بود و نبود

نام کتاب: مجموعه قصه‌ی زائری زیر باران

نویسنده: احمد محمود

انتشارات: امیرکبیر

سال و نوبت چاپ: اول، 1346

تعداد داستان کوتاه: 12

تعداد صفحات: 146

این داستان: بود و نبود

قصه‌ای ساده و عامیانه با موضوع عشق و قتل.

قصه‌ی دو رفیقِ شفیق که تا پای جان کنار هم بودند. یکی عاشقِ دختری "رُزیک" نام. مادربزرگ گفته بود: «اگر زنده ماندم بله» و پدرِ دختر گفته بود: «تا زنده هستم، نه.» مادربزرگ می‌میرد. رفیق که بابک نام داشت، پدرِ دختر را می‌کشد تا مانع را از سرِ راه دوستش بردارد. راوی می‌خواهد وانمود کند که بابک پیرمرد را نکشته. در دادگاه محکوم به قتل می‌شوند. از این که قتلی به آنها نسبت داده شده، احساس غرور می‌کنند. هر دو به زندان می‌افتند. بابک بعد از کلنجارهای زیاد می‌گوید: «من ترتیب کارها را داده‌ام؛ تو باید بروی بیرون.»

او آزاد شد. بود و نبود همه چیز برایش یکسان است. او به پوچی رسیده بود. فهمید بر خلاف ادعای پاسپان «زندان، آدم را می‌خورد.» روحِ آدم را می‌فرساید. زندگیش را می‌گیرد و آمال و آرزوهایش را بر باد می‌دهد....

آیا رزیک ارزش این همه خطر به جان خریدن را داشت؟

برش‌هایی از کتاب:

*«من خودم را قانع کرده‌ام که دیگه آرزویی نداشته باشم. قبول کن که بی‌آرزو زندگی کردن بیهوده است.»

*«قبل از این که زندانی‌ شم، هرگز به فکر این چیزها نبودم. روشنی دلپذیر ظهر، برایم عادی بود و تو منزل، با بچه‌ها سر و کله زدن، یک کار معمولی و غالباً خسته کننده. همیشه فکر می‌کردم که زندگی، رنگی دیگر دارد و آنچه در اطرافم می‌گذرد، فقط یک مسخره‌ی تکراری است؛ ولی حالا نه! حالا یادآوری تمام چیزهای بی‌ارزش که خارج از زندان دورم را گرفته بود، برایم لذت‌بخش شده بود.

خیلی از چیزهای بی‌اهمیت برای زندگی ضروری است. اصلاً مجموعه ای از چیزهای به ظاهر بی‌اهمیت، زندگی را تشکیل می‌دهد. زندگی یعنی همین! اگر می‌شد یک بار دیگر رو چارپایه‌ی لَق‌و‌تَقِ بقالِ سرِمحل بنشینم و سیگار دود کنم و مردمی که از راه می‌گذرند را تماشا کنم، حتما خیلی کیف می‌کردم.»

*«آدم عین علف هرز است. خیلی زود به همه چیز عادت می‌کند.»

*«مردم میگن که خون، چشم قاتل رو می‌گیره و نمی‌تونه فرار کنه...»

*«بپرسم: مرحومه کی بوده که رو منبر این قدر ازش تعریف می‌کنند؟ حالت قیافه‌اش خیلی زود منتقلم کرد که مرحومه با من بستگی داشته. مرحومه مادربزرگ من بود!!!»

*«پچ‌پچ مثل سرطان توشان ریشه دوانده.»

*«حالا متوجه شده بودم که خیلی چیزهای بی‌اهمیت برای زندگی ضروری است. اصلا مجموعه‌ای از چیزهای به ظاهر بی‌اهمیت، زندگی را تشکیل می‌دهند. زندگی یعنی همین.»

داستانی زیبا، برونگرا، مکاشفه و روایت‌محور. واقعی. با موضوع اجتماعی عشق و قتل. ساده، عامیانه و گیرا.

توصیه می‌کنم این رمان قدیمی را بخوانید. نویسنده به خوبی از عهده‌ی ترسیم صحنه‌ها برآمده است. محمود، با قدرت قلم توانسته برای مخاطب، کشش لازم را ایجاد کند. ضمن اینکه توصیفات کتاب نیز عالی هستند.