داستان کوچه وصال

پاره نوزدهم
روز جمعه برای دانشآموزان روز خوبی هست. مجبور نیستند در هوای سرد و گرک و میش صبح، از خانه بیرون بزنند. میتوانند تا هر وقت دلشان خواست توی رختخواب باشند. به درسهایشان برسند. بعد از ظهر، با دوستانشان وقت بگذرانند. پسرها تا عصر در کوچه پا به توپ بودند. سرِ شب با لباسهای پر از گِل و خاک برمیگشتند. حالم طوری نبود که بتوانم بیرون بروم. مادر چند دانه انجیر سیاه داخل آب داغ ریخته و گفت: «ریزریز بخور تا سینهات حال بیاید.» جمعهها دکتر نداشتیم. دمنوشهای مادر و بیبی افاقه نکرد. مادر من را درمانگاه برد. دكتر نبضم را گرفت. گوشي را روی قلبم گذاشت و بعد روی ريههايم. ميگفت: «نفس عميق بكش. حالا نفس را بده بيرون. دوباره نفس بكش.» بعد گفت: «بگو آاا». با چوب بستنی زبانم را فشار داد. ته حلقم را وارسی کرد. میخواستم بالا بیاورم. بعد از معاینه گفت: «چیزیش نیس. زود خوب میشه. زُکام شده. بهتر هست یکی دو روز توی خونه بمونه و استراحت کنه و داروهاش رو سر وقت بخوره. برایش جوشانده و غذاهای گرم درست کنید. معلوم است که از شب قبل چیزی نخورده است.» برایم گواهی پزشکی نوشت. دو روز مدرسه نرفتم. دكتر نسخه نوشت و دستور داد: «آنتي بيوتيك هر شش ساعت يك بار و شربت سینه سه بار در روز.»
به خانه که برگشتیم. دلم پر بود. میخواستم گریه کنم. میخواستم داد بزنم. میخواستم قاهقاه بخندم. میخواستم بخوابم. میخواستم بخزم زیر لحاف. از دیدرس همه قایم شوم. لحاف را روی سرم کشیدم و چپیدم زیرش.
ادامه داستان در پست بعدی
#داستان_نویسی
@z_mehtari