عید قربان

عیدقربان
اما قصه‌ی ذبح آن است که چون خدای تعالی ابراهیم را فرزندی داد که به دعا خواسته بود (دعا کرده بود خدا به او پسری بدهد که وارثش باشد.)
و چون ببالید. (وقتی اسماعیل بزرگ شد.) ابراهیم او را به‌غایت(خیلی) دوست داشت.
خدای تعالی خواست تا امتحان کند هر دو را؛ ابراهیم را به تسلیمِ فرزند و فرزند را به تسلیمِ جان. (ابراهیم، پسر را تسلیمِ خدا کند و اسماعیل، جانش را تسلیم کند.)
در خواب، ابراهیم را بنمود که این فرزند را قربان کن.
چون این معنی، یک دو شب در خواب بدید، پسر را گفت: «در خواب چنان دیدم که تو را می‌کُشم. بنگر تا چه رای بینی؟» (نظرت چیه؟)
پسر او را گفت: «یا پدر! تو دعویِ دوستی او کنی، آنگه بخسبی؟(می‌خوابی؟) لاجرم تو را به این تازیانه‌ایت ادب کنند. تو مرا پدر نه؛ چون هر پدری و من تورا پسر نه چون هر پسری. (نه تو مثل همه‌ی پدرها هستی، نه من مثل همه‌ی پسرها) اگر جان داشتم از عرش تا ثری(زمین) همه در فرمانِ قربان کردمی، بی‌نظری.
ای از همه‌ی پدران برتر و بهتر، من تو را از فرزندان کمتر و فروتر. این خوابِ تو، امری است از خدای اکبر. در این باب مرا نیست هیچ توقف و نظر.»
فرزند تن بداد و دل بنهاد و گفت: «ای پدر! آنچه تو را فرموده‌اند بباید کردن؛ که ان‌شاالله مرا از جمله صابران یابی.»
آنگه ابراهیم اسماعیل را بخوابانید و روی او بر زمین نهاد و کارد برآورد تا بر حلق او براند. چندان‌ که ابراهیم کارد می‌مالید هیچ نمی‌بُرید.
ناگاه ابراهیم آوازی شنید که: «یا ابراهیم!» روی بازکرد. جبریل ایستاده بود. سروی کبش (گوسفندِ شاخ‌داری) به دست گرفته و گفت: «خدای سلام می‌کند هر دو را و می گوید من این قربانی قبول کردم و این کبش(گوسفند) برای فدیه(قربانی) فرستادم.» ابراهیم تکبیر کرد و جبریل تکبیر کرد و کبش(گوسفند) نیز تکبیر کرد (الله اکبر گفت) و ابراهیم او را به جای اسماعیل بخوابانید و بکشت.
📕روض‌الجنان و روح‌الجنان في تفسير‌القرآن
✍️حسین‌‌بن‌علی ابوالفتوح رازی
جلد شانزدهم
صص۲۱۴_۲۱۸

«کتاب‌های خوب را دوباره بخوانیم»

کتابخوانی

همیشه ذهنم با این سوال درگیر هست که؛ چرا داستان‌هایی که می‌خوانم در حافظه‌ام ته‌نشین و ماندگار نمی‌شوند؟ چرا مغزم از مطالبی که خوانده‌ام تهی است؟ چرا وقتی مطلب جدیدی را مطالعه می‌کنم، بعد از مدتی در ذهنم کم‌رنگ و به مرور پاک می‌شود؟ چرا قدرت یادآوری‌شان را ندارم؟ چرا اسم نویسنده و کتاب را فراموش می‌کنم؟ چرا نمی‌توانم بی‌درنگ درباره‌ی داستانی که خوانده‌ام دادِ سخن برانم؟ چرا وقتی استاد می‌پرسد: کدام داستان را خوانده‌اید، یادم نمی‌آید؟ این موضوع روح و روانم را درگیر کرده است.

بعضی کتاب‌ها را که می‌خوانم دلم نمی‌خواهد زمین بگذارم. مثلِ همسایه‌ها، سووشون، ربه‌کا، شوهر آهو خانم، داستان‌ها و رمان‌های کوتاه و بلند دیگری که طی دوره‌ی کتاب‌خوانی با آنها آشنا و متوجه شده‌ام که بعضی از آن‌ها را با یک یا حتی دوبار خواندن نمی‌توان فهمید؛ هرچند داستان باشند.

برای کمک به یادآوری آموخته‌ها باید بعضی کتاب‌ها را مانند کتاب‌های درسی، بارها و بارها خواند و به ذهن سپرد.

مگر نه این است که برخی می‌گویند ما کتاب‌خوار هستیم. کتاب را می‌جویم. مزه‌مزه می‌کنیم و به خاطر می‌سپاریم. یا "بوعلی سینا" که برای فهمِ کتابِ "مابعدالطبیعه" آن را بیش از چهل مرتبه خوانده، _البته کتاب‌های داستانی، به گَردِ پای مابعدالطبیعه و مباحث فلسفی هم نمی‌رسند. برای تقریبِ ذهن می‌گویم و این که بوعلی، فیلسوف بزرگ ایران و جهان، تا چه حد در خواندن و فهمیدن تلاشِ مستمر داشته است.

یادم باشد که فراموشی یک امر اجتناب‌ناپذیر است. به ویژه با بالا رفتن سن و پا گذاشتن به میانسالی، دیگر نمی‌توانم از حافظه‌ام توقع بیست سی سال قبل را داشته باشم؛ اما می‌توانم با انجام کارهایی ذهنم را قوی کنم. اول از هر کار باید درست و دقیق مطالعه کنم. بعد طبق معمول و رسم دیرینه‌ام، هنگامِ مطالعه، قلم و کاغذی کنارم باشد و نکات مهم و کلیدی کتاب را یادداشت کنم. درباره‌ی بعضی پاراگراف‌ها، جملات، حتی کلمات، نظرم را بنویسم. یا اگر دیدگاهی ندارم، خلاصه‌ای از آن‌چه که خوانده‌ام را بنگارم. این یادداشت‌ها به نوعی، خلاصه‌ی متنی می‎شود که سعی دارم به خاطر بسپارم.

بعد هم برای دومین یا چندمین مرتبه بخوانم. تا راه برای یادگیری، به ذهن‌سپاری و یادآوریِ بهتر باز شود.

این روش‌ها همیشه جواب می‌دهند. شاید همان موقع، فکر کنم فراموش کرده‌ام؛ ولی در قفسه‌های ذهن بایگانی و سرِ بزنگاه، برایم یادآوری می‌شود.

پس این موارد را اجرایی کردم. از یادداشت برداری، خلاصه و تحلیل گرفته، تا دوباره‌خوانی. بعضی از کتاب‌ها را دو یا چندبار می‌خوانم. با از نو خواندن، متوجه چیزهای جدیدی می‌شوم که بارِ اول دقت نکرده و سرسری از کنارشان گذشته بودم.

فهمیده‌ام که بعضی از کتاب‌ها، ارزش چند بار خواندن را دارند؛ حتی اگر چیز جدیدی دستگیرم نشود. دست‌ِکم، مفاهیمِ ارزشمند، با تکرارِ زیاد، در ذهنم تثبیت می‌شوند.

"سِر کارل رایموند پوپر"، فیلسوف اتریشی، درباره‌ی ارزشِ چندباره‌خوانی می‌گوید: «چیزی که ارزش خواندن دارد، نه تنها برای دوبار خواندن؛ بلکه برای بارها و بارها خواندن هم ارزش دارد. یک کتاب ارزش‌مند، هربار نکته‌ی جدیدی به شما می‌آموزد؛ حتی اگر آن‌را بارها خوانده باشید.»

پدرِ پوپر، دوستدار کتاب بوده است. او بیش از 14000 کتاب در کتابخانه‌ی شخصی‌اش نگهداری می‌کرده. پوپر دو چیز گرانبها از پدر به ارث برده: کتابخانه و ویژگی‌های شخصیتی پدر.

«کتاب‌های خوب را دوباره بخوانیم.»

معرفی داستان کوتاه (بود و نبود)

بود و نبود

نام کتاب: مجموعه قصه‌ی زائری زیر باران

نویسنده: احمد محمود

انتشارات: امیرکبیر

سال و نوبت چاپ: اول، 1346

تعداد داستان کوتاه: 12

تعداد صفحات: 146

این داستان: بود و نبود

قصه‌ای ساده و عامیانه با موضوع عشق و قتل.

قصه‌ی دو رفیقِ شفیق که تا پای جان کنار هم بودند. یکی عاشقِ دختری "رُزیک" نام. مادربزرگ گفته بود: «اگر زنده ماندم بله» و پدرِ دختر گفته بود: «تا زنده هستم، نه.» مادربزرگ می‌میرد. رفیق که بابک نام داشت، پدرِ دختر را می‌کشد تا مانع را از سرِ راه دوستش بردارد. راوی می‌خواهد وانمود کند که بابک پیرمرد را نکشته. در دادگاه محکوم به قتل می‌شوند. از این که قتلی به آنها نسبت داده شده، احساس غرور می‌کنند. هر دو به زندان می‌افتند. بابک بعد از کلنجارهای زیاد می‌گوید: «من ترتیب کارها را داده‌ام؛ تو باید بروی بیرون.»

او آزاد شد. بود و نبود همه چیز برایش یکسان است. او به پوچی رسیده بود. فهمید بر خلاف ادعای پاسپان «زندان، آدم را می‌خورد.» روحِ آدم را می‌فرساید. زندگیش را می‌گیرد و آمال و آرزوهایش را بر باد می‌دهد....

آیا رزیک ارزش این همه خطر به جان خریدن را داشت؟

برش‌هایی از کتاب:

*«من خودم را قانع کرده‌ام که دیگه آرزویی نداشته باشم. قبول کن که بی‌آرزو زندگی کردن بیهوده است.»

*«قبل از این که زندانی‌ شم، هرگز به فکر این چیزها نبودم. روشنی دلپذیر ظهر، برایم عادی بود و تو منزل، با بچه‌ها سر و کله زدن، یک کار معمولی و غالباً خسته کننده. همیشه فکر می‌کردم که زندگی، رنگی دیگر دارد و آنچه در اطرافم می‌گذرد، فقط یک مسخره‌ی تکراری است؛ ولی حالا نه! حالا یادآوری تمام چیزهای بی‌ارزش که خارج از زندان دورم را گرفته بود، برایم لذت‌بخش شده بود.

خیلی از چیزهای بی‌اهمیت برای زندگی ضروری است. اصلاً مجموعه ای از چیزهای به ظاهر بی‌اهمیت، زندگی را تشکیل می‌دهد. زندگی یعنی همین! اگر می‌شد یک بار دیگر رو چارپایه‌ی لَق‌و‌تَقِ بقالِ سرِمحل بنشینم و سیگار دود کنم و مردمی که از راه می‌گذرند را تماشا کنم، حتما خیلی کیف می‌کردم.»

*«آدم عین علف هرز است. خیلی زود به همه چیز عادت می‌کند.»

*«مردم میگن که خون، چشم قاتل رو می‌گیره و نمی‌تونه فرار کنه...»

*«بپرسم: مرحومه کی بوده که رو منبر این قدر ازش تعریف می‌کنند؟ حالت قیافه‌اش خیلی زود منتقلم کرد که مرحومه با من بستگی داشته. مرحومه مادربزرگ من بود!!!»

*«پچ‌پچ مثل سرطان توشان ریشه دوانده.»

*«حالا متوجه شده بودم که خیلی چیزهای بی‌اهمیت برای زندگی ضروری است. اصلا مجموعه‌ای از چیزهای به ظاهر بی‌اهمیت، زندگی را تشکیل می‌دهند. زندگی یعنی همین.»

داستانی زیبا، برونگرا، مکاشفه و روایت‌محور. واقعی. با موضوع اجتماعی عشق و قتل. ساده، عامیانه و گیرا.

توصیه می‌کنم این رمان قدیمی را بخوانید. نویسنده به خوبی از عهده‌ی ترسیم صحنه‌ها برآمده است. محمود، با قدرت قلم توانسته برای مخاطب، کشش لازم را ایجاد کند. ضمن اینکه توصیفات کتاب نیز عالی هستند.

داستان کوتاه: مصیبت کبک‌ها

کبک

نام کتاب: مجموعه قصه‌ی زائری زیر باران

نویسنده: احمد محمود

انتشارات: امیرکبیر

سال و نوبت چاپ: اول، 1346

تعداد داستان کوتاه: 12

تعداد صفحات: 146

این داستان: مصیبت کبک‌ها

داستان خانواده‌ای متشکل از پدر، مادر و پسر هست. پدر هفده روز قبل چندتایی کبک به خانه آورده. منتظر یک رویداد هستند. می‌ترسند ناگوار باشد. مرد پرنده‌ها را عامل نکبت و بدبختی می‌داند؛ چون هر بار که پرنده‌ای به خانه آورده، اتفاق بدی رخ داده. مثلا وقتی طوطی آوردند، زن مریض شده یا با آمدن کبوترها، پسر بزرگتر را سربازی برده‌اند، مرغابی‌ها... و حالا کبک‌ها.

کبک‌ها را که آوردند، گربه که تازه زایمان کرده و وپنج تا بچه داشت، یکی از آنها را ربوده و خورده بود. مرد که از دست گربه عصبانی شده، بچه گربه‌ها را توی کوچه انداخته و بچه‌های شیطانِ محله، سه تا از بچه گربه‌ها را به دار کشیده بودند. دوتای دیگر هم فرار کرده بودند پشت بام همسایه و زیر خرت و پرت‌ها، توی آفتاب گرم و دم کرده‌ی اهواز قایم شده بودند. زن و مرد از در به در کردن گربه پشیمان و شرمنده بودند و از طرفی می‌خواستند از کبک‌ها نگهداری کنند. پسر رادیو را روشن کرد. معلوم شد مدیر عاملِ شرکتِ بی اند آر، عوض شده و با آمدنِ مدیر عاملِ جدید، بدبختی و بی‌کاری هم از راه می‌رسد. ممکن است شرکت را تعطیل یا تعدیل نیرو کند. پدر و پسر بیکار می‌شوند. خُلقِ‌شان تنگ است. بی‌حوصله‌اند و مضطرب. زن عامل بدبختی و نکبت را کبک‌ها می‌داند. مرد تصمیمش را می‌گیرد. از مطبخ چاقویی برمی‌دارد. سرِ کبک‌ها را یک‌یکی جدا می‌کند. زن، بچه گربه‌ها را به خانه برمی‌گرداند؛ بلکه این مصیبت از بین برود. با ذبح کبک‌ها، پسر احساسِ آرامش می‌کند. انگار باعث و بانی همه‌ی بداقبالی‌ها، آمدنِ کبک‌ها و رفتنِ گربه‌ها بوده‌اند.

داستانی از خرافه‌گرایی و فالِ بد زدن. چون از وقایعِ ناگوارِ احتمالیِ آینده می‌ترسند و علتِ منطقی و عقلانی برایش نمی‌یابند، به خرافه رو می‌آورند. پرنده‌ها را موثرِ در نکبت می‌دانند. با قربانی کردنِ آن‌ها، آینده را برای خود خوشایند می‌سازند.

داستانی زیبا، ساده، عامیانه و در عینِ حال اثربخش و واقعی؛ از فرهنگ جامعه‌ی ایران. روایت‌محور با تصویرسازی‌های کاربردی و گیرا.

کتابخوانی

من اهل رمان و قصه نبوده‌ام. فقط به کتاب‌های درسی، مذهبی، تاریخی و آن‌چه که مربوط به رشته‌ی تحصیلی‌ام( الهیات) می‌شد، بسنده کرده بودم. دروغ چرا؟ گاهی جسته گریخته رمان‌های صوتی می‌شنیدم؛ ولی استمرار نداشت. تا این که قریب به دو سال قبل با مدرسه‌ی نویسندگی آشنا شدم. بنابر توصیه‌ی استاد، سعی کردم کتابهای داستانی رنگارنگی بخوانم. بخصوص کتاب‌هایی که در جلسات متعدد معرفی می‌کردند. کتاب‌هایی که چشمم را به روی داستان‌های جورواجوری باز کرد. و این که خودم را مجبور می‌کنم تا جایی که ممکن هست، داستان را بفهمم. حلاجی و خلاصه کنم؛ خیلی مفید و کارساز است. کتاب‌هایی که مرا با سرنوشت اشخاص گوناگونی آشنا کردند. به جاهایی رفتم که هیچ‌گاه سفر به آنجاها در مخیله‌ام هم نمی‌گنجد. با کسانی آشنا شدم که با نوشتن به کرده‌هایشان، اعتراف کرده‌اند. کسانی که نمی‌شناسمشان؛ مگر به اسم و کتاب و نوشته‌شان. کسانی که از زندگی، تجربه و روزمره‌های تلخ و شیرینشان نوشته‌اند و با دیگران به اشتراک گذاشته‌اند. داستان‌هایی که مغفول مانده و آنهایی که با اقبال عمومی مواجه شده‌اند. احساساتی که در پس زندگی‌ها، شهرها، عکس‌ها، محله‌ها و مکان‌ها و غیره بود و من هیچ‌گاه درکشان نکرده بودم. از زندان، شکنجه‌گاه، محله‌های فقیر و اعیان‌نشین، عشق و عاشقی‌ها، درد و محنت‌ها، شادی و خوشی‌ها، ناکامی و کامروایی‌ها و صدها واقعه‌ی دیگر خوانده‌ام.می‌دانم به اندازه‌ی سرِ سوزنی هم از این دریای خروشانِ کتاب‌ها برنداشته‌ام؛ ولی برای همین مقدار هم خدا را شاکرم. امیدوارم بتوانم بیشتر از پیش بخوانم، بیاموزم و اندکی بنویسم.

کتابخوانی

امروز آموختم که

معرفی کتاب

مشغول مطالعه‌ی کتابِ "قدرت شروع ناقص" نوشته‌ی "جیمز کلییر" بودم.

از خواندن کتاب لذت و بهره‌ها بردم. در صفحه‌ی 38 جمله‌ای از "اسکات هنسلمن" کارمند مایکروسافت و متخصص بهره وری، نقل شده که: ‌«هر ضربه که به صفحه کلید می‌زنید، شما را یک قدم به مرگ نزدیک می‌کند؛ چرا این ضربات را برای نوشتن مقاله‌ای صرف نکنید که به هزاران نفر سود برساند؟ یا دیدگاهی در وبلاگی که به درد ده نفر بخورد؟ یا قطعه شعری که 25 نفر از آن لذت ببرند؟»

چه زیبا! چه جالب! چه‌قدر کاربردی و آموزنده.

باید هر از گاهی کتاب‌های انگیزشی بخوانم. خدا را چه دیدی؟ شاید روزی موفق شدم چیزکی بنویسم.

تا به امروز چندبار ایده‌هایتان را به این دلیل که هنوز آماده نیستید رها کرده‌اید؟ کتابِ حاضر به شما نشان می‌دهد که افراد بسیاری در نتیجه این خطای فکری، هرگز کار و حرفه موردِ علاقه‌ی خود را شروع نمی‌کنند؛ در حالی که انتظار برای ایده‌آل شدن شرایط، اشتباه است و چیزی که نیاز به تغییر دارد، باورهای ما درباره یک شروع خوب است.

نام کتاب: قدرت شروع ناقص (جُستارهایی برای بهتر انجام دادن کارها)

نویسنده: جیمز_کلیر

ترجمه: ایوب کوکبی، فرزانه حاج‌خلیلی

انتشارات: میلکان

تعداد صفحات: ۱۸۸

یادداشت‌روزانه

یادداشت

به یاد‌داشت‌هایی که این روزها نوشته‌ام نگاهی‌ می‌اندازم.
هر روز بدون وقفه یادداشت روزانه نوشته‌ام. از همه‌چیز و درباره‌ی همه‌کس. از اتفاق‌های خوشایند، ناخوشایند، معمولی و روزمره. آن‌چه که از دلم برخاسته و بر صفحه‌ی کاغذ یا مانیتور نشسته‌است؛ بلکه با برون‌ریزی‌شان بتوانم به اوضاع نابسامان ذهنم، سامانی دهم.
از بازخوردها می‌ترسم. نمی‌گویند: "این‌ها چیست که می‌نویسی؟ چرا وقتت را با این درهم برهم نویسی تلف می‌کنی؟ چرا نوشته‌هایت سر و ته ندارند؟..."

پس هیچ‌کدام را منتشر نمی‌کنم.
به‌ویژه از وقتی رفته‌ام نمایشگاه کتاب و قطار کتاب‌های جورواجور را دیده‌ام که منتظرند دستی در جیبی فرو رود، پولی بپردازد، آن‌ها را با خود ببرد و برای خواندنشان رغبتی نشان دهد...

با خود می‌گویم من کجای این قصه قرار دارم؟ چرا می‌خواهم نویسنده شوم و سری توی سرها در بیاورم؟ چه‌کسی نوشته‌های من را می‌خواند؟ اصلا ارزش وقت گذاشتن دارند؟ چرا و برای چه‌کسی می‌نویسم؟ و سوال‌های متعدد دیگر.

باز خودم را دلداری می‌دهم که، جانم به جان قلم و کاغذ بسته است. که اگر ننویسم دق می‌کنم. که حتی اگر یک نفر هم از نوشته‌هایم استقبال نکند، اهمیت ندارد. که باید خالی‌الذهن شوم. باید برای رسیدن به آرامش، نوشتار درمانی کنم.
این وسط اگر توانسته باشم نکته‌ای بنویسم که مفیدفایده باشد که خدا را شاکرم.
وگرنه نباید مورد پسند واقع شدن یا نشدنش این‌اندازه برایم مهم باشد.

می‌دانم. می‌دانم که حرف‌هایم شعاری هست و هر جانداری خواهان دیده شدن و تعریف و تمجید شنیدن هست. این یک نیاز طبیعی‌ست؛ ولی خب چاره‌ای جز شیره مالیدن به سرم برای ادامه‌ی کار ندارم.
.............

تقابل کتاب با تلویزیون و فضای مجازی

کتاب و تلویزیون

روز جمعه وقت را غنیمت شمرده، به اتفاق نوه‌ها رهسپار نمایشگاه کتاب شدیم. از قم که حرکت کردیم تا برسیم و جای پارک پیدا شود خیلی طول کشید. بچه‌ها خسته شدند و نق می‌زدند که: "چرا نمایشگاه کتاب؟ خب می‌رفتیم تفریح." باید قانعشان کنم که چرا نمایشگاه را ترجیح داده‌ایم و این که کم‌کاری و بی‌درایتی از طرف مسئولان برپایی نمایشگاه هست که محل مناسبی برای نمایشگاه و پارکینگ در نظر نگرفته‌اند و مردم را سرگردان و کلافه می‌کنند.
بالاخره بعد از کش‌و‌قوس‌های فراوان و دور زدن‌ها در خیابان‌های اطراف، جایی خیلی دورتر ماشین را پارک کرده و به طرف نمایشگاه رفتیم. اولین غرفه‌ای که به چشممان آمد، غرفه‌ی کودک و نوجوان بود. سبحان به کتاب علاقه ندارد. تنها کتابی که می‌خرد؛ مجموعه داستان‌های"ناروتو" انیمه ژاپنی هست. او سرش به موبایل و بازی‌های انیمه گرم است؛ اما سجاد اهل دل، هنر و ادب هست.
با دقت کتاب‌ها را می‌بیند. اول از طرح جلد خوشش می‌آید و بعد سراع متن می‌رود. آن‌گاه دست به دامن بزرگترها می‌شود که این را برایم بخرید. مدتی هست به مجموعه‌ کتابی به نام "خانه‌ی درختی ۱۳ طبقه، نوشته‌ی اندی گریفیتس" علاقمند شده. برایش چند جلد خریده‌بودیم و حالا دنبال شماره‌های بعدی بود. سرگردان و کلافه چشم می‌انداخت به کتاب‌ها. اصرار دارم کتاب دیگری بخرد. نمی‌پذیرد.
یکی از ناشرها که مردی حدود ۶۵ ساله، کت‌شلواری، با سبیلی کلفت و از آن ادیبان قدیمی به‌نظر می‌رسید، جلو پای سجاد زانو زد. دستش را در دست گرفت و پرسید: "چه کتابی می‌خواهی که پیدا نمی‌کنی؟ وقتی اسم کتاب را شنید راهنمایی کرد که فلان غرفه محل انتشار کتاب است. به بچه احترام بگذارید و آن‌چیزی که مورد علاقه‌اش هست را برایش تهیه کنید؛ نه آنی که خودتان دوست دارید. وقتی کتاب دست بگیرد و مطالعه کند کم‌کم راهش را پیدا می‌کند."

سجاد دیگر طاقت ایستادن نداشت. هیچ غرفه‌ای را ندید و با شتاب سراغ غرفه‌ی مورد نظر رفت. کتابش را خرید و دلش آرام گرفت. بعد راحت به جستجوی بازی‌های فکری و کتاب‌های دیگر پرداخت.
مسئول نشر کتابک که از مشتری‌های چاپخانه‌ی ما هست، چند کتاب به سجاد هدیه داد.
دل توی دلش نیست که زودتر برگردد خانه و کتاب‌ها را بخواند.
از این که سجاد ۹ ساله عاشق کتاب و هنر هست به وجد می‌آیم.

گزین‌گویه‌ای از کارل پوپر ذهنم را قلقلک می‌داد. می‌خواستم درموردش بنویسم. چشمم به انتشارات حوض نقره افتاد که جمله‌ی جالبی را گوشزد می‌کرد.
"برای نابود‌کردن یک جامعه روشی ساده به‌کار گیرید: بر فرهنگ آنان تمرکز کنید؛
ابتدا کتاب را از آن‌ها بگیرید و بعد سرشان را درون تلویزیون فرو کنید."

امروزه شاید مردم کمتر سراغ تلویزیون بروند؛ ولی شبکه‌های مجازی جای همه‌‌ی سرگرمی‌ها را گرفته است. به‌قدری جاذبه دارد که هرکسی نمی‌تواند از آن فضا دل بِکَند و راهی وادی کتاب و کتاب‌خوانی شود.

#یادداشت_روزانه
z_mehtari@

یادداشت روزانه

عادت صبح‌نویسی
ست گادین سخن نابی دارد که:
"چه می‌شد اگر فقط برای یک هفته، اولین کار صبح، بعد از بیدار‌شدن از خواب، نوشتن صفحات صبحگاهی و یادداشت‌کردن چیزهایی بود که مشتاقانه منتظرشان هستیم!"

عادت یادداشت‌نویسی را همیشه جسته‌گریخته داشته‌ام. بعضی با عنوان و تاریخ و بعضی را همین‌طور قلم به دست گرفته و اغلب برای آرام کردن دل نوشته‌ام.
یادداشت‌نویسی برایم عادت شده. صبح توی رختخواب می‌نویسم از اتفاقات دیروز و کارهای پیش رو.
بیش از یکسالی است که با مدرسه‌نویسندگی آشنا شده‌ام. از آن زمان به طور مستمر بنا به توصیه‌ی استاد کلانتری می‌نویسم. از روزمره‌ها، شادی‌ها، غم‌ها، مسافرت، حرف‌ها، اتفاقات و غیره
و بعد از نوشتن چه سبک‌بال می‌شوم. انگار باری از دوشم برداشته می‌شود. انگار کوهی را جابه‌جا می‌کنم و بعد نفس راحتی می‌کشم.
خدا را شاکرم بابت لوح و قلمش. به خاطر توانایی نوشتن. به خاطر سلامتی. به خاطر عقل، دست، چشم و گوشی که برای نوشتن به کمکم می‌آیند. خدا را بابت همه‌ی نعمات ریز و درشتش آنهایی که به چشم می‌آیند و آن‌هایی که نمی‌بینم، نمی‌دانم، فراموش کرده‌ یا نادیده انگاشته‌ام. الحمدلله رب‌العالمین.
#یادداشت_روزانه


نوشتن

کتاب

کتاب

کتاب برای من یعنی؛
وارد شدن به دنیایی تازه،
آشنا شدن با سرنوشت دیگران،
شنیدن حرف‌ها و ایده‌های نو،
سیراب شدن از سرچشمه‌ی دانایی‌ها،
کتاب‌ها را دوست دارم.
با کتاب‌ها زندگی می‌کنم.
کتاب به من جان می‌دهد.
جانی دوباره.
#یادداشت_روزانه
z_mehtari@