از استهبانِ فارس، انجیر تازه آورده بودیم. بردم پشتِ بام تا در آفتاب خشک شوند.
دکمه‌ی طبقه‌ی اول آسانسور را زدم. کمی که حرکت کرد، ناگهان با تکانِ شدیدی ایستاد. دنیا دور سرم چرخید. می‌ترسیدم کابین آسانسور به‌شدت سقوط کند و زیرِ آن، لِه شوم. به میله‌ی آسانسور چسبیدم. برق رفته و باتری آسانسور هم خراب شده بود.

صدای قلبم در گوشم می‌پیچید. روزنه‌ی خیلی باریکی از گوشه‌ی در باز بود. ذرات غبار را در پرتو نور می‌دیدم، اما بیرون را نه. دستم را به هر طرف دراز می‌کردم، به دیوار می‌خورد. قطره‌های عرق از پشت گردنم، پایین می‌غلتیدند. هرچه به در می‌کوبیدم و فریاد می‌زدم، کسی نمی‌شنید.

«فریاد همی دارم و فریاد‌رسی نیست
پندار درین گنبد فیروزه، کسی نیست»



درِ آپارتمان بسته بود و صدا را به داخل راه نمی‌داد. دستاویزی برای کوبیدن به در و دیوار نداشتم.
خودم بودم و خودم.
هوا دَم داشت. نفس در گلویم حبس شده بود. انگار کسی به آرامی دست‌هایش را دور گردنم فشار می‌داد. کفِ کابین نشستم و چشم به راه ماندم.
کم‌کم بین من و تاریکی، اُنسی درگرفت. ضرب‌آهنگِ قلبم منظم شد. سرم را میان دو دست گرفته بودم که احساس کردم، انگار در قبری تنگ و تاریکم، با دستانی خالی و فریادی که به گوش کسی نمی‌رسد. این‌ فکرها لرزه بر اندامم می‌انداختند.

برای دقایقی در آسانسور گرفتار و منتظر بودم کسی به دادم برسد، صدای همسرم که برای سرکشی به برقِ ساختمان از آپارتمان بیرون آمده بود، من را به خودم آورد.

«مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید»


دوباره به در و دیوار کوبیدم. صدایم را شنید. به کمک بچه‌ها، درِ آسانسور را باز کردند. باد خنکی داخل خزید و دورم پیچید.
از آسانسور بیرون آمدم، اما حسی مبهم با من ماند؛ حسی واقعی که می‌دانم تا زنده‌ام همراهم خواهد بود.
وقتی برای برگرداندن انجیرهای خشک شده، به پشت بام می‌رفتم، فکر کردم با پله بروم؛ ولی تعداد پله‌ها زیاد بودند. با آسانسور رفتم و زیر لب زمزمه کردم:

«يَا مُغِيثَ مَنْ لا مُغِيثَ لَهُ»



✍️زینت مهتری