کوچه وصال
پاره هشتم
پیرمردی که کت طوسی راه‌راه و ژاکت دست‌بافتِ رنگ‌‌و‌رو رفته‌ای تنش بود، با قامتی خمیده و کم‌بُنّیه پشت میز آهنی زهوار در رفته‌ای نشسته بود. کاسبی تق‌و‌لق بود. مگس می‌پراند. مغازه‌اش پر از خنزر‌‌پنزرهای روی هم تلنبار شده بود. آرنج‌هایم را روی شیشه پیش‌خوان و دو دستم را دو طرف صورتم گذاشتم و وسایل جورواجور داخل ویترین را دید زدم. ماهور گفت: «تو به چی داری نگاه می‌کنی؟ زود باش. دیر میشه.» گفتم: «اَه... ببین چقدر کامواها رنگ ‌وا‌رنگن؟» بعد از کلی جستجو و مشورت، کاموا و میل بافتنی مورد نظرمان را سفارش دادیم؛ یعنی مجبور بودیم رنگ سبزِ ارتشی یا سرمه‌ای انتخاب کنیم؛ چون قرار بود رزمنده‌ها بپوشند، نه دخترها. هرچند از رنگ‌های شاد خوشمان می‌آمد.
فروشنده که آدم پخته‌ای بود. کامواهای‌مان را از قفسه آورد و روی میز گذشت. آنها را وارسی کرده و به هم چشمک رضایت‌آمیزی زدیم.
پیرمرد دستی به ریش‌های تُنُکش کشید. بعد از تمیز کردن شیشه عینک، با نگاه عاقل اندر سفیهی پرسید: «بهتر نبود روز برای خرید می‌آمدید؟ خوب نیست دو تا دختر این وقت شب تو کوچه و خیابون پرسه بزنن.» هم‌زمان کامواها را درون دو پاکت گذاشت و به دست‌مان داد. پول را روی پیش‌خوان گذاشتیم. برداشت. داخل کشو قراضه میز گذاشت. مثل باباها گفت: «تو کوچه وای نسید. زود برین خونه. الانه که بارون بگیره». با تکان دادن سر و گزیدن لب‌ها، از مغازه بیرون زدیم. باید عجله می کردیم. چند دقیقه‌ی دیگر فیلم شروع می‌شد. دوباره در بازار غرق شدم.
روبه‌روی نانوایی، حمال‌ها مشغول جابه‌جایی کیسه‌های بزرگِ آرد بودند. جعبه‌های ته‌مانده‌ی میوه و سبزی جلو مغازه‌های میوه‌فروشی، پیاده‌رو را تنگ کرده بودند. زنی با زنبیل پر از سبزیجات جلو می‌رفت و پسر بچه‌ای گریان دنبالش می‌دوید. بچه‌ی بی‌قراری چادر مادرش را می‌کشید. فروشنده‌ای در پیش‌خوان دکان، مشتری راه می‌انداخت. گدای صوفی‌مسلکی با کلاه و شال سبز، کشکول به گردن با زمزمه‌ی "علی ای همای رحمت" سکه‌ای را از آنِ خود می‌کرد.
گاهی از تماشای فروشگاه‌ها دست ‌کشیده و به آسمان بی‌ستاره که سیاهی می زند و درخت‌ها چشم می‌دوختم.
با ماهور بیرون رفتن کیف داشت. از حق نگذریم به خطر کردنش می‌ارزید. من چیزهای زیادی دیده و در کتاب‌ها خوانده بودم؛ اما بازار چیز دیگری بود. ذوق‌زده به هر طرف نگاه می‌کردم. منظره‌ی خوش و سرگرم کننده‌ای بود. آن‌قدر بازار برایم جذاب بود که نمی‌توانستم چشم از آن‌ها بردارم.
اوضاع هوا خراب بود. این را از روی گرفتگی و ابرناکی آسمان، می‌شد حدس زد. نگرانی در صورتم موج می‌زد. گفتم: «داره بارون می‌گیره. این ابرها ردخور ندارن.» هیچ ستاره‌ای چشمک نمی‌زد. از غروب موج ابر خاکستری کبودی آمده و بالای شهر لنگر انداخته، سرتاسر آسمان را پوشانده بود. هوا رایحه باران داشت.
پیش‌بینی درست از کار درآمد. آسمان ترکید. بوی باران همه جا را پر کرد. بوی زمستان می‌آمد. الان است که ببارد. آذرخشی، آسمان را روشن و قطرات باران، لباس‌هایمان را نم‌دار کرد. قدم زدن زیر نم‌نم باران آدم را به وجد می‌آورد.
بوی کاهگل را دوست دارم. از خود بی‌خودم می‌کند. نگران بودم. دلم مالش می‌داد.
«ماهور! ساعت چنده؟»
به ساعت سیتی‌زنی که به مچ دستش چسبیده بود، نگاه کرد: «شش ربع کم.»
گفتم: «تو رو خدا، این‌قدر این ور و آن ور نرو. هوا خیلی خرابه.» کمی دور‌ و بر خیابان‌های تاریک‌روشن پرسه زدیم و بعد رفتیم به سمت خیابان اصلی. همین‌طور که داشتیم به طرف سینما می‌رفتیم. ماندم که دارم چه غلطی می‌کنم. من این‌جا چه‌کار دارم. حالا که کار از کار گذشته، تازه یادم آمده بود که فکر کنم. دلم شور می‌زد. به بولوار رسیدیم. جلو سینما بودیم. عکس‌های روی سر در سینما را نگاه می‌کردم. ماهور از گیشه، بلیط گرفت. خوشحال بودم و نبودم.
مشغول تماشای باران که خیابان را خیس کرده بود، شدم. اول ریز و آرام می‌بارید؛ بعد دَم‌به‌دَم درشت و تندتر شد. گفتم: از کیوسک زنگ بزنم؟ گفت: «نه. حالا بعد.»
توی صف می‌ایستیم. می رویم داخلِ سالن. چقدر تاریک هست. دو ردیف صندلی پلکانی داشت. پر از آدم بود. بیشتر جوان‌ها بودند. مردی با چراغ‌قوه تماشاچی‌ها را راهنمایی می‌کرد. دوتا صندلی به ما نشان داد. نشستیم. روی یک پرده‌ی سفید، فیلم پخش می‌شد. چه جای عجیبی بود. داشت اسم بازیگرها را نشان می‌داد. هم خوشحال و هیجان زده بودم که آمده‌ام سینما، هم دل تو دلم نبود. از این‌که بدون اجازه آمده‌ام، می‌ترسیدم. فیلم شروع شد.
همه‌چیز یادم رفت. لطف‌علی خان سکته کرده و ‌مُرده. زنش جیغ می‌زند...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی