کوچه وصال
#داستان_کوچه‌ی_وصال
پاره دهم
این فیلم برای بزرگترها بود ما تازه 12-13 ساله بودیم. سر در نمی‌آوردیم چه می‌گویند. فقط می‌ترسیدیم. از جهادِ اکبر و اصغر می‌گفت. اسم پسرهایش اکبر و اصغر بود. حاج آقایی توی مسجد می‌گفت: «باید با نفس اماره بجنگید. جنگ با صدام زود تمام می‌شود.» نمی‌دانستم نفسِ اماره دیگر چه خری هست. اگر جنگ با نفسِ اماره سخت هست، حتما همه‌مان را می‌کُشد. زورش از صدام بیشتر است.
می‌گفت: «خدا از حق‌الناس نمی‌گذره.» دیگه خداییش نمی‌فهمیدیم این شیخ چه می‌گوید. یهو لطف‌علی خان از وسط جمعیت بلند شد و گفت: «من را حلال کنید.» بعد هم رفت توی کوچه. عده‌ای دنبالش راه افتادند. افتاد توی جوی پر از لجن. همه به او خندیدن. او هم لجن‌ها را به سر و صورتش می‌مالید. همین‌طوری از چهره‌اش می‌ترسیدم، حالا که سیاه و لجن‌مال هم شده بود، ترسم بیشتر شد. پسرش آمد و او را برد و فیلم تمام شد. لامپ‌ها را روشن کردند.
نفس راحتی کشیدیم. به طرف در خروجی رفتیم. از پشت شیشه، بیرون را نگاه می‌کنم. باران، آسفالتِ خیابان را می‌کوبد. انگار از روی زمین، دود بلند می‌شود.
مردمِ کوچه و خیابان، دنبال سر‌پناهی می‌گشتند. در خیابان‌های پر گِل‌و‌لای به دشواری حرکت می‌کردند. چترهای رنگارنگی که باران شُرشُر از آنها می‌ریخت، چه زیبا و جالب بودند. بعضی پلاستیک یا تکه مقوایی روی کله‌شان گرفته بودند. زنی چادرش را روی سر کودکش کشیده. مردم خودشان را برای چیزهای کم ارزش معطل نمی‌کنند، حتی جلوی زیباترین ویترین‌های مغازه‌ها هم خالی اسـت.
مردی از زیر درختان باران خورده می‌گذرد، باران از روی درختان به سر و رویش می‌ریزد.
بعضی‌ها دو نفری زیر یک چترند و هر دو خیس شده‌اند.
اما مـا بی‌خیال دنیا، دستانمان را باز می‌کنیم. صورتمان را بالا می‌گیریم تا هر چـه باران هست نصیبمان شود و با هم زمزمه می‌کنیم: «باران باز باران با ترانه با گُهرهای فراوان...»
حالا آب رو آسفالت را گرفته. برف پاک‌کنِ ماشین‌ها به سرعت روی شیشه می‌لغزند.
پیرمردی زیر سایبان ایستاده. کوتاه و چاق است. سر و صورتش را با شال و کلاه پوشانده.
من ژاکت پوشیده بودم. آنقدر گرمی نداشت که دستِ‌کم بتواند در آن باران و سرما، بدن نازک و نحیفم را گرم نگه دارد.
ماهور پالتو بلندی بر تن کرده و شال گردن کاموایی دست‌بافت مادرش، دور گردن انداخته بود. هوا سرد است. خیس شده‌ایم. «ماهور ساعت چنده؟» ساعتتش را در حالی که مواظب بود خیس نشود نگاه کرد. هفت ونیم. چقدر دیر شده. برسم خانه حسابم با کرام الکاتبیه. دمار از روزگارم در می‌آورند. بدون معطلی چترش را باز کرد. هر دو زیرش پناه گرفتیم و در میانِ سیلِ باران با عجله به طرف خانه رفتیم. چتر را جوری روی سرمان گرفته بودیم که باران نخوریم. خیابان کم‌کم خلوت می‌شد. مردم با عجله به خانه‌هایشان برمی‌گشتند. چندی نگذشت که چاله‌چوله‌های خیابان، پر از آب و جوی‌ها روان شدند. ماشین‌ها با شتاب می‌رفتند و آبِ کفِ خیابان، بر سر‌ و‌ روی عابران پاشیده می‌شد. نگاهم به کتابفروشی‌ای که دیده بودم افتاد، به درش قفل بزرگی زده بودند.
مشغول دید زدن درخت‌ها، آدم‌ها، ماشین و مغازه‌ها شدم. پیاده‌رو گاهی آن‌قدر تنگ می‌شد که مجبور بودیم دستمان را به تنه‌ی درختان کهنسال و بلند بالای چنار بگیریم و از حریم آن‌ها عبور کنیم. چه پوستِ کلفت و زبری داشتند. به انواع آنها و تفاوت‌هایشان فکر می‌کردم. برگی از درخت جدا شد. روی سرم افتاد. آهسته سُر خورد. از سر دماغم پایین غلطید و روی کفشم نشست. نسیمی خیس به صورتم خورد و لرزشی مطبوع زیر پوستم دوید. سر مستِ باران بودم. احساس عجيبی داشتم؛ يك نوع احساس سبکی. برخورد قطرات باران به صورتم را حس مي‌کردم. از قدم زدن زیر باران، لذت می‌بردم. مغازه‌دارها یکی‌یکی کرکره مغازه‌ها را پایین می‌کشیدند. دکان‌هایشان را می‌بستند؛ تا از گزند سرما و باران به خانه‌ی امنِ خود پناهنده شوند. بعضی از عابران دست‌ها را در جیبِ آورکت کرده، سر را به زیر انداخته و پی کار و زندگی خود می‌رفتند.
از پیچِ خیابان گذشتیم. ابرها همچنان می‌باریدند. نفهمیدم چه شد. ناگهان بوق ممتد موتور‌سیکلتی از دنیای فکر و خیال پرتم کرد بیرون...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی