کتابخوانی

همیشه ذهنم با این سوال درگیر هست که؛ چرا داستان‌هایی که می‌خوانم در حافظه‌ام ته‌نشین و ماندگار نمی‌شوند؟ چرا مغزم از مطالبی که خوانده‌ام تهی است؟ چرا وقتی مطلب جدیدی را مطالعه می‌کنم، بعد از مدتی در ذهنم کم‌رنگ و به مرور پاک می‌شود؟ چرا قدرت یادآوری‌شان را ندارم؟ چرا اسم نویسنده و کتاب را فراموش می‌کنم؟ چرا نمی‌توانم بی‌درنگ درباره‌ی داستانی که خوانده‌ام دادِ سخن برانم؟ چرا وقتی استاد می‌پرسد: کدام داستان را خوانده‌اید، یادم نمی‌آید؟ این موضوع روح و روانم را درگیر کرده است.

بعضی کتاب‌ها را که می‌خوانم دلم نمی‌خواهد زمین بگذارم. مثلِ همسایه‌ها، سووشون، ربه‌کا، شوهر آهو خانم، داستان‌ها و رمان‌های کوتاه و بلند دیگری که طی دوره‌ی کتاب‌خوانی با آنها آشنا و متوجه شده‌ام که بعضی از آن‌ها را با یک یا حتی دوبار خواندن نمی‌توان فهمید؛ هرچند داستان باشند.

برای کمک به یادآوری آموخته‌ها باید بعضی کتاب‌ها را مانند کتاب‌های درسی، بارها و بارها خواند و به ذهن سپرد.

مگر نه این است که برخی می‌گویند ما کتاب‌خوار هستیم. کتاب را می‌جویم. مزه‌مزه می‌کنیم و به خاطر می‌سپاریم. یا "بوعلی سینا" که برای فهمِ کتابِ "مابعدالطبیعه" آن را بیش از چهل مرتبه خوانده، _البته کتاب‌های داستانی، به گَردِ پای مابعدالطبیعه و مباحث فلسفی هم نمی‌رسند. برای تقریبِ ذهن می‌گویم و این که بوعلی، فیلسوف بزرگ ایران و جهان، تا چه حد در خواندن و فهمیدن تلاشِ مستمر داشته است.

یادم باشد که فراموشی یک امر اجتناب‌ناپذیر است. به ویژه با بالا رفتن سن و پا گذاشتن به میانسالی، دیگر نمی‌توانم از حافظه‌ام توقع بیست سی سال قبل را داشته باشم؛ اما می‌توانم با انجام کارهایی ذهنم را قوی کنم. اول از هر کار باید درست و دقیق مطالعه کنم. بعد طبق معمول و رسم دیرینه‌ام، هنگامِ مطالعه، قلم و کاغذی کنارم باشد و نکات مهم و کلیدی کتاب را یادداشت کنم. درباره‌ی بعضی پاراگراف‌ها، جملات، حتی کلمات، نظرم را بنویسم. یا اگر دیدگاهی ندارم، خلاصه‌ای از آن‌چه که خوانده‌ام را بنگارم. این یادداشت‌ها به نوعی، خلاصه‌ی متنی می‎شود که سعی دارم به خاطر بسپارم.

بعد هم برای دومین یا چندمین مرتبه بخوانم. تا راه برای یادگیری، به ذهن‌سپاری و یادآوریِ بهتر باز شود.

این روش‌ها همیشه جواب می‌دهند. شاید همان موقع، فکر کنم فراموش کرده‌ام؛ ولی در قفسه‌های ذهن بایگانی و سرِ بزنگاه، برایم یادآوری می‌شود.

پس این موارد را اجرایی کردم. از یادداشت برداری، خلاصه و تحلیل گرفته، تا دوباره‌خوانی. بعضی از کتاب‌ها را دو یا چندبار می‌خوانم. با از نو خواندن، متوجه چیزهای جدیدی می‌شوم که بارِ اول دقت نکرده و سرسری از کنارشان گذشته بودم.

فهمیده‌ام که بعضی از کتاب‌ها، ارزش چند بار خواندن را دارند؛ حتی اگر چیز جدیدی دستگیرم نشود. دست‌ِکم، مفاهیمِ ارزشمند، با تکرارِ زیاد، در ذهنم تثبیت می‌شوند.

"سِر کارل رایموند پوپر"، فیلسوف اتریشی، درباره‌ی ارزشِ چندباره‌خوانی می‌گوید: «چیزی که ارزش خواندن دارد، نه تنها برای دوبار خواندن؛ بلکه برای بارها و بارها خواندن هم ارزش دارد. یک کتاب ارزش‌مند، هربار نکته‌ی جدیدی به شما می‌آموزد؛ حتی اگر آن‌را بارها خوانده باشید.»

پدرِ پوپر، دوستدار کتاب بوده است. او بیش از 14000 کتاب در کتابخانه‌ی شخصی‌اش نگهداری می‌کرده. پوپر دو چیز گرانبها از پدر به ارث برده: کتابخانه و ویژگی‌های شخصیتی پدر.

«کتاب‌های خوب را دوباره بخوانیم.»