کوچه وصال


پاره بیستم
ما اتاق‌های خصوصی نداشتیم که مثل بچه‌های امروزی بتوانم وقتِ ناراحتی در چهار‌ دیواری اتاق خودم خلوت و به اتفاق‌هایی که افتاده بود، فکر کنم. خانه ما غیر از شب‌ها که خاموشی زده می‌شد، روی آرامش و سکوت به خود نمی‌دید. به خاطر جمعیت زیاد و رفت و آمدها، همیشه پر از جنجال و سر‌و‌صدا بود. دلم می‌خواست فقط بخزم یک پَسَلَه‌ی دنج. پرت بشوم توی دنیای کتاب‌ها. به این وسیله می‌خواستم بر دردها و اشک‌های پنهانم، پرده‌ی فراموشی بکشم.
تا مدت‌ها خواب مرگ و مرده می‌دیدم. داشتم دیوانه می‌شدم. نه فقط روزهایم به خاطر این جریان زیر و رو شده بود؛ بلکه شب‌ها هم خواب‌های عجیب و غریب می‌دیدم. یکی از شب‌ها خواب وحشتناکی دیدم. شترِ مرگی که توی فیلم گفته بود درِ خونه‌ی همه می‌خوابه، دست از سرم برنمی‌داشت. از خواب می‌پریدم. می‌ترسیدم بخوابم و چشمم را ببندم. تا چشمانم را روی هم می‌گذاشتم، مرده‌های از گور گریخته، جلوم سبز می‌شدند. هول و ولا به جانم می‌افتاد. دست و دلم به کاری نمی‌رفت. زانوهایم را بغل می‌گرفتم. کز می‌کردم کنار چراغ.
هرکار می‌کردم خودم را با کتاب، کاموا و بافتنی سرگرم کنم، نمی‌شد.
حوصله‌ی درس‌خواندن نداشتم. من که دختری پرتحرک، شاد و پر سر و صدا بودم، حالا این‌طور پکر و کم‌حرف شده‌ بودم. کم شدن کلمه‌هایم یعنی غم و دل‌خوری و مامان این‌ها را خوب می‌دانست.
بیشتر روز را می‌خوابیدم. وقتی بیدار می‌شدم که ساعتی از ظهر گذشته بود. دوباره ملال به سراغم می‌آمد. مثل بختک روی تشکم می‌افتاد. مجبورم می‌کرد ساعتها به سقف زل بزنم و با ترکهای در و دیوارِ اتاق آشنا شوم.
بالاخره بلند شدم. کتابی برداشته و به صفحاتش چشم دوختم. گاهی تو فکر می‌رفتم. کتاب از روی زانویم می‌سُرید. لای کتاب را می‌بستم می‌گذاردمش کنار. سرم را به لبه پنجره تکیه می‌دادم. با سرِ انگشت روی شیشه بخار گرفته اتاق می‌نوشتم: «ازت متنفرم ماهور» و آه می‌کشیدم. آهی بلند. از ته دل. دوباره به کتاب خیره می‌شدم. هزار جور فکر و خیال به مغزم هجوم می‌آورد. اصلا متوجه نوشته‌های کتاب نمی‌شدم. می‌خواندم. نمی‌فهمیدم. از سر می‌گرفتم. درک نمی‌کردم. کتاب را رها می‌کردم. برای این‌که کمتر فکرهای پریشان به سراغم بیاید، سعی می‌کردم رویدادها را بنویسم. قلمم آزادانه روی کاغذ می‌رقصید و همه‌ی حرف‌هایی را که نزده بودم، افکار، احساسات، برنامه‌ها و نقشه‌هایم را می‌نوشتم. گاهی به خودم و ماهور بد و بیراه می‌گفتم. هر چه توی دلم بود را روی کاغذ می‌ریختم. می‌خواستم با نوشتن به آرامش برسم.
آن روز هم باران یک ریز بارید. هی بارید. هی بارید و پشت پنجره زد. کاه گِل‌های دیوار و پشت بام‌ها وامی‌رفت و دریایی از گل‌و‌لای راه می‌انداخت.
باران کـه می‌بارد انگار دلِ آسمان گرفته اسـت و بغض دارد. می‌خواهد بر سرِ زمین اشک بریزد. چقدر بغضِ آسمان دلنشین اسـت. دلِ من هم مثل هوا گرفته و چشمانم هوای گریه داشتند. درد خودم کم بود، تحتِ تاثیر فیلم هم قرار گرفته و قصد داشتم توبه کنم. فقط نمی‌دانستم از چه باید توبه کنم؟ لطفعلی خان هر وقت حرف بد می‌زد، با کف دست می‌زد تو دهان خودش. استغفرالله می‌گفت. بی‌بی هم همین کار را می‌کرد. منم یاد گرفته بودم.
از بی‌بی پرسیدم: «چطور باید توبه کنم؟» گفت: «ای مادر! بچه‌ها که گناه ندارن. پاک پاکن. از چی می‌خوای توبه کنی؟ حالا ببین چه کار بدی کردی. دیگه نکن.»
نصف شب باران بند آمد. از سرما بازوهایم را بغل کردم. لحاف را تا چانه‌ام کشیدم. سعی کردم به خواب روی خوش نشان بدهم. خواب بر چشمانم غلبه می‌کند.
بیدار که می‌شوم، خروس‌خوان است. شعاعی از مهتاب از پنجره به درون اتاق می‌تابد. نسیم سردی می‌وزد. گربه‌ها جیغ می‌کشند. به هم می‌پرند. گربه ماده با ناله‌های دردناک، جفتش را صدا می‌زند. چه صدای سوزناکی دارد. خروسی در دور دست می‌خواند. شهر بیدار است. صدای پا می‌آید. بالا تنه‌ام را برمی‌گردانم. از پنجره حیاط را نگاه می‌کنم. پدر لبه‌ی حوض نشسته. آستین‌ها را تا آرنج بالا زده. دست نماز می‌گیرد. با دست چپ مشتی آب روی آرنج دست راست می‌ریزد. زمزمه‌ی دعایش را می‌شنوم: «اسغفرالله ربی و اتوب الیه» برای نماز آماده می‌شود. چند ستاره در آسمان به من چشمک می‌زدند. قطره‌هاي کوچک آب، با فاصله از شیر می‌چکید. روی آب‌هاي جمع شده در چاله‌‌چوله‌های حیاط و حوض موج‌هاي زیبایی می‌انداخت...
ادامه داستان در پست بعدی