یادداشتروزانه

به یادداشتهایی که این روزها نوشتهام نگاهی میاندازم.
هر روز بدون وقفه یادداشت روزانه نوشتهام. از همهچیز و دربارهی همهکس. از اتفاقهای خوشایند، ناخوشایند، معمولی و روزمره. آنچه که از دلم برخاسته و بر صفحهی کاغذ یا مانیتور نشستهاست؛ بلکه با برونریزیشان بتوانم به اوضاع نابسامان ذهنم، سامانی دهم.
از بازخوردها میترسم. نمیگویند: "اینها چیست که مینویسی؟ چرا وقتت را با این درهم برهم نویسی تلف میکنی؟ چرا نوشتههایت سر و ته ندارند؟..."
پس هیچکدام را منتشر نمیکنم.
بهویژه از وقتی رفتهام نمایشگاه کتاب و قطار کتابهای جورواجور را دیدهام که منتظرند دستی در جیبی فرو رود، پولی بپردازد، آنها را با خود ببرد و برای خواندنشان رغبتی نشان دهد...
با خود میگویم من کجای این قصه قرار دارم؟ چرا میخواهم نویسنده شوم و سری توی سرها در بیاورم؟ چهکسی نوشتههای من را میخواند؟ اصلا ارزش وقت گذاشتن دارند؟ چرا و برای چهکسی مینویسم؟ و سوالهای متعدد دیگر.
باز خودم را دلداری میدهم که، جانم به جان قلم و کاغذ بسته است. که اگر ننویسم دق میکنم. که حتی اگر یک نفر هم از نوشتههایم استقبال نکند، اهمیت ندارد. که باید خالیالذهن شوم. باید برای رسیدن به آرامش، نوشتار درمانی کنم.
این وسط اگر توانسته باشم نکتهای بنویسم که مفیدفایده باشد که خدا را شاکرم.
وگرنه نباید مورد پسند واقع شدن یا نشدنش ایناندازه برایم مهم باشد.
میدانم. میدانم که حرفهایم شعاری هست و هر جانداری خواهان دیده شدن و تعریف و تمجید شنیدن هست. این یک نیاز طبیعیست؛ ولی خب چارهای جز شیره مالیدن به سرم برای ادامهی کار ندارم.
.............