

کتاب سووشون هم به پایانش نزدیک می‌شد. هنگام خوانش، جمله و کلمه‌برداری زیادی کرده بودم. از این که با قانون مدیریتِ زمان، آشنا شده و توانسته بودم به کارهایم سر و سامان بدهم در پوستم نمی‌گنجیدم. از آن به بعد این قانون را سرلوحه همه کارهایم قرار دادم. داستانک‌هایی نوشته و کتاب‌های زیادی مطالعه کردم. و یادم ماند که «هر چه، وقت بیشتری برای کاری اختصاص دهم، به همان اندازه، وقتم تلف می شود.»

خاطره

آن شب

نیمه مرداد ماه1401، برای کاری اداری به اتفاق خواهرم راهی زادگاه‌مان شدیم. نیمه شب رسیدیم، مادر خانه داداش امین، خوابیده و کلید را برایمان زیر سبدی پنهان کرده بود. آن را برداشته و در خانه پدری را باز کرده و وارد شدیم. خانه‌ای که روزی به شدت شلوغ بود و هر ساعت که واردش می‌شدی کسانی در آن بیتوته کرده بودند، حالا احدالناسی در آن نیست. به هر حال با دل‌تنگی و یاد ایام نه چندان دور گذشته، برای خواب و استراحت آماده شدیم. خواهر در اتاق مادر خوابید و من در اتاق پذیرایی. یکی از لامپ‌های حیاط را روشن گذاشته بودند. ما هم خاموش نکردیم. هوا کمی خنک بود و ترجیح دادم بدون کولر بخوابم. یکی از پنجره‌های رو به خیابان را باز کردم. نور چراغ برق به داخل اتاق می‌افتاد. از بس خسته بودم، کنار اتاق یک گوشه دنج، روی تشکی دراز کشیده و پتو را تا روی سرم کشیدم و قصد خواب کردم. خسته راه بودم و نیاز به استراحت داشتم؛ تا صبح که اقوام به دیدنمان می‌آیند، سرحال باشم.

در فکر و خیال خودم غوطه‌ور بودم، که صدای غیژغیژِ موتور سیکلتی که در‌جا گاز می‌داد، مرا به خود آورد. دود از کله‌ام بلند شد. دلم می‌خواست دنیا را روی سرِ صاحبش خراب کنم. بلند شدم، پنجره را بسته و سعی کردم بخوابم. خیلی زود خیس عرق شدم. پتو را کنار زده و خوابیدم. گرما امانم را برید. کولر آبی که روی یک چهارپایه جلو در ورودی اتاق نصب شده و برقش یک سره و روی دور تند بود را روشن کردم. صدای تلق و تلوق کولر با صدای تندِ باد، قاتی شده و گوشم را آزار می‌داد. من از سر و صدای زیاد بیزارم. به قول روان‌شناسان دچار «اختلال عدم تحمل صدا» هستم. نتوانستم چشم روی هم بگذارم. دلم آرامش و سکوت می‌خواست. می‌خواستم بخوابم. توی رختخواب از این دنده به آن دنده می‌چرخیدم. غلت می‌خوردم، زیر پتو می‌رفتم. پتو را کنار می‌زدم. هر کار می‌کردم نمی‌توانستم بخوابم. آخر خانه خودمان سوت و کور هست و در سکوت و آرامش می‌خوابیم. حالا به خاطر سر و صدا و عوض شدن جای خواب، اذیت می‌شدم.

ساعت چهار و نیم صبح کولر را از برق کشیدم. هنوز یک ساعتی به اذان صبح مانده بود. تصمیم گرفتم بخوابم و بعد برای نماز بلند شوم. با خاموش شدنِ صدای کولر، آماده خوابِ دمِ صبح شدم که دوتا گربه به جان هم افتادند و صدای جیغ و دادشان به هوا رفت و آرامشم را به هم زدند. به طرفشان یک دمپایی پرت کرده و آنها را فراری دادم و دوباره سکوت برقرار شد. در بستر دراز کشیدم، سپیده دَم که مقداری چشمانم سنگین شد، پرنده‌های محبوس در قفس که شامل، طرقه، بلبل، مرغ عشق، سهره و کبوتر می‌شدند، با روشن شدن هوا، شروع به سر و صدا کردند. آن قدر آواز خواندند و صداهای مختلف ایجاد کردند که انگار در باغ و بستان هستند و از این شاخه به آن شاخه می‌پرند نه اسیر قفس!

پدر همیشه می‌گفت: «پرنده ها با آوازشان، شکر و حمد خدا را به جا می‌آورند.» قبل از این که ما از رختخواب بلند شده و نماز بخوانیم، آنها شروع به شکرگزاری کرده بودند.

«توحید‌گوی او نه بنی آدمند و بس؛ هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد» (سعدی)

علاوه بر این صداهایی که آن شب نگذاشتند بخوابم؛ در شهرستان، مردم صبح خیلی زود بیدار شده و راهی دشت و صحرا و کار می‌شوند. از صبحِ علی‌الطلوع، صدای رفت و آمد ماشین و اغلب، موتور‌سیکلت‌ها به گوش می‌رسد و رهگذران با صدای بلند با هم سلام و احوالپرسی می‌کنند. وقتی همه در فکر کار و کاسبی و شروع روزی نو بودند، من در این فکر بودم که صبح شد، پس من کی بخوابم؟!

آن شب همه این صداها را می‌شنیدم و اگر صدایی مبهم بود، خوب گوش می‌دادم بفهمم صدای چیست. گویی خودم هم به بی‌خوابیم کمک می‌کردم و دوست داشتم آن صداها را بشنوم. قرار بود فقط آن شب را در خانه پدری بمانیم. شاید اگر چند شب می‌ماندیم به همه چیز عادت می‌کردم. مثل تعطیلات عید نوروز.

هنوز داخل اتاق بودم. ساعت هفت صدای پچ‌پچ چند نفر به گوشم رسید. دقت کردم، صدای مادر و برادرها و خواهر که -بیدار شده بود- از حیاط می‌آمد. دیگر خواب از چشمانم پریده بود. پتو را کنار زدم. توی رختخواب نشستم. موبایلم را چک کردم. یکی دو قُلُپ آب خوردم. یادم آمد که، اینجا مردم به سر و صدا عادت دارند. با آن زندگی می‌کنند. آنها سحرخیزند و زندگی عادیی دارند. نه مثل ما که شب و روزمان برعکس شده است. اگر مادرم به خانه ما بیاید، حتما افسرده می‌شود. او نمی‌تواند در خانه سوت و کورِ ما، به آرامش برسد.

راستی چقدر زود به چیزی عادت می‌کنیم. من هم روزی فرزند این خانه و ساکن آن بوده‌ام. مرا چه شده است که دیگر تحمل سر و صداهایی که روزی همه زندگیم بودند و با آنها عجین بودم را ندارم؟ این را نتیجه زندگی شهری می‌دانم و باز دلم هوای بچگی و بی‌دغدغه بودن‌ها می‌کند. کاش در کودکی و بی‌خیالی مانده بودم. . بلند شدم و به حیاط رفته، آبی به سر و صورت زدم. به بقیه پیوستم.

خاطره اولین رمضان من

خاطره رمضان

تیر ماه سال 60 وقتی نه ساله شدم. بنابر آنچه که در خانه و مدرسه یاد گرفته بودم، دوست داشتم روزه بگیرم. ذوق و شوق زیادی داشتم. هر چند سالهای قبل هم روزه کله‌گنجشکی می‌گرفتم؛ ولی خوشحال بودم که امسال روزه‌ام را کامل می‌گیرم. شاید هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم؛ ولی همین که کلاس سوم بودم کافی بود که اصرار کنم الا و بلا من را بیدار کنید. می‌خواهم روزه کامل بگیرم.

یادم هست افرادی با چوب‌دستی به درها می‌کوبیدند که کسی برای خوردن سحری خواب نماند. بیدار شدن برای سحری هم داستان خودش را داشت. آن‌قدر صدایم می‌زدند تا بالاخره ربع ساعتی مانده به اذان با چشم‌های نیمه باز و خواب‌آلود، خودم را با زحمت سر سفره می‌رساندم. خورده و نخورده برمی‌گشتم توی رختخواب. نمی‌خواستم خواب از چشمم بپرد. هم دلم می‌خواست روزه بگیرم هم خوابم می‌آمد.

پدر مغازه خواربار و میوه‌فروشی داشت. روز اول به شدت هوس خوراکی کرده بودم. به مغازه سر زدم. یک پلاستیک برداشتم. هر چیزی را که میل داشتم، درون آن می‌ریختم. میوه های نوبرانه، آلوهای رسیده و یاقوتی، انگورهای ملس، طالبی و هندوانه خوش عطر و طعم و آبدار، گیلاسِ گوشواره‌ای، آلبالوی ترش و ملس که دلبری می‌کردند و آب دهانم را راه می‌انداختند. همه را جمع کرده به خانه می‌بردم و در کنار آنها یک بطری شربت و آب می‌گذاشتم. برای لحظه افطار ثانیه‌شماری می‌کردم که به محض بلند شدن صدای دعا، مناجات و ربنای استاد شجریان و پشت‌بندش اذان، شروع به خوردن کنم؛ ولی همین که بطری آب را سر می‌کشیدم، سنگین می‌شدم. دیگر هیچ میلی به خوراکی‌ها نداشتم. همه را برمی‌گرداندم سر جایشان. دوباره روز از نو روزی از نو، کارهایم را سر می‌گرفتم. پدر و مادرم خیلی هوای من را داشتند. برایم خوراکی و غذاهای خوشمزه درست می‌کردند. هر کس می‌فهمید روزه هستم، ماشاالله. بارک‌الله. چشم بد به دور گویان. من را در آغوش می‌گرفت و التماس دعا داشت. یک روز دایی مادرم، که آدم بی‌قیدی بود و خودش اهل نماز و روزه نبود، به مادر گفت: «چرا می‌گذاری این بچه روزه بگیرد؟ همین‌طوری خودش ریقو و لاغر مردنی هست. به جای این‌که یک چیزی بدهید بخورد پروار شود و حال بیاید، اجازه می‌دهید روزه بگیرد؟» مادرم با نگاهی افتخارآمیز گفت: «دخترم خودش دوست دارد روزه بگیرد. ما که او را مجبور نکرده‌ایم.» وقتی مادر رفت آشپزخانه، او می‌خواست به زور، خوراکی توی دهانم بریزد و من زیر دستانِ او، دهانم را محکم بسته بودم و اوم‌م‌م او‌م‌م‌م‌ می‌کردم و سرم را تکان می‌دادم، که پدر از راه رسید و او دست از سرم برداشت. پدر اول او را سرزنش کرد و با تشر گفت: «به بچه من چکار داری؟ خودت روزه نمی‌گیری کافی نیست؟ به جای این‌که به بچه قوتِ قلب بدهی، دائم از ضعف و کم سن و سالی او می‌نالی؟ این قدر نگو بچه است و نمیتواند. او حالِ خودش را بهتر از تو می‌داند و لازم نیست تو کاسه داغ‌تر از آش باشی.» بعد من را بغل کرد. نفس‌نفس می‌زدم. مثل جوجه‌ای که از چنگال گربه رهیده به آغوش پدر پناه بردم. دستی به سرم کشید و گفت: «ناراحت نباش. اگر چيزى به‌ زور در گلوى روزه‌دار بريزند، روزه اش باطل نمی‌شود؛ ولی بهتر هست تو هم دمِ دستِ همچین کسانی نباشی. می دانی که او شاهد مثال آیه 10 سوره بقره هست که می‌فرماید: «فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً؛ در دلهاى آنها يك نوع بيمارى است و خدا بيماریشان را زیادتر می‌کند.» حالا هم پاشو. برو با دوستانت بازی کن.» خیالم راحت شد؛ ولی از این که دایی نتوانسته بود به هدفِ پلیدش برسد، بیشتر خوشحال بودم. از این که افتخار روزه‌داری نصیبم شده بود، کیف می‌کردم. گرسنگی و تشنگی را تاب می‌آوردم. پدر و مادر تذکر می‌دادند که: «بدوبدو نکنم. بیشتر بخوابم. اولِ افطار آبِ سرد نخورم. سحر زودتر بیدار شوم تا بتوانم مقدار بیشتری غذا بخورم.»؛ ولی کو گوش شنوا؟ من کودکی بودم با هزار فکر و خیال. تقریبا همه حرفهایشان را نادیده می‌گرفتم.

گه‌گاهی دچار افت قند می‌شدم. سرم گیج می‌رفت. با خستگی و بی‌حالی یک گوشه در انتظار اذان می‌افتادم. مادر به من دلداری می‌داد. گاهی می‌گفت: «بیا داخل ننو(گهواره)ی داداشت بخواب تا برایت لالایی بخوانم.» با این کار سعی می کرد سختی روزه گرفتن را برایم لذت بخش کند. من هم از خداخواسته سرخوشانه، می‌پریدم داخل ننو و می‌خوابیدم.

روزهای بعد، قبل از افطار، مسجد می‌رفتیم. بعد از نماز، با کمی آب گرم و زولبیا بامیه‌هایی که در مسجد توزیع می‌شد، روزه‌مان را باز می کردیم. عصرها پدر برای کاهش تشنگی در طول روز، عرق نعنا، نسترن بیدمشک و شاطره می‌خرید. مادر هم گاهی برای تقویت بدن، شربتِ آب‌عسل و دمنوش گل گاوزبان درست می‌کرد. هر روز یکی از آن‌ها را سر سفره افطار می‌گذاشت. با لذت هر‌ چه تمام‌تر می‌خوردم. حظ می‌کردم. یک خوشی وصف ناپذیر. سرم را بالا می‌گرفتم و به روزه دار و مهمان خدا بودنم، افتخار می‌کردم. بچه‌های کوچکتر هم سعی می‌کردند جلو ما چیزی نخورند.

شب‌های قدر با پدر و خواهرم می‌رفتیم مسجد. دخترهای هم‌سن و سال ما زیاد بودند. دور هم جمع می‌شدیم. حرف می‌زدیم. مسن‌ترها تذکر می‌دادند که ساکت شویم و گوشمان به دعا باشد. آخر شب خوابمان می‌گرفت؛ ولی اجازه خوابیدن در مسجد را نمی‌دادند. یک شب یکی از خانم‌ها خوابیده بود. خانم دیگری چادر او را با نخ و سوزن، به فرش دوخت. وقتی بیدار شد و خواست بلند شود. زمین خورد. چه دعوایی راه افتاد: «چرا مردم آزاری می‌کنی؟ مگر روزه نیستی؟ نماز و روزه‌ات قبول نیست.» او هم در جواب می‌گفت: «خوابیدن توی مسجد کراهت دارد. تذکر داده بودند که این‌جا نخوابید.» این کارشان دستاویزی برای خندیدن دخترها فراهم آورد.

یک خاطره (چوب معلم)

سال 61 کلاس چهارم ابتدایی بودم. خانم معلمی به نام خانم ترابی داشتیم که با کوچکترین بهانه‌ای، بچه‌ها را گوشمالی درست و حسابی می‌داد. پدر مادرها هم به معلم می‌گفتند: «اگر درس نخواند، او را بزنید. گوشتش برای شما، استخوانش برای ما» و به این طریق به معلم اختیار تام می‌دادند که هر طور دلش خواست با بچه رفتار کند. من شاگرد باهوش و درس خوانی بودم و هیچ وقت به خاطر درس، کتک نمی‌خوردم؛ ولی بدخط بودم و حوصله مشق نوشتن که آن روزها شاید ده صفحه می‌نوشتیم، نداشتم. یک روز به من گوشزد کرد که: «بهتر بنویس.» هر کار می‌کردم، خطم خوب نمی‌شد. هی نوشتم و پاره کردم؛ ولی درست نشد. با چرب‌زبانی و التماس از خواهرم خواستم، مشق‌هایم را بنویسد. او هم پذیرفت و نوشت. فردا باز معلم تذکر داد که: «این چه خطی هست که تو داری؟ چرا قشنگ نمی‌نویسی؟» عصر با مقداری خوراکی، دخترعمویم را مجاب کردم که مشقم را بنویسد. خانم ترابی گفت: «دفترهایتان را روی میز بگذارید تا خط بزنم.» دل توی دلم نبود. به شدت ترسیده بودم. نوبت میز ما که شد، تا چشمش به دفترم افتاد، آن را برداشت و محکم بر سرم کوبید و گفت: «این خط کیه؟ کی برات مشق نوشته؟» گفتم: «هیچ کس خانم. به خدا خودمون نوشتیم.» (دروغ من گردن او بود. اگر از او نمی‌ ترسیدم، از خدا می‌ترسیدم و دروغ نمی‌گفتم؛ ولی چه کنم که از او بیشتر از خدا می‌ترسیدم.) به مبصر گفت: «از دفتر، خط کش بیاور.» چند ضربه کف دستم زد. هر چند خطم خوب نشد؛ ولی دیگر کتک نخوردم. آخه تا به حال کسی را دیده‌اید که با کتک خوردن خوش‌خط و دیکته‌اش عالی شود، صحیح بخواند و درسهایش خوب شود؟ اصلا تنبیه بدون تعلیم، دوای چه دردی بود؟ من که نمی‌دانم.

چند نمونه از شکنجه و آزار و اذیت‌هایش از این قرار بود:

قلم گذاشتن بین انگشت و فشار دادن؛

با ترکه یا خط‌کش بلند، کف دستها را سیاه و کبود کردن؛

دستهای کوچکِ سرد را روی چراغ علاءالدین سوزاندن؛

با مو از زمین بلند کردن و

با دستهای سنگین بر سر و روی بچه‌ها کوبیدن.

یک روز دختری به نام زری که درسهایش ضعیف بود را به باد کتک گرفت و تقریبا همه آن شکنجه‌ها را در مورد او اجرا کرد. ما هم که حسابِ کار توی دستمان آمده بود، جیک نمی زدیم و متحیر نگاه می‌کردیم. روز بعد وقتی سر کلاس بودیم سر و صدای خانمی، توجه همه را جلب کرد. اول مدیر و ناظم بعد معلم و بچه‌ها با شتاب به حیاط مدرسه رفتیم. مادر زری دست او را گرفته و با خود آورده بود. چنان داد می‌زد: «کی جرات کرده دست روی دخترِ من بلند کنه تا حسابش برسم؟» که هیچ کس شهامت نزدیک شدن به او را نداشت. وقتی چشمش به خانم ترابی افتاد، به طرفش حمله‌ور شد و تا می‌خورد او را زد. هر چند ما ترسیده بودیم؛ ولی از این که کسی پیدا شده و انتقاممان را گرفته، در پوست خود نمی‌گنجیدیم. خانم ترابی هم آرام تر شد و تنبیه‌هایش در حد تهدید باقی ماند و دیگر کسی را آن طور نزد. بچه های آن زمان این چنین درس می‌خواندند؛ در حالی که والدینشان اغلب بی‌سواد بودند و کسی نبود در درسها کمکشان کند یا به کلاس های جبرانی بفرستد. ضمن این که عیالوار بودند و باید در کارهای منزل کمک می‌کردند. یک پا برای خودشان «کوزت» بودند.

یک خاطره (قره قوروت)

دهه شصت، وقتی 7-8 ساله بودم، مادرم از شیر؛ ماست، دوغ، کره، کشک و خوشمزه ای که آب دهان را راه می انداخت به نام قره‌قوروت درست می کرد.

من که خیلی غُد و یک دنده بوده و علاقه خاصی به قره قورت داشتم، در عین حال بچه ضعیف و سرد مزاجی بودم، با هم سن و سال ها مسابقه قره قوروت خوری گذاشتیم. یک روز آن قدر خوردم که به شدت دل درد، اسهال و استفراغ گرفتم. مثل فشفشه فاصله بین اتاق و توالت رو طی می کردم. هر چه به من دمنوش و نبات داغ دادند، افاقه نکرد. بالاخره مادر مجبور شد من را بیمارستان ببرد. دکتر گفت: «چرا این قدر شکمویی؟ به قیافه ریزه میزه ات نمیاد.» برایم سرم تجویز کرد و در حالی که زمزمه می کرد: «فلفل نبین چه ریزه...» رو به مادرم گفت: «طبیعت قره‌قوروت سرد و خشک هست. زیاده روی در مصرف آن باعث نفخ و قولنج می‌شود. بهتر هست این خوراکیها را با مُصلحهای آنها مثل: آویشن، فلفل، نعنا، زیره و گردو مصرف کنید.» بعد رو به من گفت: «خانم کوچولو! سعی کن سردی نخوری یا باهاش کمی گرمی بخور تا دل درد نگیری.» سرم را به علامت فهمیدن تکان دادم. هر چند نفهمیدم منظور دکتر از سردی، گرمی و مُصلح چیست؟!

داروها را گرفته و به اتاق تزریقات رفتیم. از آمپول می ترسیدم. همانجا با خودم عهد کردم دیگر قره قوروت نخورم. وقتی به خانه برگشته و حالم خوب شد عهدم را شکستم. مقاومت کردن در برابر این سیاهِ ترشِ خوشمزه کار من نبود. این اتفاق بارها برایم تکرار شد.

یک رویا

چند روزیه سجاد (نوه کوچکم) هوس غوره کرده. دیشب می گفت: «مادر! کی غوره میاد؟» گفتم: «یک ماه دیگه.» بعد با هیجان ادامه دادم: «امسال خودمون غوره داریم. درخت های بلندِ توی حیاط، انگور هستن، که اول غوره میشن.» بچه با تعجب و خوشحالی به من نگاه می کرد و در انتظار روزی که غوره بخورد روزشماری.

شب در خواب دیدم از یک کوچه که نمی دانم کجاست و خیلی توی خواب دیده ام، رد می شدم. که متوجه شدم همه درخت های مو، غوره دارند. هر چند از دیدن غوره در خواب، تعبیر خوبی نشده؛ ولی من آن را به فال نیک می گیرم و نتیجه صحبتم با آقا محمد سجاد.

یک خاطره (روزه خواری)

برای تعطیلات عید نوروز و سر زدن به وابستگان رفته بودیم شهرستان. روز پنج شنبه در راه برگشت، به شیراز رسیدیم. مقداری آش سبزی، حلیم و حلوای نشاسته خریدیم. کنار خیابان دروازه قرآن، روبه‌روی مقبره‌ خواجوی کرمانی پتویی پهن کرده و با خانواده مشغول صرف صبحانه شدیم. تقریبا غذا تمام شده بود که ماشین ون نیروی انتظامی سراغمان آمد که: «چرا در ملاء عام روزه خواری می کنید؟» گفتم: «ما مسافریم.» گفت: «باشید. نباید اینجا تجاهر به روزه خواری کنید.» همسرم که ترسیده بود، مدام عذرخواهی و دست به سینه تکرار می‌کرد: «چشم. چشم.»

می‌خواستم بگویم کجای دین اسلام گفته روزه‌داری اجباری است؟ بیا و به من نشان بده. وقتی در اصل دین اجباری نیست (لا اکراه فی الدین)؛ چرا در فروعات اجبار باشد؟ کجای قرآن چنین اجباری دیده می‌شود؟ کجای تاریخ نوشته که پیامبر با متجاهر برخورد می‌کرده؟ اگر تجاهر بد است؛ چرا شهرداری مکان‌های پوشیده‌ای را برای مسافران در نظر نگرفته تا مجبور نباشند سرِ خیابان یا توی ماشین غذا بخورند؟ چرا فقط روزه این قدر اهمیت دارد و سایر فروع دین کم اهمیتند؟ چرا _نومن ببعض و نکفر ببعض_ هستیم؟ و هزار چرای دیگر ذهنم را مشغول کرده بود.

همسرم مانع شد و تذکر داد که صحبت و اعتراض نکنم. در همین حین کانال‌های خبری را می‌دیدم که با خبر جالبی مواجه شدم: «بیلبوردی در خیابان‌های شیراز نصب شده با این عنوان که: «میهمانان عزیز نوروزی، شهروندان گرامی! در صورت مشاهده هرگونه قانون گریزی در موضوع کشف حجاب و روزه‌خواری به شماره پیامکی فلان گزارش خود را ارسال نمایید.»

یا امام جمعه‌ای گفته بود: «باید خودِ مردم، امر به معروف و نهی از منکر کنند، اگر تنهایی امکان انجام این کار را ندارید، چند نفره بروید و بساط روزه‌خواران را به هم بریزید.»

و دادستانی گفته بود: «روزه خواری در اماکن عمومی اعم از سطح شهر، داخل خودرو و در واحدهای صنفی، شامل جُرمِ جریحه‌دار نمودنِ عفت و اخلاق عمومی، از طریق تجاهر به ارتکابِ حرام در اماکن عمومی است و کسانی که اقدام به روزه‌خواری کنند، با آنان برخورد قانونی صورت می‌گیرد.»

فکر کردم خوب شد با ماموران درگیر نشدم. مامورانی که معذورند وفرمانبردار. راستی این دین‌داران را چه شده که مردم را چنین رو ‌در‌ روی هم قرار و ریاکاری را ترویج می‌دهند؟

تا این که در ماده 638 قانون مجازات اسلامی دیدم که: «هر کس علنا در انظار و اماکن عمومی و معابر تظاهر به عمل حرام نماید، مستحق کیفر است.» از آنجایی که روزه‌خواری حرام است، یکی از مصادیق این قانون می‌شود. لذا متوجه شدم باید تحقیق گسترده‌تری انجام دهم تا به حقیقت پی ببرم و بی‌گدار به آب نزنم وگرنه الان یا بازداشت بودم یا باید جریمه سنگینی می‌پرداختم. هر چند من و خانواده ام مقید به اسلام و ریز و درشت دستوراتش و مذهبی هستیم؛ ولی این رفتار ماموران برایم مناقشه‌آمیز بود و دلیل دین‌گریزی عده‌ای هر چند قلیل را در همین سوء رفتارهای نسنجیده می‌دانم. کاش به جای انذار و توبیخ از تبشیر و پاداش استفاده می‌کردیم. کاش نگاه سلبی نداشتیم و آن‌گاه بود که دین و دین‌داری گسترش چشمگیری می‌یافت و باطنی و دلی می‌شد نه ظاهری؛ مانند سایر کشورهای اسلامی. به امید آگاهی بخشی بیش از پیش.