کوچه وصال
#داستان_کوچه‌ی_وصال
پاره دوازدهم
زخمی کوچک از درون نیشم می‌زد. ته دلم می‌دانستم که علت بدحالی و دل‌آشوبه‌ام تن دادن به تصمیمی بود که برحلافِ میل ظاهری؛ اما درست به دلخواهم، گرفته بودم. گلو و سق دهانم خشک شده. انگار نمی‌توانم حرف بزنم. ناگهان دل به دریا زدم. گفتم هر چه بادا باد. بغضم ترکید. چشمانم شروع به اشک ریختن کرد. زیر سایه‌بانی پناه گرفتم. سکوت را شکستم. در حالی که هن‌و‌هن می‌کردم. برخلاف ظاهر آرامم، مثل کوه آتشفشان، فوران کردم. راست روبه‌رویش ایستادم. مستقیم به چشمانش زُل زدم. با کج‌خلقی گفتم: «همه‌اش تقصیر تو بود. من که گفتم نمیام. حالا جواب مادرم رو چه بدم؟» صدایم می‌لرزید. مکث کردم. نفسی کشیدم. هوا را بیرون دادم. بعد دوباره با خشم ادامه دادم: «اگر تو بی‌خود اصرار نمی‌کردی، این‌طور نمی‌شد.»
ماهور که با پاشنه کفش به آبهای روان ضربه می‌زد، شانه‌هایش را با افسوسِ فیلسوفانه‌ای بالا انداخت. دهانش را کج کرد. زهرخندی بر لب نشاند. سرش را تکان‌تکان داد و ادایی در آورد که انگار می‌گفت: «برو پی کارت.»
صاف توی چشمانم نگاه کرد. چشم‌هایش شبیه چشم‌های مار بود؛ سرد و بی‌رحم.
گفت: «خوب که چی؟هان؟ حالا چه کار کنم؟»
همان‌طور نعره می‌کشیدم. ساکت مانده بود. سربرگرداند. با نفرت به من نگاه کرد و با لحن گزنده‌ای گفت: «کولی‌بازی در نیار. کله‌ات عیب کرده؟ دفعه‌ی اوله می‌بینم عصبانی شدی. برو بابا، برای من بلبل‌زبون شده، حرف‌های گنده‌تر از دهنت می‌زنی! خب تو که جرات نداشتی و می‌ترسیدی، می‌خواستی قبول نکنی. کسی مجبورت نکرده بود. بشکنه دستی که نمک نداره…»
چروکی به بینی‌اش انداخت. سرش را به چپ و راست موج داد. چشمانش را تنک کرد و گفت: «نذار چاک دهنم باز شه.» گفتم: «چاکت دهنت رو باز کن ببینم چی می‌خوای بگی؟» گفت: «تو بچه ننه و ترسو هستی. هیچ‌وقت نمی‌تونی خیر و صلاح خودت رو تشخیص بدی. تنهایی تصمیم بگیری. هنوز بزرگ نشدی.» از جا می‌پرم. از هر‌چه می‌ترسیدم، به سرم آمد. منفجر می‌شوم. می‌گویم: «نخیرم، این‌طور که تو فکر می‌کنی، نیست.»
می‌گوید: «چرا همین‌طوریه.» می‌گویم: «اشتباه می‌کنی.»
می‌گوید: «تو اُمل هستی.» برافروخته فریاد می‌زنم: «از این طرزِ فکرت دست وردار. من اُمل نیستم. اگر من املم، تو که فقط بلدی آدم رو بچزونی، چی هستی؟»
در حالی که دندان‌هایم را به هم فشار می‌دادم، دنباله حرفم را گرفتم: «یعنی شما می‌فرمایین بدون اجازه بیرون رفتن، استقلال و نترسیه؟ بس که خودت را عقلِ کُل می‌دونی. خوشم میاد این قدر بی‌چشم‌ورویی. وقتی هم اشتباه می‌کنی، زیرش می‌زنی! این‌قدر که بی‌خیال و راحتی.»
در حالی که دهانش کمی باز ‌شده و دندان‌های بالایی پیدا بود؛ پیچی به لب بالایی داد. با کناره دست به گردنش اشاره می‌کند: «من دیگه به اینجام رسیده. از این که تو همیشه ادای آدم خوبا رو درمیاری، خسته شدم.» بعد با سردی و تمسخر می‌گوید: «از آدمِ بُزدل بدم می‌آید.»
خون دويد توی سرم. از عصبانيت روی پا، بند نبودم. چنان از کوره در رفته بودم که خودم هم باورم نمی‌شد. داد زدم: «لازم نیس خودت را نترس و فهمیده‌تر از من نشون بدی. حرفِ دهنت رو بفهم. هیچی بهت نمی‌گم پررو شدی؟»
با ادا و اطوار گفت: «برو بابا! شورش را درآوردی. از اینکه همیشه نقش آدم خوبه رو بازی کنی خسته نشدی؟ دستِ پیش می‌گیری، پس نیفتی؟ اين‌قدر برای ما قُمپُز در نكن.»
زخم هایم را می‌مالم. از شنیدن این حرف جا می‌خورم. «نقش آدم خوبه؟» خودم متوجه این حرکتم نبوده‌ام. با آشفتگی گفتم: «کی من نقش بازی کردم؟ چطور جرات می‌کنی به من بگی بُزدل؟»
با غیظ به هم خیره شدیم. کلی با هم بگو‌مگو کردیم. یکی او می‌گفت یکی من. چشمانم داشت از حدقه بیرون می‌زد. از بس دستهای مشت کرده‌ام را فشار داده بودم جای ناخن‌ها، کفِ دستم مانده بود. دوستی و صمیمیتِ ساعتی پیش، از بین رفته و جایش را به کارزاری سخت داده بود. اشک جلو دیدم را گرفته بود. صورتم را با دستهایم پوشاندم. اشک‌هایم را رها و زار‌‌زار گریه کردم. این اولین باری بود که از گریه کردن در برابر دیگری احساس ناراحتی نداشتم. اشک‌هایی که با قطرات باران قاطی شده و روی صورتم راه باز می‌کردند. سِگرمه‌های ماهور، دَر‌‌ هم رفته و از چشمانش تمسخر می‌بارید. برافروخته شد. صدایش را بالا برد. همان‌طور که جیغ و ویغ می‌کرد، چند بار سر تکان داد و گفت: «مثل آدمای از پشت کوه اومده حرف می‌زنه! اُمّل.»...
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی