داستان کوچه‌ی وصال

وصال
پاره بیست‌و‌چهارم
دیگر علاقه‌ای به درس نداشتم. همیشه دیر می‌رسیدم. تنها گریزگاهم شده بود کتابخانه‌ی مدرسه، مسجد یا کانون فکری کودکان و نوجوانان. کتابخانه جایی بود که مرا از آن محیط نجات می‌داد. شاید تنها جایی بود که در سکوتِ آن، هیچ‌کس با هیچ‌کس کاری نداشت. کتاب به من فرصتی برای فرار از بیقراری‌ می‌داد. جای خالی بسیاری چیزها را برایم پُر می‌کرد. هرچند مادرم با کتاب‌خوانی مخالف بود. پیله می‌کرد که اول به درسم برسم. مدام سرم توی کتاب نباشد.
حوصله درس‌خواندن نداشتم. معلم‌ها تذکر می‌دادند؛ ولی فایده ای نداشت. انگار با دیوار حرف می‌زدند. توی خودم بودم. وقتی به خود می‌آمدم، می‌فهمیدم به جای گوش دادن به درس، غرقِ در فکر و خیال بوده و چیزی یاد نگرفته‌ام. گاهی معلم‌ها گچی به طرفم پرت می‌کردند. یا مچم را می‌گرفتند و می‌پرسیدند: «کجایی؟ حواست کجاست؟ بگو ببینم چه گفتم؟» این رفتارِ معلم‌ها و حسِ شرمندگی جلو هم‌کلاسی‌ها بخصوص ماهور، قوزِ بالا قوز بود. هیچ‌کس من را درک نمی‌کرد. ضعف و ناامیدی اشکم را در می‌آورد. بَس‌م بود. نمی‌خواستم دیگر به مدرسه بروم. می‌خواستم از مادر بخواهم من را به مدرسه دیگری بفرستد؛ یک جای دیگر، معلم و شاگردهای دیگر؛ اما شهامت نداشتم که بگویم؛ یعنی چیزی نداشتم که بگویم. سعی می‌کردم ناراحتی‌ام را با خانواده در میان نگذارم. خانواده ما خودش مشکلاتی داشت. از طرفی می‌ترسیدم تجدید بیاورم و مادر اجازه ندهد کتاب‌ بخوانم و همه‌ی تابستانم خراب شود.
بی‌بی که من را خسته و لاجون می‌دید می‌گفت: «ننه یه چیزی بخور جون بگیری. با بچه‌ها برو صحرا یه بادی به کله‌ات بخوره.» هیچ‌کس نمی‌توانست بفهمد هر جا که هستم یاد او با من است.
کم‌کم به امتحانات ثُلثِ دوم، نزدیک می‌شدیم. بایدفکری به حال خودم می‌کردم. تصمیم گرفتم درس بخوانم؛ ولی هر چه بیشتر تلاش می‌کردم، کمتر نتیجه می‌گرفتم؛ چون درسها را یاد نگرفته بودم که حالا بخواهم تمرین حل کنم.
یک روز چمباتمه نشسته بودم سینه‌کش باریکه‌ی آفتابِ بی‌رمق زمستان. روز آفتابی خوشی بود. سوز ملایمی در هوا بازی می‌کرد که گوش و بینی را می‌گزید. شقیقه‌‌ام را مثل منگنه بین زانوهایم فشار می‌دادم. به خود نهیب زدم که: «باید بروی برای خودت دوست پیدا کنی. تا کی می‌خواهی دربندِ فکر و خیال‌هایی باشی که تمامی ندارند؟ چه قدر کتاب می‌خوانی؟ آدم به یک نفر نیاز دارد که کنارش باشد وگرنه دیوانه می‌شوی.» توی همین فکرها بودم که فرزانه به طرفم آمد. با لبخند نیمه آشنایش، نشانه‌ای از وفای دوستی همراه داشت.
تکیه داد به دیوار. با این‌که در یک نیمکت می‌نشستیم؛ ولی دوست و هم‌صحبت نبودیم. به خودم نوید می‌دادم که برای بهبود حال و هوایم هم که شده، باید با او دوست شوم. حتی اگر گپ‌وگفت‌هایمان، با سکوتی عذاب‌آور همراه باشد، یا حرف اشتباهی بزنم، یا اولین و آخرین باری باشد که با او حرف می‌زنم. حالا که کنار او نشسته‌ام بایستی از فرصت آشنایی استفاده کنم. بی‌برو برگرد گپ‌زدن با او برای من مفید است. بغل دستم نشست. نگاهش می‌کنم. لبخند می‌زنم. چیزی نمی‌گویم. می‌خواهم بگویم چه‌قدر غمگینم و نمی‌گویم. می‌خواهم بگویم چقدر تنها هستم و نمی‌گویم. دست گذاشت روی شانه‌ام. پرسید: «خوبی؟» سر تکان دادم.
نسبت به او دل‌بستگی و کشش عمیقی در خود احساس می‌کردم. از آهنگ صداش لذت می‌برم. آنقدر قشنگ، سنگین و آرام حرف می‌زند که اگر پرت‌و‌پلا هم بگوید، به دل آدم می‌نشیند.
چرا تا به حال توجه نکرده بودم؟ با خوش‌رویی به او گفتم: «میشه با هم دوست باشیم؟» گفت: «مگه نیستیم؟» گفتم: «صمیمی.» گفت: «صمیمی باشیم.» گفتم: «وقتی می‌خوام با کسی حرف بزنم، بهم می‌ریزم؛ اما با تو راحتم. حرف زدن با تو برام آسونه.» لبخند وارونه‌‌ای زد. شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «این‌طور فکر می‌کنی؟»
گفتم: «به نظرم می‌تونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.» گفت: «منم.»
او من را به دوستی پذیرفت. امیدوار شدم و برای پیوندی دوباره کمر بست.
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی
@z_mehtari

آیا می‌دانستید

دانستنی

بسیاری از واژه‌هایی که ما در گفت‌وگوهای روزمره از آنها استفاده می‌کنیم، از زبان‌های دیگر وارد زبان فارسی شده‌اند؟

به عنوان نمونه، پنج واژه بسیار پر کاربرد :" اسکناس، زپرتی، چسان فسان، فکسنی و نخاله"؛ همگی از زبان روسی وارد زبان ما شده‌اند.در اینجا به طور خلاصه به معنای واقعی آن‌ها در زبان روسی می‌پردازیم.


زپرتی:(Zeperti) در واقع به معنای زندانی است، در عهد قاجار که قزاق‌های روسی در ایران بودند و به سربازهای ایرانی آموزش می‌دادند، هر سرباز خطاکاری که برای تنبیه به زندان می‌افتد، می‌گفتند :فلانی "زپرتی شده "یعنی زندانی شده است و این لغت به تدریج از معنای واقعی خود دور شد و در زبان فارسی برای کسی که اوضاعیش به هم ریخته است، مورد استفاده قرار می‌گیرد.

چسان فسان:(cossani Fossani) که به معنی شیک پوشیده و آرایش کرده است.

نخاله: (Nakhal) به معنی آدم گستاخ و بی‌ادب است، ولی در زبان فارسی به معنی چیزی که مستعمل و به درد نخور می‌باشد، به کار می‌رود .


اسکناس:( Assignatsia )که این کلمه از زبان فرانسوی وارد زبان روسی شده، و به معنای برگه‌ی دارای ضمانت می‌باشد.

فکسنی :(Fkussni) که به معنای بامزه است ولی در زبان فارسی معنای چیز مزخرف و بی‌فایده را گرفته است.
#واژه_یاب
@z_mehtari

سکوت خود‌خواسته

سکوت
می‌پرسد: "خب. چه خبر؟"
می‌گویم: "سلامتی. امن‌و‌امان."
دیگر حرفی بین‌مان رد‌‌و‌بدل نمی‌شود. سکوتِ سنگین و سخت که حکمفرما می‌‌شود، برای شکستنش دست به کار می‌شود. باز می‌پرسد: "دیگه چه خبر؟"
باز می‌گویم: "خبری نیست. سلامتی.'
اخم‌هایش درهم می‌رود: "خب چرا حرف نمی‌زنی؟ مگه زبون نداری؟ یه چیزی بگو."
می‌گویم: "چه بگم؟ حرفی ندارم."
یاد حرفی از کتابِ بیگانه‌ی آلبرکامو می‌افتم که:
"راستش،
هیچ‌وقت حرف چندانی برای گفتن ندارم.
برای همین ساکت می‌مانم."

من هم حال او را دارم. وقتی حرفی برای گفتن ندارم، چرا بی‌خود حرف بزنم؟ ساکت ماندن را بر اراجیف بافتن، ترجیح می‌دهم.
@z_mehtari

حکایتی شنیدنی

حکایت

زردآلو یا هسته زردآلو

مردی حاشیه خیابون بساط پهن کرده بود و داد می‌زد:
زردآلو هر کیلو ۲۰۰۰ تومن،
هسته زردآلو هرکیلو ۴۰۰۰ تومن.

یکی پرسید چرا هسته‌اش از خودش گرونتره؟!
فروشنده گفت: چون هسته‌اش عقل آدم رو زیاد می‌کنه.
مرد كمي فكر كرد و گفت: یه کیلو هسته بده.
خرید و همون نزدیکی نشست و مشغول شکستن و خوردن شد و با خودش گفت:
چه کاری بود! زردآلو می‌خریدم هم خود زردآلو رو می‌خوردم هم هسته‌شو، هم ارزونتر بود!
رفتُ و همين حرف رو به فروشنده گفت.
فروشنده گفت: بله، درسته! من که عرض کردم هسته‌اش عقل آدم رو زیاد می‌کنه! دیدید چه زود اثر کرد!

✍علی‌اکبر دهخدا
#حکایت
@z_mehtari

داستان کوچه‌ی وصال

کوچه وصال
پاره بیست‌و‌سوم
در مسابقه‌های مدرسه شرکت نمی‌کردم، فقط تماشاگر بودم. همین‌جور یواش‌یواش وسطِ جمعیت می‌پلکیدم. شاید منتظر بودم معجزه‌ای رخ دهد. شاید دری به تخته بخورد. کدام در؟ خودم هم نمی‌دانستم. گاهی ماتم می‌برد. فکر و خیال‌های گُنگی داشتم. می‌ترسیدم اگر همین‌جور پیش برود، نشخوارِ خاطرات، دیوانه‌ام کند. افسرده ‌شده بودم. نمی‌توانستم با دیگران ارتباط برقرار کنم. گویا او تنها کسی بود که می‌توانست به حرف‌های من، گرفتاری‌ها، نقشه‌ها و آرزوهایم گوش دهد. او محرمِ رازهای سر به مُهرم بود. اکنون چه کسی بود که در نبود ماهور برایم گوش شنوایی باشد؟ می‌کوشیدم جای خالی ماهور را با چیزهای دیگری پُر کنم. اگر با کسی درد‌ دل نمی‌کردم، شاید دق‌مرگ می‌شدم. عیب کارِ من این بود که فقط با یک نفر دوست بودم و حالا که از هم رنحیده‌ایم؛ تنهاییم کامل شده است. اشک‌های ریزانم را با سرِ آستین پاک و فکر کردم همه بدبختی‌هایم زیرِ سر ماهور هست. راست گفته‌اند که: «سرچشمه تنهایی آدم، دوست هست، نه دشمن.»
روزها می‌گذشت و من مانند یک روح زندگی می‌کردم. نه احساسی داشتم، نه حرفی می‌زدم. اشتهایم خیلی کم شده بود. حتی شب‌ها نمی‌توانستم بخوابم. تنها جایی که می‌توانستم به آن پناه ببرم کتاب‌خانه بود. می‌گرفتم توی رختخوابم دراز می کشیدم تا همه خوابشان می‌برد. بعد پا می‌شدم. می‌رفتم سراغ کتابهایم. کتاب‌ها درون دوتا جعبه‌ی چوبی میوه، کنار هم لمیده‌ بودند. یکی‌شان را بیرون می‌آوردم. پاورچین‌پاورچین به رختخواب می‌رفتم. لحاف را رویم می‌کشیدم. فقط دوتا دست و صورتم بیرون بود. به بالشت تکیه‌ می‌دادم. سرگرم مطالعه می‌شدم؛ ولی درس نمی‌خواندم. از مدرسه بی‌زار بودم. دائم رشته‌ی افکارم پاره می‌شد.
از اینکه نمی‌توانستم دوست دل‌خواهم را پیدا کنم، احساس سرخوردگی و بی‌ارزشی می‌کردم. فکر می‌کردم چقدر من بدبخت و بی‌چاره‌ام که حتی نمی‌توانم با یک نفر دوست شوم. یک دوست صمیمی. یک دوست نزدیک؛ یعنی رفیقی که شریک غم‌ها و بانی لبخندهاست. یکی که پای درد دل نوجوانیم بنشیند. کسی که بتوانم حرفهای دلم را به او بزنم. اگر حرف نزنم دلم می‌پوسد.
هر روز بیشتر در لاکم فرو می‌رفتم. گیج و منگ بودم. بی‌خوابی به سرم زده بود. حوصله هیچ کس و هیچ چیزی را نداشتم. خسته بودم. سرِ موضوعات کوچک، با خواهرم دعوا می‌کردم. عصرها کنار حوض می‌نشستم. به آب‌ها خیره می‌شدم. ساعتها در باغچه می‌گشتم و کِرم‌هایی که بعد از باران سر از خاک در می‌آوردند را با تکه چوبی جابه‌جا می‌کردم. برایم سوال بود که چرا کرم‌ها بعد از باران از خاک بیرون می‌آیند و روی زمین سرگردان می‌مانند و بیشترشان هم می‌میرند؟ هیچ وقت هم علتش را نفهمیدم. به تماشای بندهای نرم بدنشان که با حرکت دورانی خود را باز و بسته می‌کردند، می‌نشستم. بعد آن‌ها را خوراکِ مرغ و جوجه‌ها می‌کردم.
هرازگاهی به دست نوشته‌های مشترکمان نگاه می‌کردم. از خواندن نوشته‌ها به یاد گذشته و دوستی‌های برباد رفته، می‌افتادم و چشمانم پر از اشک حسرت می‌شد. چقدر تنها بودم؛ هم از درون هم در بیرون. انگار کسی قلبم را چنگ می‌زد. کُنجی می‌نشستم. هیچ چیز خوشحالم نمی‌کرد. همه چیز داشتم، جز دلخوشی. ذهنم پریشان، قلبم بی‌قرار و نوجوانی غمگین و با اطرافیان بیگانه بودم. مگر چند بار می‌توانستم به دوستانی بربخورم که از میان آن‌ها همزبانی پیدا کنم؟ همزبانی که همدل باشد. خود را روی بالش می‌انداختم و به خواب التماس می‌کردم بیاید و من را به سرزمین رویا و بی‌خیالی ببرد. ولی امان از خواب که مثل خرگوشی گریز پا بود که هر چه بیشتر دنبالش می‌کردم، بیشتر از دستم در می‌رفت. وقتی هم که خواب چشمانم را می‌ربود، باز آرامش نداشتم. خواب‌های پریشان می‌دیدم. او را می‌دیدم که دست در دست فریده به من می‌خندد. مسخره‌ام می‌کند. می‌گوید: «ترسوی بچه ننه!» شب و روز فکر می‌کردم.
زنگ تفریح تنها گوشه‌ای می‌ایستادم. بقیه را نگاه می‌کردم. نگران و بی‌قرار بودم. گاهی احساس گناه می‌کردم. نمی‌دانستم از زندگی چه می‌خواهم.
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی
@z_mehtari

از نوشتن

دوست دارم؛
خیال‌پردازی کنم.
تصویر بسازم.
بیندیشم.
این بود که به نوشتن روی آوردم.
#یادداشت_روزانه

@z_mehtari

نوشتن

نیاز نوشتن

نوشتن

نیاز به نوشتن دارم. سر و ذهنم شلوغ است. کم‌کاری کرده‌ام. آن‌قدری که باید و شاید ننوشته‌ام.
باید بنویسم و ذهن شلوغم را پاکسازی کنم. باید افسارِ اسبِ سرکشِ مغزم که زیادی دو برداشته و می‌تازد را بکشم.
باید بنویسم. حسِ خوبِ نوشتن را دوست دارم. نوشتن آرامش‌زاست.
#یادداشت_روزانه
@z_mehtari

داستان کوچه‌ی وصال

کوچه وصال
پاره بیست‌و‌دوم
تنهایی مدرسه رفتم. آهسته قدم برمی‌داشتم. گاهی از پشت تنه می‌خوردم؛ ولی به روی خودم نمی‌آوردم. وارد کلاس شدم. به اطراف نگاه کردم. نمی‌خواستم چشمم به چشم ماهور بیفتد. باید جایم را عوض کنم. می‌روم طرف بخاری. دستهایم را می‌گیرم روی آتش. نگاه می‌کنم. دست چپ، دو ردیف عقب‌تر جایی خالی است. از لای میز و صندلی‌ها رد می‌شوم. وسطِ نیمکت، کنار دختری نیمه آشنا به نام فرزانه، می‌نشینم و زیر‌چشمی نگاهی سریع به بغل دستی‌ام می‌اندازم. در حالت عادی هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست پیش آن‌ها بنشینم. ولی حالا مجبور بودم. همدیگر را قبل‌ترش می‌شناختیم. مادرِ فرزانه، مشتری مغازه‌ی مادرم بود. همسایه بودیم؛ ولی صمیمی نبودیم. به نظرم آدم‌های خوبی آمدند. خیالم راحت ‌شد.
دیگر به ماهور یک نگاه هم نینداختم. کم‌کم بچه‌ها به موضوع پی برده و علت را جویا می‌شدند. هر دو، قیافه حق به جانب گرفته و از خود دفاع می‌کردیم. از آن به بعد، راه ما از هم جدا و میانه‌مان شکرآب شد. دیگران من را متهم می‌کردند که: «چرا نسنجیده و گستاخانه با ماهور رفتار کرده‌ام؟ همه تقصیرها هم گردن او نبوده؟» خب چه کنم؟ عصبانی و ترسیده بودم. وگرنه من اهل بحث و جدل نیستم. با این کارم دوستم به راحتی آب خوردن، از دستم رفت.
ظهر تنها به خانه برگشتم. گرسنه بودم. بوی متنوع غذا از خانه‌ها بیرون جهیده و رهگذران گرسنه را بی تاب می‌کرد. دلم ضعف می‌رفت. وقتی رسیدم، عطر آب گوشت کلم، خانه را برداشته بود. توی هوای سرد چقدر می‌چسبید.
بعد از ظهر هوا حسابی سرد است. سوزی از بالای پشت بام می‌دود توی حیاط. چنان موذی هست که از لای لباس راه باز می‌کند و پوست را می‌چزاند. خودم را توی ژاکت می‌پیچانم. آدم دلش می‌خواهد کنار علاءالدین بنشیند. خودش را بچسباند به آن و گرم شود. کتاب بخواند.
روزها می‌گذشت. رابطه‌ها رو به سردی می‌رفت. کم‌کم از هم دور شدیم. ما که برای یک روز، دوری هم را تحمل نمی‌کردیم؛ حالا دیگر نمی‌خواستیم یکدیگر را ببینیم. مانند دو چشم به هم نزدیک، همسایه و هم محل؛ ولی از هم دور افتاده بودیم و مدام دورتر می‌شدیم. حواسمان بود که سر راه هم قرار نگیریم. با دیدنش تپش قلب می‌گرفتم. دردم تازه می‌شد. درد چه؟ درد بی‌کسی. درد بی‌وفایی. درد بی‌دردی. پیش‌تر چه کیابیایی داشتیم. ماهور کینه‌ای نبود. چندبار به من لبخند زد و من اعتنا نکردم. درست نمی‌دانست با من چه‌طور برخورد کند. به دل گرفته بودم از او توقع تندی کردن نداشتم. من آن زمان نیاز به دلداری داشتم که ماهور از پسش برنیامد و شد آن چه نباید می‌شد.
باز بی‌یار و بی‌هم‌زبان شدم. از تنهایی و بی‌کسی غصه می‌خوردم. هیچ‌کس نمی‌دانست توی دلم چه می‌گذرد. تودار بودم. چیزی من را شاد نمی‌کرد. تنهایی آزارم می‌داد. می‌خواستم دیگران دوستم داشته باشند. یا حداقل پذیرای من باشند. از طرد شدن هراس داشتم. از این که دیگران من را ندید بگیرند، می‌ترسیدم.
#داستان_نویسی

نعمتِ نوشتن

نوشتن

«...در نعمت‌هایی که خداوند به انسان ارزانی داشته است بیندیش ...از جمله این نعمت‌ها نویسندگی است که اخبار گذشتگان را به باز ماندگان و از بازماندگان به آیندگان می‌رساند.
به سبب نوشتن است که دانش‌ها و آداب و جز آن‌ها در کتاب‌ها جاویدان می‌ماند.»
📚بحار الانوار ج۶۰؛ص۲۵۷
✍️ امام صادق علیه‌السلام
#روایت_نویسی

آرامش با نوشتن


می‌توان دردها را در قالبِ نوشتن ریخت و طعم شیرین آرامش را چشید.
#نوشتار_درمانی

نوشتن

وقتِ نوشتن


نمی‌دانم چرا، ولی وقتی می‌نویسم، حتی در حدِ چند جمله‌ی کوتاه، به آرامش می‌رسم، انگار باری از روی دوشم برداشته‌اند.
#از_نوشتن

نوشتن

دوری از علاقه‌مندی‌ها

نویسندگی


چند روزِ اخیر، مثل مرغِ سر کنده دور خودم می‌چرخیدم. نمی‌دانستم چه مرگم شده، مسافرت بودم و اوضاع بر وفقِ مرادم نبود. حال که برگشته‌ام، متوجه شدم علت سرگردانی‌ام دور بودن از قلم و کاغذی بود که بنا به عللی از آن‌ها دور بودم. نه این‌که به کلی دور باشم، نه. داستان صوتی بامداد خمار را گوش دادم و لذت بردم با این‌که پیش‌تر خوانده بودم.
خدا را شاکرم بابت لوح و قلمش، بابت علاقه‌ام به کتابخوانی و نوشتن؛ هرچند، گاهی کوتاهی می‌کنم و دلسرد می‌شوم؛ ولی همین که باز به طرفش کشیده می‌شوم جای شکر و سپاس دارد. الحمدلله
#خویشتن_نویسی

نوشتن

نوشتن


«پانزده سال طول كشيد تا بفهمم #استعداد #نوشتن ندارم، اما ديگر نتوانستم اين كار را رها كنم؛ چون بيش از حد معروف شده بودم.»

این گفته‌ی رابرت بنچلی (بازیگر و فیلمنامه‌نویس) حرف دل همه‌ی نویسندگانی است که آهسته و پیوسته برای دلِ خودشان می‌نویسند. غافل از این‌که همین نوشتن‌های مستمر باعث پختگی‌ و شهرتشان می‌شود. کاش دوام آوردن را بیش از پیش سرلوحه‌ی کارِ نوشتن قرار دهم.
#گزین_گویه
@z_mehtari

کتاب‌خوانی

کتابخوانی


امام علي‌عليه السلام :
مَن تَسَلّي بِالكُتبُ لَم تَفُتهُ سَلوَةٌ
كسي كه با كتاب آرامش يابد ، هيچ آرامشي را از دست نداده است
غررالحكم و دررالكلم ، ح ۸۱۲۶ .


برای رسیدن به آرامش روح و روان، نیاز به آگاهی و دانستن داریم.
آگاهی و شناخت خود و دنیای پیرامونمان.

این مهم با مطالعه‌ی کتاب‌های خوب به‌دست می‌آید.

داستان کوچه وصال

وصال
پاره بیست‌و‌یکم
به حرکت آرام شاخه‌های درخت انار، زیر ابرهای تکه‌پاره، چشم دوختم و خواب رفتم. قبل از سرزدنِ آفتاب، بیدار می‌شوم. دهان‌دره می‌کنم. به بدنم کش‌و‌قوس می‌دهم. حالم بهتر شده بود. بیماری من خیلی جدی نبود. هر چند صورتی بی‌رنگ و جسمی بی‌حال داشتم. به خودم یادآور شدم: «آدم که با یک سرماخوردگی ساده نمی‌میره. هیچی‌م نیست. سُر و مُر و گُنده هستم. پیچ‌و‌تابی می‌خورم. خمیازه‌ی بلندی می‌کشم. صورتم را به حاشیه خنکِ بالش می‌چسبانم. به آرامیِ یک گربه، از رختخواب بیرون می‌آیم. بلند می‌شوم. گرسنه‌ام. حالم بهتر است. سبک هستم. خستگی و مریضی از تنم رفته است. اتاق را ورانداز می‌کنم. چیزی برای خوردن پیدا نمی‌شود. از سینی گوشه اتاق که پارچ پلاستیکی، شیشه شربت و یک ورق قرص در آن بود، داروهایم را برمی‌دارم و می‌خورم. به حیاط می‌روم. هوا خیلی سرد است. آب‌های کف حیاط و دمپایی‌ها‌ی پلاستیکی روبسته‌مان یخ زده بود. بدوبدو رفتم دسشوییِ آن طرف حیاط. شیرِ سرِ حوض را باز می‌کنم. آب سرد است. مشتی آب به صورتم می‌زنم. دست و صورتم یخ می‌زند. با آب سرد وضو می‌گیرم. بدنم مورمور می‌شود. بخار از روی دستها و صورتم بلند و خیلی زود ناپدید می‌شود. با عجله به اتاق برمی‌گردم. می‌چسبم به بخاری نفتی تا یخم آب شود و نماز بخوانم. در آن وقت صبح می‌توانستم شاهد شفقِ سرخ و طلایی باشم. خواب، پشت فکرها و لای پلک‌هایم است. سر جانماز دوباره می‌خوابم. نور از شیشه‌ی نیم‌در، پشت پلک‌هایم می‌افتد. پا می‌شوم در جانماز می نشینم. چقدر خواب صجگاهی می‌چسبد. دلم می‌خواست تا ظهر بخوابم. همان‌طور دراز بکشم و با خونسردی کتاب «بینوایان، ویکتور هوگو» را بخوانم. چقدر دوست داشتم، زودتر بفهمم آخر و عاقبت "کوزت و ژان‌والژان" چه می‌شود؛ مردی که به خاطر دزدیدن یک قرص نان به زندان افتاده بود، بعد از آزادی کوزت را می‌خرد و با خودش می‌برد و سرپرستی‌اش را به عهده می‌گیرد. چه داستان غم انگیزی داشت. چقدر کوزت کُلفَتی کرد و اذیت شد. هر چند کارتونش را دیده بودم؛ ولی کتاب صفای دیگری داشت.
باید می‌رفتم مدرسه. نمی‌خواستم تمام روز را در رختخواب دراز بکشم و احساس خستگی و بی‌حالیم بیشتر شود. خمیازه‌ای کشید.
از پنجره به کوه‌هایی که از خانه‌ی ما دیده می‌شد، نگاه انداختم. آفتاب روی کوه‌پایه پهن شده بود. به زمین و زمان رخ نشان می‌داد. همیشه عادت داشتیم برای این که بفهمیم نماز صبح‌مان قضا شده یا نه، به کوه نگاه کنیم. اگر هنوز آفتاب نزده بود، زود نماز می‌خواندیم وگرنه بعد قضا می‌کردیم. چشمم به رنگین‌کمانی افتاد. چه رنگ‌های زیبایی داشت. می‌دانستم کـه وقتی نور آفتاب وارد قطرات در حال بارش می‌شود بـه رنگ هاي اصلی تجزیه و رنگین کمان درست می شود. به خودم صحت خواب گفتم. دریچه را باز کردم. سوزی می‌آمد که نگو. دریچه را بستم. مادر لای همه درزها را با لته‌های پارچه پُر کرده بود.
شال گردنم را می‌پیچم دور گردنم. ژاکتم را می‌کنم تنم. از اتاق می‌روم به طرف مطبخ. سرما توی تنم راه پیدا می‌کند. کمرم یخ می‌کند. خودم را می‌پیچم لای ژاکت. مادر مشغول جوشاندن شیر تازه‌ی بز بود. از رنگ‌رویم فهمید حالم بهتر است. یک لیوان شیرداغ برایم ریخت. گرمای شیر انگار جان دوباره‌ای به من می‌بخشید و بر دل رنج دیده‌ام دست نوازش می‌کشید. مثل یک داروی آرامبخش. یک تکه نانِ محلی به دندان کشیدم. مادر می‌گوید: «چه خبرته؟ آروم بخور. مگه از پیشت می‌خورن؟» می‌گویم: «گشنمه.» می‌پرسد: «اُغُر بخیر. داری کجا می‌ری. مگه مریض نبودی؟»
با عجله لیوان را کنار حوض می‌گذارم و می‌گویم: «حالم خوبه. می‌خوام زود برم مدرسه.» به اتاق برگشتم. لباس مدرسه پوشیدم.

ادامه داستان در پست بعدی

روزمرگی

حمد

گاهی آن‌قدر دچار یک‌نواختی و تکرار می‌شویم که داشته هایمان به چشم نمی‌آیند. برایشان حساب باز نمی‌کنیم و قدردان زندگی، سلامتی، عزیزان و هر آن‌چه که در اطرافمان هست، نیستیم. ندیدشان می‌گیریم. چیزهای دمِ‌دستی که نمی‌دانیم اگر نباشند، دلمان برایشان لک می‌زند. که نبودشان، زندگیمان را تلخ و دشوار می‌کند.
کتابی از نویسنده‌ی نامی کشور، احمد محمود را می‌خوانم به نامِ «زائری زیر باران» چه زیبا این موضوع را مطرح کرده و از دلتنگیش برای همین روزمرگی‌ها نوشته:
«قبل از این که زندانی‌ شم، هرگز به فکر این چیزها نبودم. روشنی دلپذیر ظهر، برایم عادی بود و تو منزل، با بچه‌ها سر و کله زدن، یک کار معمولی و غالباً خسته کننده. همیشه فکر می‌کردم که زندگی، رنگی دیگر دارد و آنچه در اطرافم می‌گذرد، فقط یک مسخره‌ی تکراری است؛ ولی حالا نه! حالا یادآوری تمام چیزهای بی‌ارزش که خارج از زندان دورم را گرفته بود، برایم لذت‌بخش شده بود.
خیلی از چیزهای بی‌اهمیت برای زندگی ضروری است. اصلاً مجموعه‌ای از چیزهای به ظاهر بی‌اهمیت، زندگی را تشکیل می‌دهد. زندگی یعنی همین! اگر می‌شد یک بار دیگر رو چارپایه‌ی لَق‌و‌تَقِ بقالِ سرِمحل بنشینم و سیگار دود کنم و مردمی که از راه می‌گذرند را تماشا کنم، حتما خیلی کیف می‌کردم.»

خدایا شکرت بابت همه‌ی نعمت‌های ریز و درشتت که گاهی برایمان کسالت‌آور است. الحمدلله
#یادداشت_روزانه

داستان کوچه وصال

کوچه وصال


پاره بیستم
ما اتاق‌های خصوصی نداشتیم که مثل بچه‌های امروزی بتوانم وقتِ ناراحتی در چهار‌ دیواری اتاق خودم خلوت و به اتفاق‌هایی که افتاده بود، فکر کنم. خانه ما غیر از شب‌ها که خاموشی زده می‌شد، روی آرامش و سکوت به خود نمی‌دید. به خاطر جمعیت زیاد و رفت و آمدها، همیشه پر از جنجال و سر‌و‌صدا بود. دلم می‌خواست فقط بخزم یک پَسَلَه‌ی دنج. پرت بشوم توی دنیای کتاب‌ها. به این وسیله می‌خواستم بر دردها و اشک‌های پنهانم، پرده‌ی فراموشی بکشم.
تا مدت‌ها خواب مرگ و مرده می‌دیدم. داشتم دیوانه می‌شدم. نه فقط روزهایم به خاطر این جریان زیر و رو شده بود؛ بلکه شب‌ها هم خواب‌های عجیب و غریب می‌دیدم. یکی از شب‌ها خواب وحشتناکی دیدم. شترِ مرگی که توی فیلم گفته بود درِ خونه‌ی همه می‌خوابه، دست از سرم برنمی‌داشت. از خواب می‌پریدم. می‌ترسیدم بخوابم و چشمم را ببندم. تا چشمانم را روی هم می‌گذاشتم، مرده‌های از گور گریخته، جلوم سبز می‌شدند. هول و ولا به جانم می‌افتاد. دست و دلم به کاری نمی‌رفت. زانوهایم را بغل می‌گرفتم. کز می‌کردم کنار چراغ.
هرکار می‌کردم خودم را با کتاب، کاموا و بافتنی سرگرم کنم، نمی‌شد.
حوصله‌ی درس‌خواندن نداشتم. من که دختری پرتحرک، شاد و پر سر و صدا بودم، حالا این‌طور پکر و کم‌حرف شده‌ بودم. کم شدن کلمه‌هایم یعنی غم و دل‌خوری و مامان این‌ها را خوب می‌دانست.
بیشتر روز را می‌خوابیدم. وقتی بیدار می‌شدم که ساعتی از ظهر گذشته بود. دوباره ملال به سراغم می‌آمد. مثل بختک روی تشکم می‌افتاد. مجبورم می‌کرد ساعتها به سقف زل بزنم و با ترکهای در و دیوارِ اتاق آشنا شوم.
بالاخره بلند شدم. کتابی برداشته و به صفحاتش چشم دوختم. گاهی تو فکر می‌رفتم. کتاب از روی زانویم می‌سُرید. لای کتاب را می‌بستم می‌گذاردمش کنار. سرم را به لبه پنجره تکیه می‌دادم. با سرِ انگشت روی شیشه بخار گرفته اتاق می‌نوشتم: «ازت متنفرم ماهور» و آه می‌کشیدم. آهی بلند. از ته دل. دوباره به کتاب خیره می‌شدم. هزار جور فکر و خیال به مغزم هجوم می‌آورد. اصلا متوجه نوشته‌های کتاب نمی‌شدم. می‌خواندم. نمی‌فهمیدم. از سر می‌گرفتم. درک نمی‌کردم. کتاب را رها می‌کردم. برای این‌که کمتر فکرهای پریشان به سراغم بیاید، سعی می‌کردم رویدادها را بنویسم. قلمم آزادانه روی کاغذ می‌رقصید و همه‌ی حرف‌هایی را که نزده بودم، افکار، احساسات، برنامه‌ها و نقشه‌هایم را می‌نوشتم. گاهی به خودم و ماهور بد و بیراه می‌گفتم. هر چه توی دلم بود را روی کاغذ می‌ریختم. می‌خواستم با نوشتن به آرامش برسم.
آن روز هم باران یک ریز بارید. هی بارید. هی بارید و پشت پنجره زد. کاه گِل‌های دیوار و پشت بام‌ها وامی‌رفت و دریایی از گل‌و‌لای راه می‌انداخت.
باران کـه می‌بارد انگار دلِ آسمان گرفته اسـت و بغض دارد. می‌خواهد بر سرِ زمین اشک بریزد. چقدر بغضِ آسمان دلنشین اسـت. دلِ من هم مثل هوا گرفته و چشمانم هوای گریه داشتند. درد خودم کم بود، تحتِ تاثیر فیلم هم قرار گرفته و قصد داشتم توبه کنم. فقط نمی‌دانستم از چه باید توبه کنم؟ لطفعلی خان هر وقت حرف بد می‌زد، با کف دست می‌زد تو دهان خودش. استغفرالله می‌گفت. بی‌بی هم همین کار را می‌کرد. منم یاد گرفته بودم.
از بی‌بی پرسیدم: «چطور باید توبه کنم؟» گفت: «ای مادر! بچه‌ها که گناه ندارن. پاک پاکن. از چی می‌خوای توبه کنی؟ حالا ببین چه کار بدی کردی. دیگه نکن.»
نصف شب باران بند آمد. از سرما بازوهایم را بغل کردم. لحاف را تا چانه‌ام کشیدم. سعی کردم به خواب روی خوش نشان بدهم. خواب بر چشمانم غلبه می‌کند.
بیدار که می‌شوم، خروس‌خوان است. شعاعی از مهتاب از پنجره به درون اتاق می‌تابد. نسیم سردی می‌وزد. گربه‌ها جیغ می‌کشند. به هم می‌پرند. گربه ماده با ناله‌های دردناک، جفتش را صدا می‌زند. چه صدای سوزناکی دارد. خروسی در دور دست می‌خواند. شهر بیدار است. صدای پا می‌آید. بالا تنه‌ام را برمی‌گردانم. از پنجره حیاط را نگاه می‌کنم. پدر لبه‌ی حوض نشسته. آستین‌ها را تا آرنج بالا زده. دست نماز می‌گیرد. با دست چپ مشتی آب روی آرنج دست راست می‌ریزد. زمزمه‌ی دعایش را می‌شنوم: «اسغفرالله ربی و اتوب الیه» برای نماز آماده می‌شود. چند ستاره در آسمان به من چشمک می‌زدند. قطره‌هاي کوچک آب، با فاصله از شیر می‌چکید. روی آب‌هاي جمع شده در چاله‌‌چوله‌های حیاط و حوض موج‌هاي زیبایی می‌انداخت...
ادامه داستان در پست بعدی

همراه من

خال


خال کوچک سیاهی پشت دست چپم هست. از نوجوانی با من بوده. برای تشخیص دست راست و چپم از آن کمک می‌گرفتم.
به خالم خیره می‌شوم. چقدر باوفاست. یار همیشگی من. کنارم همه چیز را از سر گذرانده. سال‌ها همانجا بدون هیچ چشم‌داشتی مانده. او هم قانع و سازگار است.

آرایش، پیرایش، ویرایش

ویرایش

آرایش؛ به معنای زیبایی با افزایش است؛ یعنی با افزودن چیزی به چیزی، آن را بَزَک و چشم‌نواز می‌کنند. مثل رژ لب زدن.

در پیرایش؛ خوش‌نمایی با کاهش روی می‌دهد؛ مثل کوتاه کردن مو.

اما ویرایش؛ مجموعه‌ای از آرایش و پیرایش است؛ یعنی کم و زیاد کردنِ متن، به منظور خوش‌خوان و خوانش‌پذیر شدن.

توجه: نوشته‌های ما، نیاز به آرایش و پیرایشتوأمان دارند. با حذف و اضافه، با اصلاح و بهبود، زائیده‌های ذهن‌مان سر و سامان می‌دهیم.

داستان کوچه وصال

کوچه وصال


پاره نوزدهم
روز جمعه برای دانش‌آموزان روز خوبی هست. مجبور نیستند در هوای سرد و گرک و میش صبح، از خانه بیرون بزنند. می‌توانند تا هر وقت دلشان خواست توی رختخواب باشند. به درس‌هایشان برسند. بعد از ظهر، با دوستانشان وقت بگذرانند. پسرها تا عصر در کوچه پا به توپ بودند. سرِ شب با لباس‌های پر از گِل و خاک برمی‌گشتند. حالم طوری نبود که بتوانم بیرون بروم. مادر چند دانه انجیر سیاه داخل آب داغ ریخته و گفت: «ریزریز بخور تا سینه‌ات حال بیاید.» جمعه‌ها دکتر نداشتیم. دمنوش‌های مادر و بی‌بی افاقه نکرد. مادر من را درمانگاه برد. دكتر نبضم را گرفت. گوشي را روی قلبم گذاشت و بعد روی ريه‌هايم. مي‌گفت: «نفس عميق بكش. حالا نفس را بده بيرون. دوباره نفس بكش.» بعد گفت: «بگو آاا». با چوب بستنی زبانم را فشار داد. ته حلقم را وارسی کرد. می‌خواستم بالا بیاورم. بعد از معاینه گفت: «چیزیش نیس. زود خوب میشه. زُکام شده. بهتر هست یکی دو روز توی خونه بمونه و استراحت کنه و داروهاش رو سر وقت بخوره. برایش جوشانده‌ و غذاهای گرم درست کنید. معلوم است که از شب قبل چیزی نخورده است.» برایم گواهی پزشکی نوشت. دو روز مدرسه نرفتم. دكتر نسخه نوشت و دستور داد: «آنتي بيوتيك هر شش ساعت يك بار و شربت سینه سه بار در روز.»
به خانه که برگشتیم. دلم پر بود. می‌خواستم گریه کنم. می‌خواستم داد بزنم. می‌خواستم قاه‌قاه بخندم. می‌خواستم بخوابم. می‌خواستم بخزم زیر لحاف. از دیدرس همه قایم شوم. لحاف را روی سرم کشیدم و چپیدم زیرش.
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی
@z_mehtari

جهاز کِشون

درست نویسی

جهاز/جهیز/جهیزیه/جهازیه کدام درست است؟
جهاز و جهیز، واژه‌هایی عربی هستند.
جهاز، به معنای " ساز و برگ؛
پالانِ شتر؛
مجموعه اعضای بدن، (جهاز هاضمه) و اثاثیه‌ای که عروس به خانه‌ی داماد می‌برد." ترجمه شده است. (زنی که جهاز نداره، این همه ناز نداره.)

جهیز، صفتی برای اسب و به معنای"چابک و تندرو"است؛ ولی فارسی‌زبان‌ها آن‌را مرادف جهاز به‌کار می‌برند.
جهیزیه و جهازیه برساخته‌ی فارسی‌زبان‌ها است و در لغتنامه‌ به جهیز و جهاز رجوع داده شده است.

«آوردیم و آوردیم. دست شما سپردیم. حواستون جمع باشه، جهاز عروس گم نشه.» (واسونکی استان فارسی که خانواده‌ی عروس هنگام چهازکشون، خطاب به خانواده‌ی داماد می‌خواند.)
#درست_نویسی
@z_mehtari

کتاب‌خوانی یا کتاب‌خوانی؟

کتابخوانی

کتاب را بخوریم یا بخوانیم؟
*بعضی کتاب می‌خرند، برای دکورِ کتابخانه.
*بعضی کتاب‌هایی با جلدهای رنگارنگ می‌خرند، برای ارضای حسِ زیبایی‌دوستی.
*عده‌ای کتاب می‌خرند که خریده باشند.
*بعضی کتاب می‌خرند، برای خواندن و لذت بردن.
*انگشت‌شمارند کسانی که کتاب را برای خوردن می‌خرند. آن‌هایی که کتاب را سرِ سفره می‌گذارند، چاشنی می‌زنند، لقمه می‌گیرند، می‌جوند، ریز‌ریز می‌کنند، قورت می‌دهند و هضم می‌کنند. آن‌گاه کتابِ خورده شده، مانند ویتامین، به یاری مغز می‌شتابد. آن‌را زنده و سرحال نگه می‌دارد.

*البته باید توجه داشت که هر کتابی، خوردنی نیست. بعضی کتاب‌ها برای مغز ضرر دارند.
#یادداشت_روزانه

جارو یا جاروب؟

واژه

جارو یا جاروب؟

هر دو واژه صحیح و به یک معنی هستند و در متونِ معتبرِ فارسی، با ارزشِ یکسان به کار رفته است.


پ.ن: مردمِ شهر من جاروف هم می‌گویند. شاید به معنی روفتن یا روبیدنِ جا هست.
#درست_نویسی