وصال
پاره بیست‌و‌چهارم
دیگر علاقه‌ای به درس نداشتم. همیشه دیر می‌رسیدم. تنها گریزگاهم شده بود کتابخانه‌ی مدرسه، مسجد یا کانون فکری کودکان و نوجوانان. کتابخانه جایی بود که مرا از آن محیط نجات می‌داد. شاید تنها جایی بود که در سکوتِ آن، هیچ‌کس با هیچ‌کس کاری نداشت. کتاب به من فرصتی برای فرار از بیقراری‌ می‌داد. جای خالی بسیاری چیزها را برایم پُر می‌کرد. هرچند مادرم با کتاب‌خوانی مخالف بود. پیله می‌کرد که اول به درسم برسم. مدام سرم توی کتاب نباشد.
حوصله درس‌خواندن نداشتم. معلم‌ها تذکر می‌دادند؛ ولی فایده ای نداشت. انگار با دیوار حرف می‌زدند. توی خودم بودم. وقتی به خود می‌آمدم، می‌فهمیدم به جای گوش دادن به درس، غرقِ در فکر و خیال بوده و چیزی یاد نگرفته‌ام. گاهی معلم‌ها گچی به طرفم پرت می‌کردند. یا مچم را می‌گرفتند و می‌پرسیدند: «کجایی؟ حواست کجاست؟ بگو ببینم چه گفتم؟» این رفتارِ معلم‌ها و حسِ شرمندگی جلو هم‌کلاسی‌ها بخصوص ماهور، قوزِ بالا قوز بود. هیچ‌کس من را درک نمی‌کرد. ضعف و ناامیدی اشکم را در می‌آورد. بَس‌م بود. نمی‌خواستم دیگر به مدرسه بروم. می‌خواستم از مادر بخواهم من را به مدرسه دیگری بفرستد؛ یک جای دیگر، معلم و شاگردهای دیگر؛ اما شهامت نداشتم که بگویم؛ یعنی چیزی نداشتم که بگویم. سعی می‌کردم ناراحتی‌ام را با خانواده در میان نگذارم. خانواده ما خودش مشکلاتی داشت. از طرفی می‌ترسیدم تجدید بیاورم و مادر اجازه ندهد کتاب‌ بخوانم و همه‌ی تابستانم خراب شود.
بی‌بی که من را خسته و لاجون می‌دید می‌گفت: «ننه یه چیزی بخور جون بگیری. با بچه‌ها برو صحرا یه بادی به کله‌ات بخوره.» هیچ‌کس نمی‌توانست بفهمد هر جا که هستم یاد او با من است.
کم‌کم به امتحانات ثُلثِ دوم، نزدیک می‌شدیم. بایدفکری به حال خودم می‌کردم. تصمیم گرفتم درس بخوانم؛ ولی هر چه بیشتر تلاش می‌کردم، کمتر نتیجه می‌گرفتم؛ چون درسها را یاد نگرفته بودم که حالا بخواهم تمرین حل کنم.
یک روز چمباتمه نشسته بودم سینه‌کش باریکه‌ی آفتابِ بی‌رمق زمستان. روز آفتابی خوشی بود. سوز ملایمی در هوا بازی می‌کرد که گوش و بینی را می‌گزید. شقیقه‌‌ام را مثل منگنه بین زانوهایم فشار می‌دادم. به خود نهیب زدم که: «باید بروی برای خودت دوست پیدا کنی. تا کی می‌خواهی دربندِ فکر و خیال‌هایی باشی که تمامی ندارند؟ چه قدر کتاب می‌خوانی؟ آدم به یک نفر نیاز دارد که کنارش باشد وگرنه دیوانه می‌شوی.» توی همین فکرها بودم که فرزانه به طرفم آمد. با لبخند نیمه آشنایش، نشانه‌ای از وفای دوستی همراه داشت.
تکیه داد به دیوار. با این‌که در یک نیمکت می‌نشستیم؛ ولی دوست و هم‌صحبت نبودیم. به خودم نوید می‌دادم که برای بهبود حال و هوایم هم که شده، باید با او دوست شوم. حتی اگر گپ‌وگفت‌هایمان، با سکوتی عذاب‌آور همراه باشد، یا حرف اشتباهی بزنم، یا اولین و آخرین باری باشد که با او حرف می‌زنم. حالا که کنار او نشسته‌ام بایستی از فرصت آشنایی استفاده کنم. بی‌برو برگرد گپ‌زدن با او برای من مفید است. بغل دستم نشست. نگاهش می‌کنم. لبخند می‌زنم. چیزی نمی‌گویم. می‌خواهم بگویم چه‌قدر غمگینم و نمی‌گویم. می‌خواهم بگویم چقدر تنها هستم و نمی‌گویم. دست گذاشت روی شانه‌ام. پرسید: «خوبی؟» سر تکان دادم.
نسبت به او دل‌بستگی و کشش عمیقی در خود احساس می‌کردم. از آهنگ صداش لذت می‌برم. آنقدر قشنگ، سنگین و آرام حرف می‌زند که اگر پرت‌و‌پلا هم بگوید، به دل آدم می‌نشیند.
چرا تا به حال توجه نکرده بودم؟ با خوش‌رویی به او گفتم: «میشه با هم دوست باشیم؟» گفت: «مگه نیستیم؟» گفتم: «صمیمی.» گفت: «صمیمی باشیم.» گفتم: «وقتی می‌خوام با کسی حرف بزنم، بهم می‌ریزم؛ اما با تو راحتم. حرف زدن با تو برام آسونه.» لبخند وارونه‌‌ای زد. شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «این‌طور فکر می‌کنی؟»
گفتم: «به نظرم می‌تونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.» گفت: «منم.»
او من را به دوستی پذیرفت. امیدوار شدم و برای پیوندی دوباره کمر بست.
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی
@z_mehtari