کوچه وصال

پارهی چهارم
از آن هنگام به بعد دیگر از هم جدا نشدیم. همیشه با هم مدرسه میرفتیم و برمیگشتیم. هیچ وقت خانهشان نمیرفتم. او هم خانهی ما نمیآمد. مادرم بد میدانست دختر، خانه کسی برود. همه حرفهایمان را توی راه میزدیم. صحبتهایمان گل میانداخت. آسمان و ریسمان میبافتیم. گاهی از کافه، بستنی قیفی یا فالوده شیرازی با آبآلبالو میخریدیم. طعم بینظیری داشت. با چه لذتی میخوردیم. هنوز مزهاش زیر زبانم هست. دست و دور دهانمان چِکِنِه (نوچ، چسبنده) میشد. دستمال هم که نداشتیم. (مثل الان دستمال کاغذی فَتوفراوان نبود.) انگار میخواستیم مقدار چسبندگی انگشتانمان را اندازه بگیریم، انگشت شست و سبابه را به هم دور و نزدیک میکردیم. چه حالی میداد.
دوستی ما نقلمجلس بود. همه میدانستند که مثل یک روح در دو بدن هستیم. چنان با هم دمساز بودیم که گاهی آرزو میکردم، کاش خواهرم بود. کسی که درک و حمایتم کند. از این همه آدم، فقط ماهور را دوست داشتم. هیچوقت هم مایل نبودم، او را با کس دیگری عوض کنم. من همراه وفاداری بودم و در عوض این توقع را از ماهور داشتم. هر چند او طبق عادت، همنشینی با سایر افراد را دوست داشت.
از آن پس مدام با هم بودیم. آنهایی که ما را نمیشناختند، فکر میکردند خواهر یا قوم و خویش نزدیک هستیم. بیشباهت نبودیم. شباهتی اکتسابی. اداها، طرز راه رفتن و خندیدن، به ویژه شیوه حرف زدنمان، مثل هم بود. من بودم که از ماهور دنبالهروی میکردم. بیآنکه بدانم. خود به خود. خانوادهی ماهور، مثل اعضای خانواده ما بودند. روزهایی که پدر قند، شکر، روغن و خوراکیهای دیگر کوپنی میفروخت، من پارتیبازی میکردم. زود کوپن آنها را به پدر داده، وسایلشان را کنار میگذاشتم. روزگار خوشی داشتیم.
کلاس ما وسطِ کُریدور، کنارِ دفتر قرار داشت. چهلودو نوجوان شلوغ و پر جنبوجوش، سرِ کلاس بودند که مدام صدای اعتراض کلاسهای دیگر و ناظم مدرسه را در میآوردند؛ از بس به قول ناظم، با سروصدای زیاد، مدرسه را روی سرشان میگذاشتند و صدایشان هفت محله آن طرفتر میرفت. خانم مدیر، زن جاافتاده، فربه و خوشپوشی بود که کفش ورنی مشکی میپوشید با مانتو شلوار کُتی طوسی. دست و صورتش از چربی و سفیدی برق میزد.
دستهای من دستهای کار بود. همیشهی خدا خشکی و ترک داشت، بدون هیچ طراوت و ظرافتی. فکر میکردم مگر این بندهی خدا ظرف و لباس نمیشوید که اینقدر دستهایش نرم و لطیف هستند. آرزو میکردم کاش دست من هم مثل دست او بود. همیشه بوی ملایم عطر میداد. او کاری به کار ما نداشت؛ فقط خانم ناظم بود که با تذکرهای پیدرپی: «تو کریدور جمع نشید. بدو بدو نکنین. همدیگر رو هل ندین.» ترس به جانمان میانداخت و رشته افکارمان را جِر میداد.
میز و نیمکتهای چوبی در سه ردیف و هر ردیف چهار میز و توی هر نیمکت، سه نفر مینشستند. هنوز هم میتوانم چشمانم را ببندم و تصویر همشاگردیهایم را در برابرم مجسم کنم. همه جزییات آن دوران را به یاد میآورم.
نیمکت ما بغل پنجره بود. نه خرخون بودیم، که نیمکت اول بشینیم. نه تنبل که آخر باشیم؛ وسط نشستیم.
ماهور کنار من و دختر درشت هیکلی به نام فریده، سر میز مینشست که دلش میخواست با ماهور رفاقت کند و من با تو هم کشیدنِ چشمورو قدغن میکردم...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی