سکوت
می‌پرسد: "خب. چه خبر؟"
می‌گویم: "سلامتی. امن‌و‌امان."
دیگر حرفی بین‌مان رد‌‌و‌بدل نمی‌شود. سکوتِ سنگین و سخت که حکمفرما می‌‌شود، برای شکستنش دست به کار می‌شود. باز می‌پرسد: "دیگه چه خبر؟"
باز می‌گویم: "خبری نیست. سلامتی.'
اخم‌هایش درهم می‌رود: "خب چرا حرف نمی‌زنی؟ مگه زبون نداری؟ یه چیزی بگو."
می‌گویم: "چه بگم؟ حرفی ندارم."
یاد حرفی از کتابِ بیگانه‌ی آلبرکامو می‌افتم که:
"راستش،
هیچ‌وقت حرف چندانی برای گفتن ندارم.
برای همین ساکت می‌مانم."

من هم حال او را دارم. وقتی حرفی برای گفتن ندارم، چرا بی‌خود حرف بزنم؟ ساکت ماندن را بر اراجیف بافتن، ترجیح می‌دهم.
@z_mehtari