داستان کوچهی وصال

پاره بیستودوم
تنهایی مدرسه رفتم. آهسته قدم برمیداشتم. گاهی از پشت تنه میخوردم؛ ولی به روی خودم نمیآوردم. وارد کلاس شدم. به اطراف نگاه کردم. نمیخواستم چشمم به چشم ماهور بیفتد. باید جایم را عوض کنم. میروم طرف بخاری. دستهایم را میگیرم روی آتش. نگاه میکنم. دست چپ، دو ردیف عقبتر جایی خالی است. از لای میز و صندلیها رد میشوم. وسطِ نیمکت، کنار دختری نیمه آشنا به نام فرزانه، مینشینم و زیرچشمی نگاهی سریع به بغل دستیام میاندازم. در حالت عادی هیچوقت دلم نمیخواست پیش آنها بنشینم. ولی حالا مجبور بودم. همدیگر را قبلترش میشناختیم. مادرِ فرزانه، مشتری مغازهی مادرم بود. همسایه بودیم؛ ولی صمیمی نبودیم. به نظرم آدمهای خوبی آمدند. خیالم راحت شد.
دیگر به ماهور یک نگاه هم نینداختم. کمکم بچهها به موضوع پی برده و علت را جویا میشدند. هر دو، قیافه حق به جانب گرفته و از خود دفاع میکردیم. از آن به بعد، راه ما از هم جدا و میانهمان شکرآب شد. دیگران من را متهم میکردند که: «چرا نسنجیده و گستاخانه با ماهور رفتار کردهام؟ همه تقصیرها هم گردن او نبوده؟» خب چه کنم؟ عصبانی و ترسیده بودم. وگرنه من اهل بحث و جدل نیستم. با این کارم دوستم به راحتی آب خوردن، از دستم رفت.
ظهر تنها به خانه برگشتم. گرسنه بودم. بوی متنوع غذا از خانهها بیرون جهیده و رهگذران گرسنه را بی تاب میکرد. دلم ضعف میرفت. وقتی رسیدم، عطر آب گوشت کلم، خانه را برداشته بود. توی هوای سرد چقدر میچسبید.
بعد از ظهر هوا حسابی سرد است. سوزی از بالای پشت بام میدود توی حیاط. چنان موذی هست که از لای لباس راه باز میکند و پوست را میچزاند. خودم را توی ژاکت میپیچانم. آدم دلش میخواهد کنار علاءالدین بنشیند. خودش را بچسباند به آن و گرم شود. کتاب بخواند.
روزها میگذشت. رابطهها رو به سردی میرفت. کمکم از هم دور شدیم. ما که برای یک روز، دوری هم را تحمل نمیکردیم؛ حالا دیگر نمیخواستیم یکدیگر را ببینیم. مانند دو چشم به هم نزدیک، همسایه و هم محل؛ ولی از هم دور افتاده بودیم و مدام دورتر میشدیم. حواسمان بود که سر راه هم قرار نگیریم. با دیدنش تپش قلب میگرفتم. دردم تازه میشد. درد چه؟ درد بیکسی. درد بیوفایی. درد بیدردی. پیشتر چه کیابیایی داشتیم. ماهور کینهای نبود. چندبار به من لبخند زد و من اعتنا نکردم. درست نمیدانست با من چهطور برخورد کند. به دل گرفته بودم از او توقع تندی کردن نداشتم. من آن زمان نیاز به دلداری داشتم که ماهور از پسش برنیامد و شد آن چه نباید میشد.
باز بییار و بیهمزبان شدم. از تنهایی و بیکسی غصه میخوردم. هیچکس نمیدانست توی دلم چه میگذرد. تودار بودم. چیزی من را شاد نمیکرد. تنهایی آزارم میداد. میخواستم دیگران دوستم داشته باشند. یا حداقل پذیرای من باشند. از طرد شدن هراس داشتم. از این که دیگران من را ندید بگیرند، میترسیدم.
#داستان_نویسی