کوچه وصال

پاره یازدهم

به ما متلکی پراند و ویراژ داد. خودمان را کنار کشیدیم. چتر از دست ماهور افتاد. زیر‌و‌رو شد. دوتا از میله‌هایش شکست. جلو پای من گودالی پر از آب بود. پایم لیز خورد. دمر روی زمین افتادم. نزدیک بود توی جوی بیفتم. در یک آن معلق شدم. سر و صورت و لباس‌‌هایم گِلی شده بودند. رهگذری داد زد: «چته؟ مگه کوری؟ پیاده¬رو جای موتوره؟ تو که بلد نیسی موتور برونی، غلط می‌کنی سوار میشی.» ماهور دستم را گرفت. چند نفر به طرف ما آمدند. از زمین بلندم کردند. خانمی گفت: «هیچی نشده. قضا بلا بود.»
یکی می گفت: «یاعلی بگو. پاشو.» مرد میانسالی که به نظرم آشنا می‌آمد، سرتکان می‌داد: «این وقت شب تو بارونا چکار دارین؟ زودتر برین خونه‌تون.»
آرنجم را در دست گرفتم تا دردش کم شود، لبهایم می‌لرزید. صورتم خراشیده شده. گونه‌هايم مي‌سوخت. اشک و باران دست در‌ دست هم، شُرشُر روی صورتم می‌غلطیدند و از چانه‌ام چکه می‌کردند. مثل موشِ آب‌کشیده شده بودم. قیافه‌ام زار می‌زد. قلبم تاپ‌تاپ می‌کوبید. صدای تپش قلبم را تو شقیقه‌هام می شنیدم. تر تلیس شده بودم.
دردی حس نمی‌کردم. نمی‌دانستم جواب مادرم را چه بدهم. تمام خوشحالی آن روزم، همراه باران شسته شد و از بین رفت. لذت بردن از دویدن زیر باران، دیگر ممکن نبود. زهرمارم شده بود. مثل یک بچه¬ی بی‌کس و رها شده، اشک به چشم داشتم. سرم را پایین می‌انداختم. با غُرولُند گفتم: «بیا تندتر بریم.» ماهور شال‌گردنش را روی شانه‌ام انداخت. زیر باران در پناه دیوار، سراسیمه اول یواش و بعد تند و تندتر شروع به دویدن کردیم. او جلو می‌رفت و من افتان‌وخیزان دنبالش می‌دویدم. آب‌های زیر پایمان به اطراف می‌پاشید و لباس‌هایمان را گِلی می‌کرد. باران با ضربات بی‌امانش بر سر و رویمان می‌نواخت. از ناودان‌های فلزی که حدود نیم متری از پشت بام فاصله داشتند، مثلِ دمِ اسب آب می ریخت و سر و کله‌مان را خیس می‌کردند.
سرد بود و سوز می‌آمد. قطرات اشک بی‌صدا بر گونه‌هایم روان بودند. آنها را پاک می‌کردم. نمی‌خواستم ماهور گریه‌ام را ببیند. هیچ نمی‌گفتیم. ساکت و خاموش بودیم. سرتاسر کوچه پرنده پر نمی‌زد.
راه بود و صدای قدم‌هایمان و شهر که زیر باران دوش می‌گرفت و قطره‌های تندِ باران که خود را با عجله به زمین می‌رساندند و نور چراغ برق‌ها که با دست‌و‌دل بازی، از باران و لای شاخه‌ها می‌گذشتند، تاریکی را می‌شکافتند، عقب می‌زدند، زمین را روشن می‌کردند و صدای خِش‌خِش تاکِ سرِ دیوارها که بادِ سرد، شاخه‌های خشکیده‌شان را می‌لرزاند.
باد و باران از هر سو مثل تازیانه‌ بر پیکر خسته و ناتوانمان می‌کوفت. پاچه‌های شلوارمان را از ترس گِل‌و‌لای بالا زده بودیم. باد سرد به مغز استخوانم نیش می‌زد. آستین‌هایم را روی انگشتانم کشیدم. با سرعت می‌رفتیم. رعد و برق هولناکی بر سرمان کوبید. آذرخشی همه جا را روشن کرد. برعکس ماهور، من خیلی سرمایی بودم. ماهور می‌گوید: «لُپ‌ها و نوک بینی‌ام از سرما مثل لبوی پوست‌کَنده قرمز شده.» حوصله‌اش را نداشتم. آب دماغم را بالا کشیدم. دلم شروع کرد به زدن. شقیه‌هایم هم همین‌طور. یکهو داغ شدم. بداخلاقی‌ام دقیقه به دقیقه بیشتر می‌شد...

ادامه داستان در پست بعدی

#داستان_نویسی