یک خاطره (چوب معلم)
سال 61 کلاس چهارم ابتدایی بودم. خانم معلمی به نام خانم ترابی داشتیم که با کوچکترین بهانهای، بچهها را گوشمالی درست و حسابی میداد. پدر مادرها هم به معلم میگفتند: «اگر درس نخواند، او را بزنید. گوشتش برای شما، استخوانش برای ما» و به این طریق به معلم اختیار تام میدادند که هر طور دلش خواست با بچه رفتار کند. من شاگرد باهوش و درس خوانی بودم و هیچ وقت به خاطر درس، کتک نمیخوردم؛ ولی بدخط بودم و حوصله مشق نوشتن که آن روزها شاید ده صفحه مینوشتیم، نداشتم. یک روز به من گوشزد کرد که: «بهتر بنویس.» هر کار میکردم، خطم خوب نمیشد. هی نوشتم و پاره کردم؛ ولی درست نشد. با چربزبانی و التماس از خواهرم خواستم، مشقهایم را بنویسد. او هم پذیرفت و نوشت. فردا باز معلم تذکر داد که: «این چه خطی هست که تو داری؟ چرا قشنگ نمینویسی؟» عصر با مقداری خوراکی، دخترعمویم را مجاب کردم که مشقم را بنویسد. خانم ترابی گفت: «دفترهایتان را روی میز بگذارید تا خط بزنم.» دل توی دلم نبود. به شدت ترسیده بودم. نوبت میز ما که شد، تا چشمش به دفترم افتاد، آن را برداشت و محکم بر سرم کوبید و گفت: «این خط کیه؟ کی برات مشق نوشته؟» گفتم: «هیچ کس خانم. به خدا خودمون نوشتیم.» (دروغ من گردن او بود. اگر از او نمی ترسیدم، از خدا میترسیدم و دروغ نمیگفتم؛ ولی چه کنم که از او بیشتر از خدا میترسیدم.) به مبصر گفت: «از دفتر، خط کش بیاور.» چند ضربه کف دستم زد. هر چند خطم خوب نشد؛ ولی دیگر کتک نخوردم. آخه تا به حال کسی را دیدهاید که با کتک خوردن خوشخط و دیکتهاش عالی شود، صحیح بخواند و درسهایش خوب شود؟ اصلا تنبیه بدون تعلیم، دوای چه دردی بود؟ من که نمیدانم.
چند نمونه از شکنجه و آزار و اذیتهایش از این قرار بود:
قلم گذاشتن بین انگشت و فشار دادن؛
با ترکه یا خطکش بلند، کف دستها را سیاه و کبود کردن؛
دستهای کوچکِ سرد را روی چراغ علاءالدین سوزاندن؛
با مو از زمین بلند کردن و
با دستهای سنگین بر سر و روی بچهها کوبیدن.
یک روز دختری به نام زری که درسهایش ضعیف بود را به باد کتک گرفت و تقریبا همه آن شکنجهها را در مورد او اجرا کرد. ما هم که حسابِ کار توی دستمان آمده بود، جیک نمی زدیم و متحیر نگاه میکردیم. روز بعد وقتی سر کلاس بودیم سر و صدای خانمی، توجه همه را جلب کرد. اول مدیر و ناظم بعد معلم و بچهها با شتاب به حیاط مدرسه رفتیم. مادر زری دست او را گرفته و با خود آورده بود. چنان داد میزد: «کی جرات کرده دست روی دخترِ من بلند کنه تا حسابش برسم؟» که هیچ کس شهامت نزدیک شدن به او را نداشت. وقتی چشمش به خانم ترابی افتاد، به طرفش حملهور شد و تا میخورد او را زد. هر چند ما ترسیده بودیم؛ ولی از این که کسی پیدا شده و انتقاممان را گرفته، در پوست خود نمیگنجیدیم. خانم ترابی هم آرام تر شد و تنبیههایش در حد تهدید باقی ماند و دیگر کسی را آن طور نزد. بچه های آن زمان این چنین درس میخواندند؛ در حالی که والدینشان اغلب بیسواد بودند و کسی نبود در درسها کمکشان کند یا به کلاس های جبرانی بفرستد. ضمن این که عیالوار بودند و باید در کارهای منزل کمک میکردند. یک پا برای خودشان «کوزت» بودند.