داستان کوچهی وصال

پاره بیستوسوم
در مسابقههای مدرسه شرکت نمیکردم، فقط تماشاگر بودم. همینجور یواشیواش وسطِ جمعیت میپلکیدم. شاید منتظر بودم معجزهای رخ دهد. شاید دری به تخته بخورد. کدام در؟ خودم هم نمیدانستم. گاهی ماتم میبرد. فکر و خیالهای گُنگی داشتم. میترسیدم اگر همینجور پیش برود، نشخوارِ خاطرات، دیوانهام کند. افسرده شده بودم. نمیتوانستم با دیگران ارتباط برقرار کنم. گویا او تنها کسی بود که میتوانست به حرفهای من، گرفتاریها، نقشهها و آرزوهایم گوش دهد. او محرمِ رازهای سر به مُهرم بود. اکنون چه کسی بود که در نبود ماهور برایم گوش شنوایی باشد؟ میکوشیدم جای خالی ماهور را با چیزهای دیگری پُر کنم. اگر با کسی درد دل نمیکردم، شاید دقمرگ میشدم. عیب کارِ من این بود که فقط با یک نفر دوست بودم و حالا که از هم رنحیدهایم؛ تنهاییم کامل شده است. اشکهای ریزانم را با سرِ آستین پاک و فکر کردم همه بدبختیهایم زیرِ سر ماهور هست. راست گفتهاند که: «سرچشمه تنهایی آدم، دوست هست، نه دشمن.»
روزها میگذشت و من مانند یک روح زندگی میکردم. نه احساسی داشتم، نه حرفی میزدم. اشتهایم خیلی کم شده بود. حتی شبها نمیتوانستم بخوابم. تنها جایی که میتوانستم به آن پناه ببرم کتابخانه بود. میگرفتم توی رختخوابم دراز می کشیدم تا همه خوابشان میبرد. بعد پا میشدم. میرفتم سراغ کتابهایم. کتابها درون دوتا جعبهی چوبی میوه، کنار هم لمیده بودند. یکیشان را بیرون میآوردم. پاورچینپاورچین به رختخواب میرفتم. لحاف را رویم میکشیدم. فقط دوتا دست و صورتم بیرون بود. به بالشت تکیه میدادم. سرگرم مطالعه میشدم؛ ولی درس نمیخواندم. از مدرسه بیزار بودم. دائم رشتهی افکارم پاره میشد.
از اینکه نمیتوانستم دوست دلخواهم را پیدا کنم، احساس سرخوردگی و بیارزشی میکردم. فکر میکردم چقدر من بدبخت و بیچارهام که حتی نمیتوانم با یک نفر دوست شوم. یک دوست صمیمی. یک دوست نزدیک؛ یعنی رفیقی که شریک غمها و بانی لبخندهاست. یکی که پای درد دل نوجوانیم بنشیند. کسی که بتوانم حرفهای دلم را به او بزنم. اگر حرف نزنم دلم میپوسد.
هر روز بیشتر در لاکم فرو میرفتم. گیج و منگ بودم. بیخوابی به سرم زده بود. حوصله هیچ کس و هیچ چیزی را نداشتم. خسته بودم. سرِ موضوعات کوچک، با خواهرم دعوا میکردم. عصرها کنار حوض مینشستم. به آبها خیره میشدم. ساعتها در باغچه میگشتم و کِرمهایی که بعد از باران سر از خاک در میآوردند را با تکه چوبی جابهجا میکردم. برایم سوال بود که چرا کرمها بعد از باران از خاک بیرون میآیند و روی زمین سرگردان میمانند و بیشترشان هم میمیرند؟ هیچ وقت هم علتش را نفهمیدم. به تماشای بندهای نرم بدنشان که با حرکت دورانی خود را باز و بسته میکردند، مینشستم. بعد آنها را خوراکِ مرغ و جوجهها میکردم.
هرازگاهی به دست نوشتههای مشترکمان نگاه میکردم. از خواندن نوشتهها به یاد گذشته و دوستیهای برباد رفته، میافتادم و چشمانم پر از اشک حسرت میشد. چقدر تنها بودم؛ هم از درون هم در بیرون. انگار کسی قلبم را چنگ میزد. کُنجی مینشستم. هیچ چیز خوشحالم نمیکرد. همه چیز داشتم، جز دلخوشی. ذهنم پریشان، قلبم بیقرار و نوجوانی غمگین و با اطرافیان بیگانه بودم. مگر چند بار میتوانستم به دوستانی بربخورم که از میان آنها همزبانی پیدا کنم؟ همزبانی که همدل باشد. خود را روی بالش میانداختم و به خواب التماس میکردم بیاید و من را به سرزمین رویا و بیخیالی ببرد. ولی امان از خواب که مثل خرگوشی گریز پا بود که هر چه بیشتر دنبالش میکردم، بیشتر از دستم در میرفت. وقتی هم که خواب چشمانم را میربود، باز آرامش نداشتم. خوابهای پریشان میدیدم. او را میدیدم که دست در دست فریده به من میخندد. مسخرهام میکند. میگوید: «ترسوی بچه ننه!» شب و روز فکر میکردم.
زنگ تفریح تنها گوشهای میایستادم. بقیه را نگاه میکردم. نگران و بیقرار بودم. گاهی احساس گناه میکردم. نمیدانستم از زندگی چه میخواهم.
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی
@z_mehtari